عشق و تنهایی



۱ - به نظر می رسد، دو اضطراب وجودی عظیم در ژرفترین  لایه های روان انسان ریشه دوانده اند که همه ی کنش ها و واکنشهای او را تحت سلطه ی خود دارند. یکی تنهایی و دیگری مرگ. این نوشته به واکاوی و تدقیق در اولی می پردازد. 

عظیم ترین اضطراب وجودی انسان، اضطراب تنهایی است که در عمیق ترین لایه های ذهن او پنهان است. شاید عظمتش به این دلیل است که هر انسانی نه تنها خاطره ی تنهایی فردی خود را حمل می کند، بلکه خاطره ی تنهاییِ جمعی و مشترک همه ی انسانهایی که قبل از او زیسته یا پیرامون او می زیند را نیز می بیند و به خاطر می آورد. انبوه انسانهایی که عریان وتنها پا بر عرصه ی هستی گذارده اند و باز عریان و تنها رفته اند و می روند.

با جدایی انسان از زِهدانِ مادر، تنهاییِ او نیز رقم می خورد. به تعبیر دیگر، تنهایی یگانه همزاد او تا دَمِ مرگ است. درست است که انسان در طولِ حیات اجتماعی اش پیوندها و ارتباطاتی را با دیگران بنا می نهد. و با انواعِ تخدیرها و مشغولیتها و روزمرگیها سعی به پس راندنِ این اضطراب عُظما می کند، اما گاهی در عمیق ترین لایه های احساساتش به تنهایی بَر می خورَد. حداقل وقتی مرگِ عزیزی یا یکی از نزدیکانش را می بیند به تنهاییِ انسان آگاه می شود و برای لحظاتی پرده های غفلت از پیش چشمانش کنار می روند و منظره ی واقعیت، عریان خود را بر او می نُمایاند.
 تخدیرها و مشغولیات و نمایشات و روزمرگیها قادر نیست گریبان انسان را از چنگال تنهایی برهاند. چرا که تنهایی در بطن و متن زندگی جاریست. تنهایی قانون حیات است. به تعبیر دینی "سنت الله" است. بهمین دلیل، انسان را از آن گریزی نیست و هر کار کند، تنهایی رخنه و روزنه ای می یابد و خود را از لایه های عمیق ذهن به سطح می کشاند و حضورش را بر او تحمیل می کند.

۲ - به نظر می رسد حتا ظهور ادیان توحیدی نیز، پاسخی است به این دو اضطراب وجودی انسان. توضیح اینکه، بقول مولانا، انسان از هیچ بودن/عدم می هراسد. و مرگ و تنهایی همچون موجودی هولناک، هر فرصتی که می یابند عدم و هیچ بودن را به رخِ او می کشند.

جمله عالم زین غلط کردند راه
کز عدم ترسند و آن آمد پناه
 
ادیان برای فروخوابیدن این حجمِ عظیمِ اضطراب، با مطرح کردنِ مفهوم خدا، خواستارِ اتّحادِ انسان با او (توحید) و دست کشیدنش از بیرونیها و از این طریق، مقابله با هراس از هیچ بودنِ او بعنوان راهِ حلِ مسأله شده اند. نیز، شاهد هستیم که عارفانِ مسلمان با الهام از تعالیم دینی، با برداشت و فهمی مستقل از کتابِ آسمانی(قرآن) و با نبوغ و کیمیاگری زیبایی شناسانه شان، این اتّحاد و یگانگی و دست شستن از بیرونیها و قربانی کردن و هم پیوندی با "خداوند" را به "عشق" تعبیر و تاویل کرده اند.

عشقِ آن زنده گُزین کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
"مثنوی معنوی"

این پیشنهاد اتحاد و یگانگی و عاشقیت و هم پیوندی و آمیختگی با خداوند/عدم که حجم عظیمی از آثار و تولیدات فرهنگی- معنوی عارفان مسلمان را شامل میشود، نیز، می تواند مؤید دیگری بر این مطلب باشد.

۳ - شاید بتوان گفت که علتِ اصلی یا حداقل یکی از عللِ اصلیِ تشکیلِ هویت فکری/نفس ترسِ انسان از هیچ بودن و تنهایی و احساس عدمِ امنیت ناشی از آن است. همین ترس است که او را وا می دارد تا در طولِ حیات اجتماعی خود، به انطباق با جامعه تن در دهد و سپس ناآگاهانه برای آن که به خیال خود از بقیه عقب نماند و کسی به حساب آید، وارد  انواعِ بازیهای جامعه، از قبیلِ تلاش برای کسب و مالکیتِ  ارزشهای اجتماعی، رقابت، مقایسه، زندگیِ نمایشی و  ... گردد. غافل از اینکه چنین فرایندی سرآغازِ بی نظمیِ درونی و از بین برنده ی شورِ زندگی و عشقِ به حیاتی است که طبیعت بطورِ رایگان و فطری در وجودِ روانیِ او به ودیعت نهاده است.
احساسِ ترس و فرار از تنهایی، معلولِ دانستگی و تجربه و ندیدنِ پویایی و تحرّکِ لحظه به لحظه ی زندگی است. از آنجا که "هویت فکری" متأثر از القائات جامعه، تصویری کهنه و ایستا و زمانمند از واقعیت(= آنچه هست) ارائه می دهد. نمی تواند جاری بودنِ جویبارِ لحظه ها را ببیند و درک کند و با " آنچه هست" بمانَد.

اگر انسان نگاه به "آنچه هست" را رها از دانستگی و تجربیات و خودباختگی به القائاتِ جامعه بیاموزد،  نه تنها می تواند با رنجِ تنهایی کنار آید که با آن مأنوس می شود.
 تنها از طریقِ درکِ عمیق و مؤانستِ با تنهایی است که انسان با " آنچه هست" رابطه و پیوندی عمیق برقرار می کند. 
ماندنِ با "آنچه هست" آدمی را خداگونه می کند. چون کیفیت سکوت را محقَّق می کند که نزدیکترین حالت به مفهومِ "خدا" ست. اُنسِ با تنهایی و خلوتِ درون، کیفیت یگانگی و دست شستن از بیرونیها را در وجود روانی آدمی زنده می کند. 
به تعبیر دینی- قرآنی، انسان «حَیّْ»می شود. «بَل اَحیاءٌ عِند رَبِّهم یُرزقون» می شود.
 به تعبیر غیر دینی، اُنسِ با تنهایی در لحظه بودن و ماندنِ با "آنچه هست" را می آموزد و این همان کیفیتِ عشق و پایان کار است.
اگر انسان از هویت و دانستگی خالی باشد(هیچ باشد) دیگر خود را منفک از جریان زندگی و طبیعت نمی بیند که بخواهد احساسِ تنهایی کند، بلکه خود را جزئی از کُل، در وحدتِ با اشیاء و طبیعت و شناور در جریان زندگی می بیند. بنابراین دیگر از مرگ و تنهایی و هیچ بودن نمی هراسد و رها و آزاد، تنها نظاره گرِ واقعیت زندگی است.

با اَزل خوش با اَجل خوش شادکام
فارغ از تشنیع و گفتِ خاص و عام
"مثنوی معنوی"

مختصر اینکه، راه حل در ماندنِ با واقعیتِ تنهایی است. از این طریق انسان با تنهایی و هیچ بودن مأنوس می شود. و عشق از همین "هیچ چیز" جوانه می زند. عشق و تنهایی رابطه ای دوسویه با یکدیگر دارند. و تنها ذهنِ تمرین کننده ی تنهایی مستعدِ کیفیت رهایی و آزادی و عشق ورزی است.
 اگر آدمی اُنس و ماندن  با تنهایی را تمرین و تجربه نکند، ناگزیر عشق/عدم/هیچ چیز را هم تجربه نمی کند. 
و چقدر خالی ست دستِ کسی که به وقتِ بانگِ رَحیل، عمری در این کارگاه هستی، بی تَذوّقی از "عشق" و محروم از او زیسته است.

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
"حافظ"

رضا.ع

ریشه های هویت فکری در مدارس

 وقتی وارد دفتر مدرسه شدم دانش آموزی روی صندلی نشسته بود و هق هق کنان گریه می کرد. معاون مدرسه با صدای بلند و پر از خشم خطاب به دانش آموز می گفت: "نگاه کن مریم، توی سال تحصیلی هر کسی فقط دو بار می تونه بیاد توی این دفتر اما تو بیشتر از بیست بار تا حالا آمدی توی دفتر ما. ما دیگه تو را نمی توانیم بپذیریم. دوست نداری درس بخونی، پرونده ات را بگیر برو، مدرسه را دوست نداری؟" دختر همان طور که  گریه می کرد پاسخ داد نه من مدرسه را دوست دارم.

