مراقبه

آلتِ اِشکارِ خود جز سگ مَدان
کَمترَک انداز سگ را استخوان

"مثنوی معنوی"

کیفیتِ حاکم بر نفس، کیفیتِ «خواهندگی» و «لَه لَه زدن» است. چه در بُعدِ جسمی چه در بُعدِ روانی.
به لحاظ جسمی ذهن همیشه "خواهانِ" تندرستی، زیبایی و توانمندی است. و به لحاظ روانی "خواهانِ" مطرح بودن، محبوب بودن، محترم بودن، قدر دیدن و بر صدر نشستن، درخشیدن و جلوه گری و هزار کوفت و زهرمارِ اعتباریِ دیگر است.
  یگانه راهِ انسان، انتخابِ کیفیتِ نه گفتن و «لائیت» در برابر آن است. این کیفیت، در خودشناسیِ عرفانی، از طریقِ مراقبه و هشیاریِ همیشگی نسبت به این تمایلات و خواسته ها، چه در جَلوَت [ در روابط مان  با دیگران] چه در خلوت [با خودمان] محقَّق می شود. مراقبه ی همیشگی، مانعِ رسیدن غذای لازم و انرژی گرفتنِ نفس برای تحققِ خواسته ها می شود. بنابراین، از تحرک و پویایی در جهتِ استمرار باز می ایستد و آرام می گیرد. تحققِ مراقبه، در واقع همان کشتنِ نفس، یا مُردن یا تحققِ سکوت  است که مهمترین «کار» در عرفان محسوب می شود.
«کار» آن دارد که حق را شد مُرید
بهرِ امرِ حق، زِ هَر غیری بُرید

"مثنوی معنوی"

رضا.ع


«جان» و «تن»

تن چو با برگ است روز و شب، از آن
شاخِ جان، در برگ ریزست و خزان

برگِ تن، بی برگیِ جان است زود
این بباید کاستن، آن را فزود
" مثنوی معنوی"

یکی از عواملِ استمرارِ خود، وابستگیِ روانی به امورِ سِنسِیشِنال(sensational) است. یکی از این امور سنسیشنال غذاست. وقتی شما آگاهانه[ به وسیله ی ابزارِ روزه گرفتن] مرگ اختیار می کنید بر لذتِ غذا خوردن و سیری و پُریِ معده، در واقع دارید با قطعِ وابستگی و تعلّق به یک لذتِ بیرونی «خود» را «قربانی» می کنید. این عمل، با بیانِ مولانا، از لذتِ «تن» کاستن و به «جان» افزودن است.  بنابراین قربانی کردنِ خود، در جهتِ «جان پروری» اصلِ  روزه است. این اصل، به تمامِ عبادات دینی قابلِ تعمیم است.

  تا تو تن را چرب و شیرین می دهی
گوهرِ جان را نیابی فربهی

پنبه اندر گوشِ حسِّ دون کنید
بندِ حِس از چشمِ خود بیرون کنید

بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطابِ اِرجعی را بشنوید
"مثنوی معنوی"

سِنسِیشِنال(sensational): حسّی، احساسی

برگ: [مجازاً ] برخورداری

رضا.ع

مرگ و زندگی

مرگِ هر یک ای پسر همرنگِ اوست
پیشِ دشمن دشمن و بر دوست دوست
"مثنوی معنوی"

چگونگیِ نگرشِ انسان به مسأله ی مرگ، سبکِ زندگیِ اورا می سازد.ترس و فرار از اندیشه ی مرگ، شیوه ای از زندگی را رقم می زند. پذیرش و دوستی و رفاقت با مرگ، شیوه ای متفاوت را.

یکی انسان را [با توهّمِ جاودانگی] به وابستگیِ روانی و میل به چنگ انداختن به بیرونی ها وا می دارد. و  یکی به بی نیازی و سبکباری و استغنا و نفی بیرونی ها، هدایت می کند. یکی به جنگ و تضاد و رقابت و خشم ورزی منجر می شود. یکی به صلح و مدارا و شفقتِ با خلق می اَنجامد. به این دلیل مرگ اندیشی زندگی ساز است.