   ماجرا را جویا شدم. معاون مدرسه توضیح داد: "مریم سال سوم دبستان است. بسیار دختر بی مسئولیتی است. در کلاس هر کس که مشکل پیدا کند، مریم باید حل کند. مداد هر کسی می افتد، مریم باید بردارد و در کار همه باید دخالت کند. تمام مدت در کلاس حرف می زند. زنگ تفریح تغذیه اش را نمی خورد و بعد در کلاس می خورد. کتاب قرآنش را سه روز است که با خود نیاورده است. همش در کلاس صحبت میکند و راه می رود. آبروی معلمش را برده است. همه از معلمش شاکی هستند که چرا اینقدر داد می زند، چرا چون مجبوراست سر مریم یک سره داد بزند که بشین و صحبت نکن. قبلا این معلم، معلم بسیار خوش نامی بود و حالا به خاطر مریم بدنانم شده است. دیگه معلمش هم آبرو ندارد. از اولیای مدرسه هر دفعه که کسی با او صحبت میکند، مریم به مدت یک روز تغییر می کند اما دوباره از فردایش همان آش و همان کاسه." معلم های پایه های دیگر هم می آمدند و از مریم شکایت می کردند "این همان دانش آموزی است که همه ازش شکایت دارند!"

   کنار مریم نشستم و او را در آغوش گرفتم. دانش آموز همچنان هق هق می کرد. از خودش پرسیدم چه اتفاقی افتاده است. مریم همانطور هق هق  کنان گفت به خدا خانم، برادرم اینقدر با من بازی می کنه اجازه نمیده مشق هایم را بنویسم. دیشب تولد بابام بود و مادرم گفت اشکال نداره مکعبم را درست نکنم و گفت فردا انجام میدهی. ازش پرسیدم تو مدرسه چه اتفاقی می افته گفت مدادم می افته زمین و دوستم بهم مدادم را نمی ده که مشقام را توی کلاس بنویسم. 

 

   از دیدگاه مریم بیشتر مشکلات متوجه ی دیگران بود و در اخر سر که کسی نبود می گفت من اینجوری نیستم و شیطان من را گول می زند. تعدادی از مشکلات متوجه برادر کوچکش و خانواده، مقداری هم کلاسی هایش و تعدادی هم شیطان.

   از خانم معاون اجازه گرفتم که به عنوان مشاور مداخله کنم و از آنها خواهش کردم که مدتی به من مهلت بدهند تا بروی این قضیه کار کنم. برای آنها توضیح دادم که مریم مسئولیت کارهای خود را به عهده نمی گیرد و باید او را کمک کنیم که متوجه شود خودش مسئول برخوردهایش است. همه بسیار ناامید بودند و می گفتند خیلی ها با او صحبت  کردند مریم همه را سر کار می گذارد وبازی می دهد و در اخر سر کار خودش را می کند. شما هم یکی!

   تمام وجودم پر از غم بود. اینقدر خوشحال بودم که به بهانه ی مشاور بودن می توانم این کودک را در آغوش بگیرم. جامعه  خدا را شکر این نقش را پذیرفته که مشاور "باید" مهربان باشد. با تمام وجودم مریم را در آغوش گرفته بودم و بغض بدی گلویم را می فشرد. با خودم داشتم فکر میکردم که جامعه با ما چه کرده است! مریم فقط نه سال سن دارد. چطور می توانیم هق هق این کودک را مشاهده کنیم و ذره ای دلسوزی و غم به وجودمان راه پیدا نکند. مگر می شود!

 

   به مریم گفتم نگران نباش من کمکت میکنم و بوسیدمش و تا زمانیکه ارام شود او را در اغوش گرفتم . همه با خشم و بعضا انزجار به این دانش آموز نگاه می کردند. مثل فرشته ها بود و این همه بزرگسالان بلند قد با نگاه های خشمگین و پر از انزجار به او زل زده بودند و واقعا نقش بازی نمی کردند چون وقتی در خلوت نیز با آنها صحبت میکردم همانقدر نسبت به او خشم و انزجار داشتند. این همه خشم و انزجار به خاطر اینکه این دختر کم سن و سال منظم نیست و از قوانین مدرسه سرپیچی می کند. ناگفته نماند که مریم از شاگردان زرنگ کلاس بود و مشکل درسی نداشت. از معاون مدرسه خواستم که به مادرش اطلاع دهد که فردا برای جلسه ی مشاوره به مدرسه بیاید. (ادامه دارد)


مشاهدات


-  مشاهده کردم که چطور جامعه ی اطراف ما موجب می شود که د بزرگسالی برچسب های مختلف به خود بزنیم: من بی نظم هستم، من مسئولیت ناپذیرم، من دوست داشتنی نیستم.

-  شکل گرفتن هویت فکری و تشکیل "خود" را مشاهده می کردم که چطور این برچسب ها "خود" موهوم را بوجود می آورد.

-  مشاهده کردم ما از کجا اینقدر خود را ملامت و سرزنش می کنیم.

-  مشاهده کردم که چطور می شود که ما انسان ها خود را دوست نداشته باشیم.

-  دیگر تعجب نمی کنم وقتی که می بینم اینقدر در دنیا جنگ و خونریزی است و می فهمم که چرا کریشنامورتی می گوید که همه ی ما مسئول این جنگ های جهانی هستیم زیرا که در این دنیا هر کسی نقش خود را در تخریب دیگری بازی می کند، خوب قدرت بیشتر همراه با تخریب و کشتار بالاتر است.

-  با تمام وجودم شاکر بودم که می توانم متفاوت ببینم ومتفاوت عمل کنم و نقش خودشناسی را مشاهده کردم. آگاهی همیشه همراه با درد است اما از داشتن درد آگاهی خشنود بودم. 

 

   هر روز و هر روز به طرق مختلف شاهد چنین صحنه هایی در مدرسه هستیم. آن روز تا شب نگران و ناراحت مریم بودم و همه ی وجودم فکر بود که چطورمی توانیم او  را از این جنگ تخریب کننده نجات دهیم.  روز بعد توانستم اولیای مدرسه را قانع کنم که تا یک ماه به من مهلت دهند تا همراه با معلم و خانواده تغییراتی در رفتارهای مریم بوجود بیاوریم. اولیای مدرسه با بی میلی پذیرفتند و گفتند کلاً مریم مال تو!

 

   همان روز با آقای پانویس  در مورد این مساله صحبت کردم. صبح زود با یاد مریم ازخواب پریدم و به اقای پانویس پیغام دادم که امکان دارد که فرصتی در اختیار ما قرار دهد که حداقل، استفاده ی مثبتی از این درد ها بکنیم و برای اولیای مدرسه و خانواده ها پیام هایی بگذاریم تا شاید بتوانیم از طریق یک حرکت جمعی، تغییراتی در سیستم بیمار دانش آموز، مدرسه و خانواده بوجود آوریم، با این موج تخریب گر همراه نشویم و از این سیستم آموزشی پر از خشونت حمایت به عمل نیاوریم. 


فهیمه. ح.ل 

پنجشنبه 27 مهر 96

تهران 

 

صبر



هر خوشی که فوت شد از تو، مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می دان یقین

نی خوشی، مر طفل را، از دایگان و شیر بود؟
چون بُرید از شیر، آمد آن ز خَمر و اَنگبین
"دیوان شمس"

ذهنِ شرطی شده[در اثر آموختگی و خودباختگی]در یک خط مستقیم، تنها در جستجوی لذت و سرخوشی است. و حتا برای لحظه ای تجربه ی ملال و اندوه و داون بودن را بر نمی تابد، پس بیقراری می کند. بهمین دلیل به انواع تخدیر رو می آورد. چون ماندن با «آنچه هست» را نیاموخته ست. تنها با اِحتماست که گشایش در این حالات حاصل می آید نه با این دَر و آن دَر زدن و جستجو.
رضا.ع


هُوَ مَعَکُم

چون گُهَر در بحر گوید: بحر کو؟
وآن خیالِ چون صدف دیوارِ او

گفتنِ: آن کو؟ حجابش می‌شود
ابرِ تابِ آفتابش می‌شود
"مثنوی معنوی"

در سلوکِ معنوی و طریقِ باطنی، ماندنِ با "آنچه هست" تنها حقیقت و یگانه آموزه ای است که ارزشِ آموختن دارد. بنابراین، هیچ راهی برای رفتن و هیچ مقصدی برای رسیدن وجود ندارد.

رضا.ع

شاهدی

اینهمه عکس می و نقشِ نگارین که نُمود
یک فروغِ رخِ ساقی است که در جام افتاد

"حافظ"

نگاهِ ذهنِ اسیرِ هویتِ فکری به داشته ها(جسم، استعدادها، ثروت و...) یک نگاهِ مالکانه و مستحقانه است. یعنی، نه تنها خوشدلانه خود را مالک و صاحبِ دائمی آنها می پندارد، بلکه خود را  "صاحب حق" می داند. می پندارد، این داشته ها و چه بسا بیشتر از این "باید" به او داده می شد. اینهمه  گیجی و گولیِ ذهن، نتیجه ی یک توهُّم عظیم است. توهمی که منجر به کوریِ دل و باطن شده است.
سؤال اینست: کدام مالکیت؟ کدام استحقاق؟
باید به این ذهنِ خواب آلوده و خرفت و شرطی شده، حالی کرد که جایگاه تو تنها شاهدی است، نه صاحبی. شادیِ حقیقی در جایگاه شاهدی است.

حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غرض بگذاری و شاهد شوی
"مثنوی معنوی"

رضا. ع

نکات برجستهء فصل چهاردهم کتاب رابطه

 

١، خصوصیات هویت فکری از خودِ هویت فکری جدا نیستند. ما قالباً فکر می‌کنیم هویت فکری یک چیز است و یک سری خصوصیاتی هم دارد. اما این نگاه، اشتباه است. آن خصوصیات، در واقع خودِ هویت فکری هستند. ما می‌خواهیم که ‌‌"من" باشد اما صفاتِ احساس حقارت و بدختی نباشند. این نشدنی است چرا که همین صفات یعنی من، یعنی هویت فکری!

٢، انسان هویت فکری اصلاً نمی‌تواند در کیفیتِ داشتنِ صفت باشد. به عنوان مثال شما نمی‌توانید کسی را ببینید که واقعاً و از سر صداقت و صمیمیت، خودش را دارای صفاتِ متشخص و خوشبخت و... ببیند، چرا که وجود هویت فکری اقتضا می‌کند که در جهت نداشتنِ صفت باشد.

٣، اندیشهء شدن، یعنی به دنبال سراب رفتن. این را عمیقاً درک کنیم که ما به دنبال شدن هستیم. حتی انتظار درس بعدیِ خودشناسی یا کتابِ جدیدِ خودشناسی، حکایت از این می‌کند که ما هنوز به دنبال شدن هستیم و در واقع کیفیت پذیرش نداریم.

۴، ما با دیگر انسانها برای رسیدن چیزی که وجود ندارد، برای رسیدن به سراب، مسابقه می‌دهیم و دچار حسرت می‌شویم که به سراب، به یک چیز خیالی نرسیده‌ایم. اما آن هنگامی که مشغول مسابقه هستیم و حسرت می‌خوریم، متوجه خیالی بودن آن نیستیم و آن را واقعی می‌پنداریم و به همین دلیل حسرت می‌خوریم. اما واقعیت این است که آن چیزی که فکر می‌کنم باید به آن برسم، چیزی جز توهّمِ خودمان نیست.

۵، قسمتی از کتاب: "حسن نمی‌دانم متوجه این موضوع هستی که ذهن ما بلاانقطاع در حال دویدن است؟ ماهیت حرکتش طوری است که انگار واقعاً دارد می‌دود، و هدف این دویدن، شدن و رسیدن است. حال تو اگر عمیقاً درک کنی که شدن و رسیدنی وجود ندارد، ذهنت از دویدن باز خواهد ایستاد و باز ایستادن ذهن از دویدن پایان این اشتغال پوچ و دلهره‌آور و فاجعه‌آمیز است."

در اینجا به لمی اشاره می‌کنیم. ذهن را بصورت نهر آبی تصور کنید که فکر از این نهر جاری می‌شود. تصور کنید که سدّ و مانعی جلوی جریان آب قرار گرفته و ببینید که چه اتفاقی در ذهن می‌افتد.

۶، به جای درک تئوریک و صرفاً عقلانی تمرین‌ها، آنها را عملاً اجرا کنیم.

٧، زندگی را به شکلِ «از حالا به بعد» نگاه کنیم.

٨، برای جا افتادن نکتهء قبل، فکر را از این دیدگاه نگاه کنید که از «الان به قبل» چه رویکردی دارد. وقتی خوب این تمرین را انجام دادید، به اعتبار از «الان به بعد» به فکر نگاه کنید.

٩، یکی از دلائل زنده نگه داشتنِ خشم، میل انتقام و میل نفرت در هویت فکری، این است که به انسان نوعی احساس انرژی می‌دهد، چرا که خشم ایجاد انرژی می‌کند. و مادامی که انرژی هست انسان نوعی احساس تحرّک و زنده بودنِ کاذب دارد.

١٠، برای خودتان تمرینهایی بگذارید. مثلا برای یک روز خشم را در درون خود مشاهده کنید. به محض اینکه خشم آمد، اولاً سریع آنرا رصد کنید و ثانیاً اجازهء تداوم به آن ندهید.

١١، موضوعی که مخصوصاً در بین به اصطلاح  ایرانی های خارج از کشور شایع است، در رابطه با رقبای ارزشی است. ما یک سری رقبای ارزشی داریم. و در واقع رقبای ارزشی ما انسانها هستند، چرا که موجودات دیگر، مثلا حیوانات، چیزی در مورد ارزش نمی‌دانند.

حال برای افراد مقیم خارج از کشور انسان‌ها تبدیل به دو دستهء "ایرانی‌ها" و "غیر ایرانی‌ها" می‌شوند. در صورتی که حقیقت انسانها یکی‌ست و ایرانی و غیر ایرانی، تقسیم‌بندیِ ذهنی و اعتباری است. رقبای ارزشیِ منِ به اصطلاح ایرانی، همزبان‌های ارزشی من هستند، چرا که کُدهای ارزشی یکدیگر را خوب می‌گیریم. به همین دلیل اگر یک ایرانی ارزشی کسب کند مورد توجه من قرار می‌گیرد اما در مورد یک غیر ایرانی اینطور نیست، چرا که ایرانی از کودکی رغیب ارزشیِ من بوده‌است و کُدهای ارزشی و هویت فکریِ یکدیگر را بهتر می‌گیریم.

١٢، در ادامهء نکتهء قبل، اگر فرضاً یک محقق "ایرانی" بمیرد، مورد توجه و اهمیت فراوانی قرار می‌گیرد، اما اگر یک محقق "غیر ایرانی" بمیرد، آنچنان توجهی به آن نمی‌شود. این موضوع کاملاً هویتی است و مرتبط با "من" است.

١٣، اگر خوب در احوالات خودمان دقت کنیم، می‌بینیم رقبایی برای ما مطرح هستند که از آشنایان و دوستان ما هستند. فرضاً اگر کسی که ما اصلاً نمی‌شناسیم یک ارزش اجتماعی‌یی کسب کند، برای ما حائز اهمیت نیست، اما اگر از آشنایان ما کسی ارزشی را کسب کند، برای ما مطرح است و جای تأمل دارد. در صورتی که واقعیت آن است که موجودی ارزش اجتماعی‌یی را کسب کرده. اما هویت فکری یک ارتباط خاص بین من با فردی که می‌شناسم ایجاد می‌کند که این ارتباط بین من و آن فرد دیگر که نمی‌شناسم وجود ندارد. به همین دلیل یکی از نگاه‌های خیلی خوب این است که به فامیل و قوم و خویش به چشم یک غریبه و یا به چشم یک حیوان مثل یک گربه یا پرنده‌ای نگاه کنیم.

١۴، مثالی در مورد نکتهء قبل، از کتاب: "دختری را می‌شناسم که عقد شده بود. حلقه‌ای که برایش خریده بودند چهار هزار تومان ارزش داشت و او از این بابت حرف و ایرادی نداشت. تا اینکه شنید حلقهء عروسی دختر عمه‌اش را سی هزار تومان خریده‌اند. از آن روز غرغر و نارضایتی و پشیمانی شروع شد که این چه شوهری است که برای من پیدا کرده‌اید؟". این موضوع را تعمیم بدهید به تمام امور زندگی مثل مهریه، شغل، کار، خانه، ماشین و.... از بین این مثال‌ها فقط شکلِ خود مثال را یاد نگیریم و متوجه اصل قضیه شویم. اصل قضیه این است که " هویت" خیالی است، نه اینکه به این مثالها بچسبیم و آنها را دستور اخلاقی کنیم.

١۵، اگر در احوال خودمان دقت کرده‌باشیم، متوجه می‌شویم که ارتباطات ما با غریبه‌ها متفاوت است از ارتباطات ما با به اصلاح "دوستان و آشنایان". در ارتباط با دوستان و آشنایان، ما یک لاکِ هویتی داریم و همیشه در بندِ شخصیتی که به آنها پس داده‌ایم هستیم. یکی از علت‌هایی که وقتی جلوی جمع قرار می‌گیریم ترس برمان می‌دارد و صدایمان می‌لرزد، همین است که من به عده‌ای تصویری از خود نشان داده‌ام و به عده‌ای دیگر تصویری دیگر. وقتی در برابر آنها بصورت تک تک قرار می‌گیرم می‌توانم آن تصویر بخصوص را حفظ کنم، اما وقتی با عدهء زیادی برخورد می‌کنم، مدیریت تمامِ این تصاویر سخت است و باید تصویری ارائه دهم که تصویر قبلی به هم نخورد. به همین دلیل است که من متزلزل می‌شوم و صدایم می‌لرزد.

نکتهء دیگر اینکه ما در ارتباط با غریبه‌ها خودمان را خیلی راحت‌تر ارائه می‌کنیم تا در ارتباط با آشنایان. مثلا به غریبه‌ راحت‌تر ابراز خشم می‌کنیم تا آشنا. در ارتباط با آشنایان انگار بندی برای خودمان درست کرده‌ایم. در صورتی که واقعیت ما آن است که در ارتباط با غریبه هستیم نه آنچه که در ارتباط با آشنایان هستیم.

١۶، آن کسانی که ما به عنوان دوست محسوب می‌کنیم، در حقیقت یعنی طلبکارها و طرف حساب‌های شخصیتِ ما.

قسمتی از کتاب: "حسن باید صداقت و صراحت پیدا کنیم. ما بیشترین بپاهای شخصیت خود را دوستان و آشنایان می‌دانیم. سعی کن این بپاهای شخصیت را از زندگی خودت حذف کنی، آنوقت ببین چگونه احساس سبکی می‌کنی. سعی کن با انسان بطور عام دوست باشی، نه با افراد خاصی که آنها را در ذهنت بصورت بپا‌های شخصیت خود قرار داده‌ای".