رضا.ع

نکات برجستهء فصل دوازهم کتاب رابطه

 

١، اصل نماز، تحقق یگانگی یا وحدت است. متوقف کردن مقایسه، بریدن از کوچکی‌ها و تعلقات "هویت فکری"، تقویت صمیمیت و محقق کردن حضور، از فواید نماز می‌باشند.

ما نماز را بصورت عرفی و ظاهری یادگرفته‌ایم و چگونگی تحقق حقیقت نماز را به ما نیاموخته‌اند و شایسته است که این مفیدترین و بهترین کاررا یاد بگیریم و برای آن وقت و انرژی بگذاریم.

٢، از آنجا که افردا حول و حوش کودک، خالی از عشق و محبت واقعی هستند، نمی‌توانند طوری با بچه رفتار کنند که کودک آسیب روحی نبیند و از لحاظ روحی فلج نشود و جلوی رشد روحی‌اش گرفته نشود.

٣، انسانها فضولات روانی خود را روی کسانی خالی می‌کنند که زورشان به آنها می‌رسد، ازجمله حیوانات و کودکان.

۴، محور "هویت فکری" ارزشهای اعتباری است، و این ارزشها، سایه و سرابی بیش نیست. جامعه نیز چنین سرابهای ارزشی برای انسان درست می‌کند. وعدهء رسیدن به ارزشها و اعتباریات را در قالبهای مختلف (دکتر، مهندس، مدیر، و حتی در خودشناسی درقالب رسیدن به عشق، سکوت و عدم) به انسان می‌دهد، و با شلاق مقایسه وملامت انسان را به سمت رسیدن به سراب سوق می‌دهد. توجه کنیم که اینها سرابی بیش نیست.

۵، تمثیلی به این مضمون در کتاب آمده است که: فرض کنید شما می‌توانید فرزندتان، برادرتان یا حتی خودتان را به دو حالت پرورش دهید، یکی مهندسی بدبخت (یعنی کسی با جایگاه اجتماعی بالا، اما با درونی ملول و گرفته و ناخوشبخت)، و دیگری یک حمال خوشبخت (یعنی کسی که به لحاظ اجتماعی جایگاهی نداشته باشد اما درونا آرام، راضی و خوشبخت باشد). شما کدام یک از این دو حالت را انتخاب می‌کنید؟ مهندس بدبخت یا حمال خوشبخت را؟

۶، خیلی‌ها می‌پرسند که روش ارتباط با بچه‌ها و تربیت فرزندان چگونه باید باشد؟

چرا این سؤال را از خودمان نمی‌پرسیم که روش ارتباط ما با خودمان چگونه باید باشد؟ بچه‌ها بصورت تبعی از ما تأثیر می‌پذیرند. اگر من بعنوان پدر یا مادر، در کیفیت سالم روحی باشم، درگیر مقایسه ورقابت نباشم، خودم را ملامت نکنم، بطور خودبخودی، رقابت، مقایسه، نمایش، پز و تمام تبعات "هویت فکری" را به بچه منتقل نمی‌کنم و زلالیت روانی بچه را کدر نمی‌کنم. پس تربیت کودک مسئله است یا حفظ سلامت روانی خودم؟ نمی‌شود که من گرفتار لنجزار "هویت" باشم و انتظار داشته باشم که فرزندم و دیگر کسانی که با آنها در رابطه‌ام سلامت روانی داشته باشند!

٧، اصلی ترین آسیبی که ما به کودکان وارد می‌کنیم از ناحیهء پدیدهء مقایسه است. و اصلی ترین دلیل خشم و نفرتی که کم‌کم در جان بچه‌ها رخنه می‌کند، همین مقایسه است. ما اگر در احوالات دوران کودکی خودمان دقت کنیم، می‌بینیم که ما هیچ مسئله‌ای نداشتیم و زندگی می‌کردیم. اما بعد بوسیلهء مقایسه، ارزشها را به جانمان انداختند و بعد از اینکه مقایسه حاکم وجود ما شد، ما دیگربه لحاظ روانی روی خوش ندیدیم و مدام بدنبال رسیدن به قله‌های ارزشی هستیم. ارزشها هم که همه موهوم، هوایی، نامشخص و تحقق ناپذیرند. بنابراین پس از حاکم شدن مقایسه، کودک وارد یک دنیای توهمی می‌شود. وقتی کودک شروع به مقایسه می‌کند و داشتن ارزشها و اعتباریات را حق خود می‌داند که نصیبش نشده است، دچار خشم و نفرت می‌شود. پس ریشهء خشم و نفرت مقایسه است.

٨، یکی از اثرات حاکمیت "هویت فکری" بر انسان ارزش زرنگ‌تر بودن است. به بچه القا می‌شود که در کسب ارزشها زرنگ‌تر از دیگران باشد، و بچه به این صورت روابطش را با انسانها و با همه چیز از دید اینکه باید زرنگ باشد نگاه می‌کند. یعنی در رابطهء با زندگی و انسانها رویکرد گرفتن و چیزی بدست آوردن پیدا می‌کند و در رابطه‌ای که مبنایش بر گرفتن باشد دیگر عشق وجود ندارد چرا که در رابطه‌ای که بر مبنای عشق باشد، خود رابطه مهم است نه گرفتن و بدست آوردن.

٩، رابطه‌ای که مبنای آن گرفتن باشد، کیفیت سوداگری پیدا می‌کند و کاملاً یک معامله است و در معامله دو طرف "هستی" دارند و کیفیت عدم در چنین رابطه‌ای وجود ندارد. شاید این مطلب بی‌معنی به نظرتان برسد که چگونه می‌شود رابطه‌ای وجود داشته باشد اما طرفین وجود نداشته باشند. رابطه‌ای که در آن "هستی" نباشد. ولی چنین رابطه‌ای است که اصالت دارد. رابطه برای ذهن موقعی معنی دارد که طرفین وجود داشته باشند، اما در حقیقت وقتی رابطه رابطه است که طرفین "هستی روانی" نداشته باشند.

۱۰، در روابط هویتی، بنا بر گرفتن است -و در انسان اسیر هویت فکری هر دو طرف رابطه میخواهند چیزی از دیگری بگیرند، و چیزی که از هم می‌خواهند بگیرند فقط یک تصویر و لفظ است (مثل لفظ دوست داشتن). بنابراین برای اینکه از دیگری تصویر و لفظ بگیریم به او تصویر و لفظ می‌دهیم. مثلاً به او می‌گوییم دوستت دارم تا او هم بگوید دوستت دارم و در واقع معاملهء تصویر می‌کنیم.

قسمتی از کتاب: " تمام زندگی و روابط ما کیفیت اره‌کشی و چنگ انداختن با هدف گرفتن چیزی برای شخصیت و دفاع و طفره و جبهه گیری برای اینکه مبادا کسی چیزی از آن بکند دارد."

 

١١، علت رواج الفاظ احترام‌آمیز و تعارفات در جوامع، این است که این صفات خودشان به لحاظ باطنی در انسانها وجود ندارند. در حقیقیت نمایش آنها وجود دارد. احترامات ساختگی و بدلی وجود دارد، تا عدم احترام واقعی و خشم و نفرت باطنی را استتار کند.

١٢، علت نابرابری مالی در جوامع، ارزش زرنگ بودن است. انسانهایی که در وضعیت مالی خوبی بسر می‌برند نسبت به انسانهای محروم دچار پوست کلفتی عاطفی هستند و این به علت ارزش زرنگ‌ بودن است و حق خودشان می‌دانند که زرنگ باشند و ارزش زرنگ بودن را داشته باشند ولو اینکه عده‌ای، غذا، پوشاک و مسکن مناسبی نداشته‌باشند و از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی بی‌بهره باشند.

١٣، "هویت فکری" منطق و قواعد خاص خودش را دارد که انسان نمی‌خواهد از این قواعد و منطق هویتی بیرون بیاید. مثلا همین پوست کلفتی عاطفی که در نکتهء قبل اشاره شد، در منطق و قاعدهء "هویت فکری" کاملاً پذیرفته شده‌است و به همین منطق پذیرفته شده خو کرده و آن را قاعدهء زندگی می‌داند و هیچگاه آنرا زیر سؤال نمی‌برد که چرا برای من مسئله‌ای نیست که انسانهایی هستند که محتاج امکانات اولیهء زندگی هستند و من ثروتی را که بیش از مایحتاج من است بلوکه کرده‌ام؟!