یکی از روش‌های حذف این بپاها از زندگی این است که آنها را از چشم ذهنت بیندازی. برای این کار می‌توانیم تمرینات عملی هم داشته باشیم. مثلاً خلاف آن تصویری که تا بحال به این بپاها داده‌ایم ارائه دهیم. طوری که احساس بدهکاری نسبت به آنها را نداشته باشیم. بدینگونه آنها ازچشم ذهن می‌افتند و ارتباط ما ارتباط واقعی می‌شود. حتی ممکن است ارتباط قطع شود، اشکالی ندارد قطع شود. ارتباط ناسالم چه بهتر که قطع شود. ارتباط ناسالم را بصورتی که گفته شد قطع کنید، اگر واقعا سنخیت و ارتباطی قلبی وجود داشته باشد، خودش راه خودش را پیدا می‌کند و ارتباط از نو شکل می‌گیرد و اگر نه، قطع میشود.

١٧، ما معمولاً کسانی را به اصطلاح دوست داریم که برای ما ارزش قائلند و ما را مورد احترام قرار می‌دهند. و کسانی که اینگونه نکنند اصلاً برایمان اهمیتی ندارند. در این ارتباط یک تمرین خوب این است که به کسانی اهمیت بدهیم که اتفاقاً ما را آدم حساب نمی‌کنند و یک آدم معمولی می‌دانند. و از کسانی که به ما بعنوان یک انسان ویژه برخورد میکنند دوری کنیم.

١٨، یکی از تمریناتِ خوب، شستنِ مرده است.

١٩، علت اینکه بسیاری از انسانها نمی‌توانند فراغت از هویت فکری را تجربه کنند، این است که خودشناسی را بصورت دانش و مطالب تئوریک می‌اندوزند و درک عملی از آن ندارند. لم شستن مرده هم به همین دلیل است تا انسان مرگ را به شکل ملموس تجربه کند، نه بصوریت تئوری. انسان واقعاً درک کند که مرگ یک چیز واقعی و قطعی است.

١٩، عرفان، در انحصار فرد بخصوصی نیست. عرفان، یعنی دیدن واقعیات درون انسان و این برای هر انسانی میسّر است.

٢٠، آیه‌ای است در قرآن که می‌گوید: بشارت بده به بندگانی که سخن را می‌شنوند و از نیکوهای آن سخن پیروی می‌کنند. این رویکرد، بطور کلی یک رویکرد صحیح است در زندگی. انسان هر سخنی را می‌شنود به وجه فایده‌مندی آن نگاه کند. در این صورت حتی از سخنانی که به نظر یاوه می‌رسند می‌توانیم مطالب مفید دربیاوریم. اما فردی که رویکرد لجاجت و جدل دارد، حتی اگر به مطلب مفیدی بربخورد، به علت کیفیت عناد و جدلی که دارد، حتی آن مطلب مفید را از دست می‌دهد.

٢١، اگر امور روانی را به دو دسته تقسیم کنیم، آنهایی که مربوط به علم پزشکی می‌شوند و ناراحتی‌های فیزیلوژیک هستند، ارتباطی با هویت فکری ندارند و باید از طریق علم پزشکی و دارو حل شوند. آنچه موضوع بحث خودشناسی است مسائل روانی است، نه مسائل فیزیولوژیکی.

٢٢، وقتی که گفته می‌شود حقارت، خجالتی بودن، بی‌عرضگی و... از بین بردنی نیستند، از جهتی بیان اشتباهی است، چرا که اینها منبعث از هویت فکری هستند و وقتی هویت فکری خودش وجود ندارد، از بین بردن اینها هم موضوعیت ندارد. آنچه که مهم است این است که متوجه خیالی و غیر واقعی بودن هویت فکری بشویم. وقتی متوجه شویم که گرفتار توهم هستیم، تبعات آن هم نخواهند بود.

٢٣، افرادی که خودشان را بصورت شخصیتهای قدرتمند تاریخی یا علمی می‌پندارند، به خاطر ترسشان است. آنها از ترس، خودشان را صاحب قدرت و اعتبار تصور می‌کنند، تا بدین صورت از روبرو شدن با واقعیت زندگی، که آسیب‌پذیری جزوی از آن است، طفره بروند.

٢۴، اگر انسان بعد از بیرون آمدن از بحرانها و بخصوص شکستهای زندگی، آگاه باشد، می‌تواند از این فرصت استفادهء مفیدی بکند، به این صورت که دیگر در قالب یک شخصیت جدید نرود و به چیز دیگری چنگ نیندازد و پس از وضعیت شکست، بعنوان یک تاکتیک جبرانی به خیالات خود پناه نبرد. در این صورت متوجه خواهد شد که هیچ خطر واقعی‌یی تهدیدش نمی‌کند و هیچ حصار و قالب دیگری برای خودش نمی‌سازد، چرا که دیگر ضرورتی برای ساخت آن نمی‌بیند.

٢۵، جامعه ارزشها را در ویترین گذاشته است و با استفاده از شلاق مقایسه انسانها را در جهت کسب این ارزشها می‌راند. عده‌ای می‌دوند و به ارزشها می‌رسند و احساس تخدیر و دلخوشی کاذب می‌کنند و آنهایی هم که ارزشها را کسب نکرده‌اند یا کمتر کسب کرده‌اند، احساس محرومیت و حسرت دارند. مردان به اصطلاح موفق تاریخ، آنهایی هستند که شلاق مقایسه را روی گردهء روان خود گذاشته‌اند و نفرت شدیدی هم که در وجودشان بوده، آنها را حرکت میداده، و همچنین محیط زندگی آنها هم موانع کمتری در جهت کسب ارزشها پیش پای آنها گذاشته است. و مجموعهء آنها باعث به اصطلاح "موفق شدن" آنها شده‌است.

٢۶، بعضی می‌پرسند که چرا بعضی ازانسانهای اسیر هویت، آرامتر و شادترند و بعضی غمگین‌ترند و استرس بیشتری دارند، مگر نه اینکه هویت فکری بر همه غالب است؟ پس این تفاوتها چیست؟ جواب این است که: ممکن است فردی به خاطر ارزشهایی که کسب کرده تأیید‌های زیادی از طرف دیگران بگیرد، اما فرد دیگر ممکن است همان ارزشها را کسب کرده باشد، اما تأیید نگرفته باشد. میزان شادی و آرامش کاذب روحی افراد بستگی به میزان تأییدی است که از دیگران می‌گیرند. اما اینها در اساس فرقی با همدیگر ندارند و هر دو گرفتار هویت فکری هستند.

 

مینا

نکات برجستهء فصل سیزدهم کتاب رابطه

 

١، انسان هویت فکری به شدت نگران احمق پنداشته شدن است. چرا که یکی از ارزشهای رایج در جامعه، ارزش زرنگ بودن است. و هویت از اینکه دیگران زرنگ باشند و او احمق، ناراحت میشود. این قضیه را در روابطمان در قالب الفاظی مانند «فکر کرده من نمی‌فهمم»، «فکر کرده خیلی زرنگه»، و غیره، بسیار می‌بینیم. در صورتی که اگر انجام کاری واقعا مفید باشد، چه اهمیتی دارد که دیگری زرنگی می‌کند یا نه؟ یا دیگری مرا احمق فرض کند یا نه؟ یا مورد استثنار قرار می‌گیرم؟ مهم نفس کاری است که انجام می‌دهم، که آیا مفید هست یا نه؟!

٢، در بررسی و شناخت "خود" ما به امور غریزی و احساست و عواطف ناشی از غرائز انسان کاری نداریم. مسئلهء ما آن چیزی است که از راه ذهن بر انسان عارض شده. بنابراین مسئلهء ما ذهن است نه غرائز.

٣، خمیر مایهء اموری مانند حقارت، حسادت، نفرت، حسرت، خشم، ترس، و امثال اینها که همه اجزای تشکیل دهندهء هویت فکری هستند، فکر است.

۴، فکر، سنسیشن (که احساس منبعث از فکر است) را بوجود می‌آورد.

۵، اساس و دارایی و ابزار هویت فکری، فکر است و بس.

۶، سؤال: افسردگی و ملالت روانی، احساس حقارت، خشم و نفرت و میل انتقام، چه ارتباطی به فکر دارند؟

جواب: ارتباط آنها این است که ذهن، بعنوان مثال تعبیر شغل من را با تعبیر شغل تو مقایسه می‌کند، نه واقعیت این دو شغل را. و مقایسهء این تعبیرات، احساس حقارت،خشم،نفرت، انتقام و امثالهم را بدنبال دارد.

٧، آیا افسردگی یک واقعیت نیست‌؟ بله، افسردگی یک واقعیت است اما "فکر"، آن را ایجاد کرده است. حال اگر رویکرد انسان به افسردگی از سر فکر نباشد، یعنی رنج ناشی از افسردگی را بپذیرد و از طریق مقایسه، که توسط "فکر" انجام می‌شود، به آن دامن نزند، آنوقت رنجی وجود نخواهد داشت. در پذیرش افسردگی و ماندن با کیفیت افسردگی رنجی وجود نخواهد داشت. اما ذهن بوسیلهء تداوم مقایسه و دیگر ابزارهای هویتی دائماً در حال تولید افسردگی است.

٨، علت و ریشهء نپذیرفتن، چیزی جز "فکر" نیست. تمام رنج انسان که ناشی از نپذیرفتن است، به خاطر فکر است.

٩، همانطور که در دو نکتهء قبل گفته شد، اگر رویکرد انسان با بیماریهای روانی مثل افسردگی، رویکرد پذیرش باشد، نه مقایسه، ( به این معنی که کیفت حال حاضرم را که نامش را گذاشته‌ام افسردگی، با کیفیت روحی دیگران، یا با کیفیت های روحی قبلی خودم مقایسه نکنم)، آنوقت رنجی نخواهد بود. و حتی در برابر بیماریهای جسمی، اگر مقایسه نباشد، رنجی نخواهد بود. این کیفیت عدم پذیرش است که باعث رنج است.

١٠، حتی در زمینهء افزایش سن هم مقایسه نهفته است. خیلی از انسانها از بالا رفتن سن ترس دارند. اگر سن الان را، با سن های دیگر که در طول عمر داشته یا خواهیم داشت مقایسه نکنیم، رنج و ترسی وجود نخواهد داشت.

١١، کودک از وقتی وارد زندگی می‌شود و "مرکز" و "هویت" القا شده به خودش را می‌پذیرد، از "فکر" یک وسیلهء دفاعی و دنیای درونی برای خودش می‌سازد که از لحاظ روانی نقش یک حصار دفاعی را برای او دارد و تا زمانی که می‌پندارد که این "فکر" و "حصار" هست، یک احساس ایمنی وابسته به دنیای توهمی دارد.

١٢، احساس ایمنی از این ساختمان فکری که فرد برای خودش ساخته است، یک احساس متزلزل است، چرا که این ساختمان فکری برون ریشه است. یعنی وابسته به تأیید و نظر دیگران است. یعنی فرد دستی دستی احساس ایمنی‌اش را به دست دیگران سپرده‌است و این بدبختی بزرگی است.

١٣، هر عمل و هر رفتار انسان اسیر هویت فکری، پرونده و سابقه‌ای در ذهن خودش دارد، که آن عمل و رفتار را بر اساس آن پروندهء ذهنی توجیه می‌کند و به آن معنا می‌دهد. و دیگران که از بیرون مشاهده‌گر رفتار فرد هستند به پرونده و سابقهء ذهنی فرد اشراف ندارند، و به همین دلیل عمل فرد برای دیگران معنی دیگری دارد چرا که واقعیت عمل را می‌بینند، اما فرد خودش، رفتارش را توجیه شده و با معنی بخصوصی می‌بیند.

اگر انسان ارتباطش را با "خود" یعنی با گذشته و با حافظه قطع کند، آنوقت عمل او عملی اصیل خواهد بود، نه عملی از سر هویت فکری.

١۴، علت اینکه ما شاهد کارهای غیر عاقلانه‌ای از دیگران هستیم -مثل جمع کردن ثروتهای کلان در صورتی که انسانهای زیادی نیازمند هستند- این است که آن فرد در دنیای ذهنی خودش، اعمالش را پذیرفته و برای اعمال و رفتارش دلایل توجیه شده‌ای دارد.

١۵، اینکه ما قائل به این باشیم که ما گرفتار پدیده‌ای هستیم که تمام زندگی ما را در اختیار گرفته و اعمال و رفتار و زندگی ما را در دست گرفته، به این معنی نیست که ما از خودمان اختیاری نداریم. تشبیه دقیق در این مورد این است که در کودکی دستمالی به چشم ما بسته‌اند و حالا ما با چشم بسته از دیگران بخواهیم که چطور در مقاطع و امور مختلف زندگی عمل کنیم. اصل حرف این است که متوجه باش که چشم‌بند بر چشم داری و تو این اختیار را داری که چشم‌بند را برداری. چشم‌بند را بردار و خودت با چشم خودت زندگی کن.

١۶، پراگرافی از کتاب: «باری، هر فردی از تعبیر رفتارهایش، روش زندگی‌اش، اعتقاداتش، تعلقاتش، فکرهایش، و هر آنچه که هست و دارد، یک "شخصیت" و دنیای درونی توجیه شده برای خودش می‌سازد و انتظارش از دیگران این است که او را عبارت از همان شخصیت توجیه شده بدانند و با او مطابق آن شخصیت رفتار کنند. حال آنکه دیگران وجود و رفتار توجیه نشدهء او را می‌بینند و با یک وجود توجیه نشده در ارتباطنند، نه با یک شخصیت توجیه شده. شخصیت توجیه شده یک شخصیت درونی است، حال آنکه رفتار دیگران با انسان بر اساس نمودها و رفتارهای واقعی اوست.

١٧، فرد برای واقعی پنداشتن "مرکز" یا "خود"، آن را ذهناً به امور واقعی می‌چسباند (آیدنتیفای کردن). مانند مالکیّتِ ماشین، خانه و چیزهای دیگر.

١٨، "خود" چیزی نیست جز مقداری آیدنتیفیکیشن یا همگون‌سازی. و این همگون‌سازی فقط بوسیلهء اجسام صورت نمی‌گیرد، بلکه بوسیلهء ایدئولوژی‌ها هم صورت می‌گیرد. به خاطر همگون سازی با ایدئولوژی‌ است که وقتی به اعتقادات شخص توهین شود، به هم می‌ریزد.

١٩، هویت فکری به علت برون ریشه بودن، حیاتش را از تایید دیگران می‌طلبد. اما جامعه (دیگران) هیچگاه فرد را در وضعیت موجودش قبول ندارند و نمی‌پذیرند. جامعه همیشه از فرد میخواهد چیزی غیر از اینکه هست باشد. بنابراین احساس انسان اسیر هویت اینگونه است که قرار است شخصیتش در آینده‌ای نامعلوم شکل بگیرد و بعداً چیزی شود که مورد قبول جامعه شود. ما همیشه بر این باوریم که شخصیت فعلی ما، مطلوب و رضایت‌بخش نیست.

٢٠، تحسین و تمجید کردن، در ساختمان هویت فکری، یکی از راههای پنهان کردن احساس حسادت است. نمونه‌های آن در روابطمان بسیار است از قبیل جمله‌هایی مثل ابراز خیرخواهی برای دیگران که در واقع برای استتار احساس حسادت درونی ماست.

٢١، یکی دیگر از ابزار ابراز خشم، کلمهء «ولی» و «اما» است. نمونه‌های آن در روابطمان مثل: «خیلی خوب است که این کار را کردی،"ولی" ...» یا «خیلی خوب است که فلان مدرک را گرفتی، "اما".....» یا «دستت درد نکند که زحمت کشیدی "اما"....»، یا «درست می‌فرمایید استاد، "اما"....».

نمونه‌هایی مثل اینها را در روابطمان پیدا کنیم.

٢٢، ما دائماً می‌خواهیم "هویت فکری" را استتار کنیم. در واقع می‌خواهیم با نمایش و تظاهرِ شخصیت، احساسات واقعی مثل احساس افسردگی، حقارت، حسرت، واماندگی، بی انرژی و بدون انگیزه بودن و ناامید بودن را استتار کنیم. در صورتی که رویکرد حقیقی این است که با این احساسات بمانیم. استتار آنها فقط تداومشان را در پی خواهد داشت.

٢٣، ما در حقیقت "هویت" را به همدیگر نشان می‌دهیم، اما باطنمان چیز دیگری است. حال، کسی که با من انسان اسر هویت، که شخصیتی توانا از خود نمایش داده‌ام در ارتباط است، خبری از پشت ویترین ندارد و ویترین و نمایش را می‌بیند و با ویترین در ارتباط است. بنابراین تعاملات او با شخصیت و با ویترین است. اما عکس‌العمل ما به رفتار او ناشی از پشت صحنه است، نه از ویترین. برای همین ممکن است در برابر یک شوخی شدیدا برنجیم، در صورتی که طرف مقابل، از آنجا که ویترین و شخصیت توانای نمایشی ما را می‌بیند، انتظار رنجش از ما ندارد. این است که ما در روابطمان دچار تناقض میشویم.

٢۴، یکی از اصلی‌ترین راهکارهای روبرو شدن با هویت فکری این است که انسان عمیقا این واقعیت را درک کند که ما پشت ویترین و ماسکهایی که ساخته‌ایم و جلوه می‌دهیم، یک وجود اسیر ناتوانی و اسیر مجموعهء رنجها (از قبیل حسادت، حقارت، خشم، نفرت، میل انتقام) داریم. این واقعیت تلخ را در درون خودمان ببینیم، بدون اینکه بخواهیم به سمت شخصیت توانای بدون خشم و دارای عشق فرار کنیم و به آن پناه ببریم.

٢۵، اگرچه ما به انواع تخدیر از واقعیت درونمان فرار می‌کنیم، اما در خلوت و تنهایی، حقیقت خودمان را که یک انسان پرخشم و پرحسرت و پرنفرت است می‌بینیم. اما در مورد دیگران، فقط ویترین آنها را می‌بینیم و از پشت صحنهء آنها مطلع نیستیم. در واقع ما درون پر رنج و متزلزل خودمان را می‌بینیم و از دیگران یک شخصیت توانای خوشبخت می‌بینیم و این اشتباه، باعث ایجاد خشم در درون ما می‌شود، چرا که احساس می‌کنیم دیگران در خوشبختی غوطه می‌خورند و ما در بدبختی به سر می‌بریم. در صورتی که اگر این آگاهی را به ذهن خطور بدهیم که همه‌مان سر و ته یک کرباسیم، و همه همان پشت صحنه هستیم، خشم وجود نخواهد داشت و احساس همدردی وجود خواهد داشت.