١۴، "هویت فکری" استثنا‌ناپذیر است. به این معنی که من انسان اسیر هویت فکری همان خصوصیاتی را دارم که توی اسیر هویت فکری داری. اینطور نیست که مثلا تو اسیر هویت فکری هستی و حسادت نداری یا من اسیر هویت فکری هستم ولی مقایسه در من نیست. انسانهای اسیر هویت فکری بلااستثناء همهء خصوصیات هویت فکری را دارند.

١۵، اگر خشم و نفرت وجود انسان را نگرفته بود انسان ادعای آوردن صلح نداشت. چرا که اگر من در کیفیت صلح باشم، نیازی به صحبت کردن از صلح ندارم. با وجود "هویت فکری" که بنیاد آن بر اساس خشم و نفرت است، صحبت از صلح چیزی جز نمایش نیست.

١۶، انسان وقتی می‌تواند بادیگران در صلح باشد، که درونا نسبت به خود خشم نورزد و با خودش جنگ و ستیز نداشته باشد.

١٧، هر چه در رابطه‌ای ظواهر و الفاظ بیشتر باشند، احتمال پوچی بیشتری در آن رابطه هست و از مایه، محتوی و جوهر کمتری برخوردار است.

١٨، یکی از خصوصیات ‌"هویت فکری" این است که از رک و صریح نگاه کردن و واقع‌نگری پرهیز می‌کند.

١٩، اگر ما خوب به روابط انسانها دقت کنیم می‌بینیم که یکدلگی و یکپارچگی در آن وجود ندارد. یعنی یک سطح یا ظاهر دارد و یک لایهء پشتی یا باطن. یک سری واقعیاتی هستند که در پشت ابرهای ظاهری رابطه پنهان هستند.

٢٠، تمثیلی در کتاب ذکر شده است به این مضمون که یک نفر فروشندهء هروئین است ودیگری خریدار هروئین و هر دو قرار معامله را می‌گذراند. اما یکی از آنها پیشنهاد می‌دهد که معامله در تاریکی انجام شود و دیگری هم از این پیشنهاد استقبال می‌کند. معامله در تاریکی انجام می‌شود و هروئین داخل یک جعبهء شیرینی و پول هم داخل یک بسته رد و بدل می‌شوند. اما وقتی به خانه می‌روند اولی می‌بیند که به جای پول، پول تقلبی یا کاغذ دریافت کرده و دومی هم می‌بیند که به جای هروئین گرد آجر تحویل گرفته است. این تشبیه دقیقا نشان دهندهء واقعیت روابط انسانهاست. ظاهراً ابراز عشق و محبت و الفاظ قشنگ میکنند، ولی در باطن چیز دیگری است. حقیقت روابط آن چیزی است که در دل انسانهاست، نه آنچه در ظاهر نمایش می‌دهند!

٢١، اینکه ما نمی‌خواهیم باور کنیم که جامعه و روابط آن ناسالم است، به این دلیل است که خودمان درونا سالم نیستیم و چشممان را بروی واقعیات کریه و مخرب جامعه می‌بندیم تا جامعه هم چشمش را به واقعیت درون ما ببندد. ما المثنی جامعه هستیم و این وسیله‌ای که برای ارتباط همدیگر قرار داده‌ایم بدلی و غیر واقعی است و به همین دلیل شناختی از واقعیات جامعه نداریم.

٢٢، ما در رابطهء با همدیگر نمی‌خواهیم به پوچی آنچه دیگران به ما عرضه می‌کنند پی ببریم، چرا که نمی‌خواهیم ببینیم که جنس خودمان هم قلابی است. آنچه من بعنوان عشق به تو می‌دهم قلابی است و نمی‌خواهم قلابی بودن عشق تو را دریابم تا قلابی بودن عشق خودم را کتمان کنم.

٢٣، یکی از مهمترین عواملی که مانع می‌شود انسان از بازی شخصیت دست بردارد میل فریب دیگران است. اگر ما خوب به فعالیتهای ذهنمان دقت کنیم و ببینیم که در ارتباط با دیگران چه می‌کند، می‌بینیم که صحنه‌سازی ها و توهماتی را ایجاد می‌کند تا "شخصیت"ی را به دیگران نمایش دهد و بقدری زیرکانه و دقیق و بررسی شده این کار را انجام می‌دهد تا طرف مقابل را در این فریب نگه دارد که: من اینگونه هستم! و طرف مقابل با واقعیت ما روبرو نشود بلکه با آنچه که وانمود می‌کنیم هستیم روبرو شود.