٢۶، پاراگرافی از کتاب: «ما دو شخصیت داریم، یک شخصیت روسازی شده و خوش‌نما که اسباب حسرت و نهایتا موجب نفرت دیگران از ماست، و دیگری آنکه در پشت این نمای حسرت انگیز وجود دارد و باعث سرافکندگی و حقارت باطنی خودمان است».

 

مینا

مراقبه

آلتِ اِشکارِ خود جز سگ مَدان
کَمترَک انداز سگ را استخوان

"مثنوی معنوی"

کیفیتِ حاکم بر نفس، کیفیتِ «خواهندگی» و «لَه لَه زدن» است. چه در بُعدِ جسمی چه در بُعدِ روانی.
به لحاظ جسمی ذهن همیشه "خواهانِ" تندرستی، زیبایی و توانمندی است. و به لحاظ روانی "خواهانِ" مطرح بودن، محبوب بودن، محترم بودن، قدر دیدن و بر صدر نشستن، درخشیدن و جلوه گری و هزار کوفت و زهرمارِ اعتباریِ دیگر است.
  یگانه راهِ انسان، انتخابِ کیفیتِ نه گفتن و «لائیت» در برابر آن است. این کیفیت، در خودشناسیِ عرفانی، از طریقِ مراقبه و هشیاریِ همیشگی نسبت به این تمایلات و خواسته ها، چه در جَلوَت [ در روابط مان  با دیگران] چه در خلوت [با خودمان] محقَّق می شود. مراقبه ی همیشگی، مانعِ رسیدن غذای لازم و انرژی گرفتنِ نفس برای تحققِ خواسته ها می شود. بنابراین، از تحرک و پویایی در جهتِ استمرار باز می ایستد و آرام می گیرد. تحققِ مراقبه، در واقع همان کشتنِ نفس، یا مُردن یا تحققِ سکوت  است که مهمترین «کار» در عرفان محسوب می شود.
«کار» آن دارد که حق را شد مُرید
بهرِ امرِ حق، زِ هَر غیری بُرید

"مثنوی معنوی"

رضا.ع


«جان» و «تن»

تن چو با برگ است روز و شب، از آن
شاخِ جان، در برگ ریزست و خزان

برگِ تن، بی برگیِ جان است زود
این بباید کاستن، آن را فزود
" مثنوی معنوی"

یکی از عواملِ استمرارِ خود، وابستگیِ روانی به امورِ سِنسِیشِنال(sensational) است. یکی از این امور سنسیشنال غذاست. وقتی شما آگاهانه[ به وسیله ی ابزارِ روزه گرفتن] مرگ اختیار می کنید بر لذتِ غذا خوردن و سیری و پُریِ معده، در واقع دارید با قطعِ وابستگی و تعلّق به یک لذتِ بیرونی «خود» را «قربانی» می کنید. این عمل، با بیانِ مولانا، از لذتِ «تن» کاستن و به «جان» افزودن است.  بنابراین قربانی کردنِ خود، در جهتِ «جان پروری» اصلِ  روزه است. این اصل، به تمامِ عبادات دینی قابلِ تعمیم است.

  تا تو تن را چرب و شیرین می دهی
گوهرِ جان را نیابی فربهی

پنبه اندر گوشِ حسِّ دون کنید
بندِ حِس از چشمِ خود بیرون کنید

بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطابِ اِرجعی را بشنوید
"مثنوی معنوی"

سِنسِیشِنال(sensational): حسّی، احساسی

برگ: [مجازاً ] برخورداری

رضا.ع

مرگ و زندگی

مرگِ هر یک ای پسر همرنگِ اوست
پیشِ دشمن دشمن و بر دوست دوست
"مثنوی معنوی"

چگونگیِ نگرشِ انسان به مسأله ی مرگ، سبکِ زندگیِ اورا می سازد.ترس و فرار از اندیشه ی مرگ، شیوه ای از زندگی را رقم می زند. پذیرش و دوستی و رفاقت با مرگ، شیوه ای متفاوت را.

یکی انسان را [با توهّمِ جاودانگی] به وابستگیِ روانی و میل به چنگ انداختن به بیرونی ها وا می دارد. و  یکی به بی نیازی و سبکباری و استغنا و نفی بیرونی ها، هدایت می کند. یکی به جنگ و تضاد و رقابت و خشم ورزی منجر می شود. یکی به صلح و مدارا و شفقتِ با خلق می اَنجامد. به این دلیل مرگ اندیشی زندگی ساز است.

رضا.ع

نکات برجستهء فصل دوازهم کتاب رابطه

 

١، اصل نماز، تحقق یگانگی یا وحدت است. متوقف کردن مقایسه، بریدن از کوچکی‌ها و تعلقات "هویت فکری"، تقویت صمیمیت و محقق کردن حضور، از فواید نماز می‌باشند.

ما نماز را بصورت عرفی و ظاهری یادگرفته‌ایم و چگونگی تحقق حقیقت نماز را به ما نیاموخته‌اند و شایسته است که این مفیدترین و بهترین کاررا یاد بگیریم و برای آن وقت و انرژی بگذاریم.

٢، از آنجا که افردا حول و حوش کودک، خالی از عشق و محبت واقعی هستند، نمی‌توانند طوری با بچه رفتار کنند که کودک آسیب روحی نبیند و از لحاظ روحی فلج نشود و جلوی رشد روحی‌اش گرفته نشود.

٣، انسانها فضولات روانی خود را روی کسانی خالی می‌کنند که زورشان به آنها می‌رسد، ازجمله حیوانات و کودکان.

۴، محور "هویت فکری" ارزشهای اعتباری است، و این ارزشها، سایه و سرابی بیش نیست. جامعه نیز چنین سرابهای ارزشی برای انسان درست می‌کند. وعدهء رسیدن به ارزشها و اعتباریات را در قالبهای مختلف (دکتر، مهندس، مدیر، و حتی در خودشناسی درقالب رسیدن به عشق، سکوت و عدم) به انسان می‌دهد، و با شلاق مقایسه وملامت انسان را به سمت رسیدن به سراب سوق می‌دهد. توجه کنیم که اینها سرابی بیش نیست.

۵، تمثیلی به این مضمون در کتاب آمده است که: فرض کنید شما می‌توانید فرزندتان، برادرتان یا حتی خودتان را به دو حالت پرورش دهید، یکی مهندسی بدبخت (یعنی کسی با جایگاه اجتماعی بالا، اما با درونی ملول و گرفته و ناخوشبخت)، و دیگری یک حمال خوشبخت (یعنی کسی که به لحاظ اجتماعی جایگاهی نداشته باشد اما درونا آرام، راضی و خوشبخت باشد). شما کدام یک از این دو حالت را انتخاب می‌کنید؟ مهندس بدبخت یا حمال خوشبخت را؟

۶، خیلی‌ها می‌پرسند که روش ارتباط با بچه‌ها و تربیت فرزندان چگونه باید باشد؟

چرا این سؤال را از خودمان نمی‌پرسیم که روش ارتباط ما با خودمان چگونه باید باشد؟ بچه‌ها بصورت تبعی از ما تأثیر می‌پذیرند. اگر من بعنوان پدر یا مادر، در کیفیت سالم روحی باشم، درگیر مقایسه ورقابت نباشم، خودم را ملامت نکنم، بطور خودبخودی، رقابت، مقایسه، نمایش، پز و تمام تبعات "هویت فکری" را به بچه منتقل نمی‌کنم و زلالیت روانی بچه را کدر نمی‌کنم. پس تربیت کودک مسئله است یا حفظ سلامت روانی خودم؟ نمی‌شود که من گرفتار لنجزار "هویت" باشم و انتظار داشته باشم که فرزندم و دیگر کسانی که با آنها در رابطه‌ام سلامت روانی داشته باشند!

٧، اصلی ترین آسیبی که ما به کودکان وارد می‌کنیم از ناحیهء پدیدهء مقایسه است. و اصلی ترین دلیل خشم و نفرتی که کم‌کم در جان بچه‌ها رخنه می‌کند، همین مقایسه است. ما اگر در احوالات دوران کودکی خودمان دقت کنیم، می‌بینیم که ما هیچ مسئله‌ای نداشتیم و زندگی می‌کردیم. اما بعد بوسیلهء مقایسه، ارزشها را به جانمان انداختند و بعد از اینکه مقایسه حاکم وجود ما شد، ما دیگربه لحاظ روانی روی خوش ندیدیم و مدام بدنبال رسیدن به قله‌های ارزشی هستیم. ارزشها هم که همه موهوم، هوایی، نامشخص و تحقق ناپذیرند. بنابراین پس از حاکم شدن مقایسه، کودک وارد یک دنیای توهمی می‌شود. وقتی کودک شروع به مقایسه می‌کند و داشتن ارزشها و اعتباریات را حق خود می‌داند که نصیبش نشده است، دچار خشم و نفرت می‌شود. پس ریشهء خشم و نفرت مقایسه است.

٨، یکی از اثرات حاکمیت "هویت فکری" بر انسان ارزش زرنگ‌تر بودن است. به بچه القا می‌شود که در کسب ارزشها زرنگ‌تر از دیگران باشد، و بچه به این صورت روابطش را با انسانها و با همه چیز از دید اینکه باید زرنگ باشد نگاه می‌کند. یعنی در رابطهء با زندگی و انسانها رویکرد گرفتن و چیزی بدست آوردن پیدا می‌کند و در رابطه‌ای که مبنایش بر گرفتن باشد دیگر عشق وجود ندارد چرا که در رابطه‌ای که بر مبنای عشق باشد، خود رابطه مهم است نه گرفتن و بدست آوردن.

٩، رابطه‌ای که مبنای آن گرفتن باشد، کیفیت سوداگری پیدا می‌کند و کاملاً یک معامله است و در معامله دو طرف "هستی" دارند و کیفیت عدم در چنین رابطه‌ای وجود ندارد. شاید این مطلب بی‌معنی به نظرتان برسد که چگونه می‌شود رابطه‌ای وجود داشته باشد اما طرفین وجود نداشته باشند. رابطه‌ای که در آن "هستی" نباشد. ولی چنین رابطه‌ای است که اصالت دارد. رابطه برای ذهن موقعی معنی دارد که طرفین وجود داشته باشند، اما در حقیقت وقتی رابطه رابطه است که طرفین "هستی روانی" نداشته باشند.

۱۰، در روابط هویتی، بنا بر گرفتن است -و در انسان اسیر هویت فکری هر دو طرف رابطه میخواهند چیزی از دیگری بگیرند، و چیزی که از هم می‌خواهند بگیرند فقط یک تصویر و لفظ است (مثل لفظ دوست داشتن). بنابراین برای اینکه از دیگری تصویر و لفظ بگیریم به او تصویر و لفظ می‌دهیم. مثلاً به او می‌گوییم دوستت دارم تا او هم بگوید دوستت دارم و در واقع معاملهء تصویر می‌کنیم.

قسمتی از کتاب: " تمام زندگی و روابط ما کیفیت اره‌کشی و چنگ انداختن با هدف گرفتن چیزی برای شخصیت و دفاع و طفره و جبهه گیری برای اینکه مبادا کسی چیزی از آن بکند دارد."

 

١١، علت رواج الفاظ احترام‌آمیز و تعارفات در جوامع، این است که این صفات خودشان به لحاظ باطنی در انسانها وجود ندارند. در حقیقیت نمایش آنها وجود دارد. احترامات ساختگی و بدلی وجود دارد، تا عدم احترام واقعی و خشم و نفرت باطنی را استتار کند.

١٢، علت نابرابری مالی در جوامع، ارزش زرنگ بودن است. انسانهایی که در وضعیت مالی خوبی بسر می‌برند نسبت به انسانهای محروم دچار پوست کلفتی عاطفی هستند و این به علت ارزش زرنگ‌ بودن است و حق خودشان می‌دانند که زرنگ باشند و ارزش زرنگ بودن را داشته باشند ولو اینکه عده‌ای، غذا، پوشاک و مسکن مناسبی نداشته‌باشند و از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی بی‌بهره باشند.

١٣، "هویت فکری" منطق و قواعد خاص خودش را دارد که انسان نمی‌خواهد از این قواعد و منطق هویتی بیرون بیاید. مثلا همین پوست کلفتی عاطفی که در نکتهء قبل اشاره شد، در منطق و قاعدهء "هویت فکری" کاملاً پذیرفته شده‌است و به همین منطق پذیرفته شده خو کرده و آن را قاعدهء زندگی می‌داند و هیچگاه آنرا زیر سؤال نمی‌برد که چرا برای من مسئله‌ای نیست که انسانهایی هستند که محتاج امکانات اولیهء زندگی هستند و من ثروتی را که بیش از مایحتاج من است بلوکه کرده‌ام؟!

١۴، "هویت فکری" استثنا‌ناپذیر است. به این معنی که من انسان اسیر هویت فکری همان خصوصیاتی را دارم که توی اسیر هویت فکری داری. اینطور نیست که مثلا تو اسیر هویت فکری هستی و حسادت نداری یا من اسیر هویت فکری هستم ولی مقایسه در من نیست. انسانهای اسیر هویت فکری بلااستثناء همهء خصوصیات هویت فکری را دارند.

١۵، اگر خشم و نفرت وجود انسان را نگرفته بود انسان ادعای آوردن صلح نداشت. چرا که اگر من در کیفیت صلح باشم، نیازی به صحبت کردن از صلح ندارم. با وجود "هویت فکری" که بنیاد آن بر اساس خشم و نفرت است، صحبت از صلح چیزی جز نمایش نیست.

١۶، انسان وقتی می‌تواند بادیگران در صلح باشد، که درونا نسبت به خود خشم نورزد و با خودش جنگ و ستیز نداشته باشد.

١٧، هر چه در رابطه‌ای ظواهر و الفاظ بیشتر باشند، احتمال پوچی بیشتری در آن رابطه هست و از مایه، محتوی و جوهر کمتری برخوردار است.

١٨، یکی از خصوصیات ‌"هویت فکری" این است که از رک و صریح نگاه کردن و واقع‌نگری پرهیز می‌کند.

١٩، اگر ما خوب به روابط انسانها دقت کنیم می‌بینیم که یکدلگی و یکپارچگی در آن وجود ندارد. یعنی یک سطح یا ظاهر دارد و یک لایهء پشتی یا باطن. یک سری واقعیاتی هستند که در پشت ابرهای ظاهری رابطه پنهان هستند.

٢٠، تمثیلی در کتاب ذکر شده است به این مضمون که یک نفر فروشندهء هروئین است ودیگری خریدار هروئین و هر دو قرار معامله را می‌گذراند. اما یکی از آنها پیشنهاد می‌دهد که معامله در تاریکی انجام شود و دیگری هم از این پیشنهاد استقبال می‌کند. معامله در تاریکی انجام می‌شود و هروئین داخل یک جعبهء شیرینی و پول هم داخل یک بسته رد و بدل می‌شوند. اما وقتی به خانه می‌روند اولی می‌بیند که به جای پول، پول تقلبی یا کاغذ دریافت کرده و دومی هم می‌بیند که به جای هروئین گرد آجر تحویل گرفته است. این تشبیه دقیقا نشان دهندهء واقعیت روابط انسانهاست. ظاهراً ابراز عشق و محبت و الفاظ قشنگ میکنند، ولی در باطن چیز دیگری است. حقیقت روابط آن چیزی است که در دل انسانهاست، نه آنچه در ظاهر نمایش می‌دهند!

٢١، اینکه ما نمی‌خواهیم باور کنیم که جامعه و روابط آن ناسالم است، به این دلیل است که خودمان درونا سالم نیستیم و چشممان را بروی واقعیات کریه و مخرب جامعه می‌بندیم تا جامعه هم چشمش را به واقعیت درون ما ببندد. ما المثنی جامعه هستیم و این وسیله‌ای که برای ارتباط همدیگر قرار داده‌ایم بدلی و غیر واقعی است و به همین دلیل شناختی از واقعیات جامعه نداریم.

٢٢، ما در رابطهء با همدیگر نمی‌خواهیم به پوچی آنچه دیگران به ما عرضه می‌کنند پی ببریم، چرا که نمی‌خواهیم ببینیم که جنس خودمان هم قلابی است. آنچه من بعنوان عشق به تو می‌دهم قلابی است و نمی‌خواهم قلابی بودن عشق تو را دریابم تا قلابی بودن عشق خودم را کتمان کنم.

٢٣، یکی از مهمترین عواملی که مانع می‌شود انسان از بازی شخصیت دست بردارد میل فریب دیگران است. اگر ما خوب به فعالیتهای ذهنمان دقت کنیم و ببینیم که در ارتباط با دیگران چه می‌کند، می‌بینیم که صحنه‌سازی ها و توهماتی را ایجاد می‌کند تا "شخصیت"ی را به دیگران نمایش دهد و بقدری زیرکانه و دقیق و بررسی شده این کار را انجام می‌دهد تا طرف مقابل را در این فریب نگه دارد که: من اینگونه هستم! و طرف مقابل با واقعیت ما روبرو نشود بلکه با آنچه که وانمود می‌کنیم هستیم روبرو شود.

٢۴، یکی از ویژگیهای هویت این است که عاقبت‌اندیش نیست. به این معنا که توجه نمی‌کند که لذتهای سطحی که مثلاً از تعریف و تمجید شنیدن، خشم و نفرت ورزیدن، میل انتقام و روشن نگه داشتن آتش خشم در درون بدست می‌آورد، چه تأثیر واقعی در روح و روان انسان دارد، بلکه فقط به الفاظ تعریف و تمجید یا همان چند لحظه خشم ورزیدن اکتفا می‌کند. به این توجه نمی‌کند که مثلا وابستگی به تعریف و تمجید شنیدن چطور روح و روان او را وابسته به عوامل بیرونی می‌کند.

در راستای همین نکته یک آگاهی خوب این است که همین نکات را بررسی کنیم و ببینیم که داریم کاری را به امید دریافت به‌به دیگران انجام می‌دهیم و از خودمان بپرسیم بعدش چه‌؟! یا حالت دیگر اینکه هنگام خشم ورزیدن یا کوباندن و تحقیر دیگران، از خودمان بپرسیم بعد از اینکه دیگری را تحقیر کردیم و خشم ورزیدیم چه؟! چه چیز واقعی نصیبمان می‌شود؟

٢۵، به عنوان یک تمرین و آگاهی، الفاظی که با آنها در ذهن فکر می‌کنیم را کش بدهیم و فکر کردن را طولانی کنیم. این تمرین باعث ایجاد خلل در جریان اندیشیدن می‌شود و انسان می‌تواند جریان اندیشیدن را بصورت واضح ببیند.

 

مینا


Virus-free. www.avast.com

تمایل، تضاد، رنج، احتما

نخفته ام زِ خیالی که می پزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم، شراب خانه کجاست؟
"حافظ"

منظور از تمایل یا خواستن(۱) (desire)  میل و عطشناکیِ ذهن به «هست مندی» است.
ذهنی که از کودکی «ارزش» ، «هستی» ، «شخصیت» را به او  آموزانده، باورانده و حُقنه کرده اند. لحظه به لحظه خود را محتاج به آن می بیند. مثل احتیاج تشنه به آب، منتها آب شوری که هیچگاه رفعِ عطش نمی کند. این احتیاج و نیازِ غیرطبیعیِ ذهن(۲) سرمنشأ تمایل است.
تمایل یعنی، میل به تشخص و چیزی و کسی شدن، میل به مشهور و محبوب و مورد احترام واقع شدن،  میل به درک شدن، میل به مطرح شدن، میل به شایستگی، میل به برتری، میل به مالکیت، میل به از دست ندادن، میل به لذت و ...
بنابراین باید  بطور پیشینی باور به ارزشی، الگویی یا تصویر و مرجعی در ذهن  وجود داشته باشد تا تمایل و خواستن جوانه بزند.
وجه تراژیک و غمبار قضیه اینجاست که زحمتِ القاء ارزش، الگو، تصویر و تعبیرمندی را طفلک جامعه!!! از طریق تربیت و فرهنگ(۳) متقبل می شود.
 به محضِ وجود تصویر، الگو، باور به ارزش و تعبیر و تفسیر واقعیت، حرکت در ذهن شروع می شود. انرژی ای که این حرکت را می آفریند تمایل و خواستن است. نکته اینجاست که  تمایل و حرکاتِ ناشی از آن(=هویت فکری) به تضاد و سپس به آشفتگی و رنج می انجامد. به این دلیلِ ساده که جهتِ حرکتِ ذهن از «آنچه هست» بسوی « ایده آل» و امور بیرونی است. یعنی، با شکل گیریِ تمایل، انرژیِ ذهن به جای آنکه صرفِ لحظه ی اکنون یا واقعیت(=آنچه هست) شود، منحرف شده  به سمت ایده آل(= آنچه باید) تضاد و ملامت و رنج کشیده می شود.

این دریغاها خیالِ دیدن است
وز وجودِ نقدِ خود بُبریدنست
"مثنوی معنوی"

این مسیر رنج زاست چون بسان دویدنِ تشنه در سراب در پیِ آب می مانَد. توضیح بیشتر برای درکِ  این سرابگونه گی اینکه، انسان گاهی به ایده آل می رسد و خیلی اوقات نمی رسد. یعنی ما در روابط مان با دیگران یا بطور کلی امور زندگی، انتظاراتمان (۴) گاهی بر آورده می شود و به اصطلاح کامیاب می شویم و خیلی اوقات، برآورده نمی شود و ناکام می شویم . ناکامی همیشه رنج را در پی دارد و در صورت کامیابی هم دو حالت بوجود می آید، یا [به دلیلِ واقعیتِ ناپایدارِ اموربیرونی] ذهن دچار ترسِ از دست دادن می شود یا بتدریج [به دلیل عادتمندی] ذهن اسیرِ  ملال و تکرار می شود. بنابراین، در هر صورت مسیرِ رسیدن به ایده آل و هم هویتی با آن، سرابگونه و در نتیجه رنج زاست.

دور می بینی سراب و می دَوی
عاشقِ آن بینشِ خود می شوی
"مثنوی معنوی"

شاید بتوان با مثال، مسأله را روشن تر بیان کرد.

شما ماشینی زیبا یا خانه ای زیبا و ایده آل می بینید که تحسین تان را بر می انگیزد. با خود می گویید: ای دریغا، کاش این برای من بود.  یا فردی باچهره ی زیبا و تناسب اندامِ ایده آل می بینید و  در دل می گویید: صد دریغا، ای کاش این هم همسر من بود.
نفسِ تجربه ی شما، تا آنجا که مربوط به مشاهده ی واقعیت(=آنچه هست) و تشخیصِِ زیبایی و تحسین و احساسِ لذت می شود مشکلی ایجاد نمی کند، چون حرکتی ایجاد نشده و تضادی مشاهده نمی شود. اما به محض اینکه، فکر از طریقِ تمایل و خواستن و مالکیت و بدست آوردن و تصویرِ سرابِ خوشبختی در آینده، پای ارزشمندی، شخصیت و  چیزی شدن بوسیله ی امور بیرونی و ایده آلها را به میان می کشد، تضاد شکل می گیرد. در اینجا، فکر به دلیلِ اعتیاد و اعتماد به الگوهای سراب گونه و القائیِ جامعه، به آینده می رود و تصویری می آفریند که با وجودِ این ایده آلها و اتچمنتها (attachments) خود را بطور مفروض خوشبخت می پندارد.
به این ترتیب فکر، با مداخله و تمایل برای تملک، ایجاد تضاد می کند و انسان را به سوی سراب کامل شدن بوسیله ی امور بیرونی و ایده آل می دوانَد. غافل از اینکه [به دلایلی که در بالا اشاره شد] چنانچه ذهن، همین اکنون با «آنچه هست» در کیفیت یگانگی و خودبسندگی و استغنا نباشد، هیچ ایده آل و اَتچمنتی  نمی تواند چنین کیفیتی را بیافریند.

مثالهای زیادی را برای این مسأله می توان یافت. ذهن بطور روزمره یا به لذت و منفعت و بدست آوردن و خوشایندها می اندیشد، مثل: اندیشیدن به شهرت، زیبایی، احترام، محبوب بودن، شایستگی،  مالکیت و ... یا بطور معکوس به از دست دادن ها و ناخوشایندها و ناکامیها، مثل: اندیشیدن به شکستها، رنجشها، بی محبتی اطرافیان، پیری، تنهایی، مرگ، فقر و تنگدستی و...
در پسِ همه ی این افکار و تصاویر، تمایل و خواستن مستتر است که در صورت هم هویتی با آنها، بطور اجتناب ناپذیری تضاد و در نتیجه رنج را به همراه دارد.

حال سؤالی که مطرح می شود، اینست:
برای آنکه، تمایل و خواستن، منجر به ایجاد تضاد و آشفتگی و رنج نشود چه باید کرد؟
بنا به آموزه های خودشناسیِ عرفانی، راه برخورد با مسأله، نگاه اِحتمایی(۵) یا "دید پاسیو" (passive) است.
نگاه اِحتمایی، یعنی هشیاری و آگاهی بر فرایند تمایل و خواستن. این هشیاری از هم هویت شدگی با ارزشها، تصاویر و ایده آلهایی که  ذهن با حرص و وَلَع می آفریند تا هویت و شخصیت را بوسیله ی آنها استمرار بخشد، جلوگیری و انرژیِ حیاتی آن را به سمتِ امور واقعیِ زندگی هدایت می کند. در کیفیتِ اِحتما، ذهن، ورای شادی و غم، کامیابی و ناکامی، خوشایند و ناخوشایند و پایداری و ناپایداری امور می ایستد و تنها تماشاگرِ بی قضاوتِ واقعیت است.

اگر ذهن با تمرین و مراقبه(meditation) در چنین کیفیتی از هشیاری باشد، می تواند چیزها را بگیرد، بدون آنکه آنها را در خود نگه دارد و ایجاد تمایل و تضاد و رنج کند.

نگاهِ احتمایی و ماندن با واقعیت(=آنچه هست)
تجربه ی یگانگی را میسر می کند. تجربه ی یگانگی یعنی، آگاهی به اینکه الفاظ، تصاویر، ارزشها و الگوهایی که ایده آل را می آفرینند، حقیقت ندارند.
 در این صورت، حرکاتِ زائدِ اندیشه متوقف می شود و ذهن در رضایت و امنیت و سکوت و خیر به سر می برد.

هر دَم که دل(۶) به عشق دهی خوش دَمی بوَد
در کارِ خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست
"حافظ"

پ.ن:
(۱) در ادبیات دینی و عرفانی، حرص و آزمندی و شهوت و تمنا و تعلق و خواهش، با تمایل وخواستن در یک منظومه ی معنایی اند.

(۲) به این دلیل غیرطبیعی، که بیگانه و بیرونی و عَرَضی است.

(۳) منظور از فرهنگ(در اینجا) عناصری است که بوسیله ی جامعه به فرد منتقل می شوند. مانند:  زبان(الفاظ، مفاهیم) ، ارزشها، اخلاقیات، سنتها، عرفِ اجتماعی و...

(۴) در همه ی انتظارات، تمایل نهفته است.

(۵) احتما کن احتما ز اندیشه
فکر شیر و گور و دلها بیشه ها

اِحتماها بر دواها سرور است
زآن که خاریدن فُزونیِّ گَر است

احتما اصل دوا آمد یقین
احتما کن، قوّتِ جانت ببین
"مثنوی معنوی"

(۶) دل: ذهن