٢۴، یکی از ویژگیهای هویت این است که عاقبت‌اندیش نیست. به این معنا که توجه نمی‌کند که لذتهای سطحی که مثلاً از تعریف و تمجید شنیدن، خشم و نفرت ورزیدن، میل انتقام و روشن نگه داشتن آتش خشم در درون بدست می‌آورد، چه تأثیر واقعی در روح و روان انسان دارد، بلکه فقط به الفاظ تعریف و تمجید یا همان چند لحظه خشم ورزیدن اکتفا می‌کند. به این توجه نمی‌کند که مثلا وابستگی به تعریف و تمجید شنیدن چطور روح و روان او را وابسته به عوامل بیرونی می‌کند.

در راستای همین نکته یک آگاهی خوب این است که همین نکات را بررسی کنیم و ببینیم که داریم کاری را به امید دریافت به‌به دیگران انجام می‌دهیم و از خودمان بپرسیم بعدش چه‌؟! یا حالت دیگر اینکه هنگام خشم ورزیدن یا کوباندن و تحقیر دیگران، از خودمان بپرسیم بعد از اینکه دیگری را تحقیر کردیم و خشم ورزیدیم چه؟! چه چیز واقعی نصیبمان می‌شود؟

٢۵، به عنوان یک تمرین و آگاهی، الفاظی که با آنها در ذهن فکر می‌کنیم را کش بدهیم و فکر کردن را طولانی کنیم. این تمرین باعث ایجاد خلل در جریان اندیشیدن می‌شود و انسان می‌تواند جریان اندیشیدن را بصورت واضح ببیند.

 

مینا


Virus-free. www.avast.com

تمایل، تضاد، رنج، احتما

نخفته ام زِ خیالی که می پزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم، شراب خانه کجاست؟
"حافظ"

منظور از تمایل یا خواستن(۱) (desire)  میل و عطشناکیِ ذهن به «هست مندی» است.
ذهنی که از کودکی «ارزش» ، «هستی» ، «شخصیت» را به او  آموزانده، باورانده و حُقنه کرده اند. لحظه به لحظه خود را محتاج به آن می بیند. مثل احتیاج تشنه به آب، منتها آب شوری که هیچگاه رفعِ عطش نمی کند. این احتیاج و نیازِ غیرطبیعیِ ذهن(۲) سرمنشأ تمایل است.
تمایل یعنی، میل به تشخص و چیزی و کسی شدن، میل به مشهور و محبوب و مورد احترام واقع شدن،  میل به درک شدن، میل به مطرح شدن، میل به شایستگی، میل به برتری، میل به مالکیت، میل به از دست ندادن، میل به لذت و ...
بنابراین باید  بطور پیشینی باور به ارزشی، الگویی یا تصویر و مرجعی در ذهن  وجود داشته باشد تا تمایل و خواستن جوانه بزند.
وجه تراژیک و غمبار قضیه اینجاست که زحمتِ القاء ارزش، الگو، تصویر و تعبیرمندی را طفلک جامعه!!! از طریق تربیت و فرهنگ(۳) متقبل می شود.
 به محضِ وجود تصویر، الگو، باور به ارزش و تعبیر و تفسیر واقعیت، حرکت در ذهن شروع می شود. انرژی ای که این حرکت را می آفریند تمایل و خواستن است. نکته اینجاست که  تمایل و حرکاتِ ناشی از آن(=هویت فکری) به تضاد و سپس به آشفتگی و رنج می انجامد. به این دلیلِ ساده که جهتِ حرکتِ ذهن از «آنچه هست» بسوی « ایده آل» و امور بیرونی است. یعنی، با شکل گیریِ تمایل، انرژیِ ذهن به جای آنکه صرفِ لحظه ی اکنون یا واقعیت(=آنچه هست) شود، منحرف شده  به سمت ایده آل(= آنچه باید) تضاد و ملامت و رنج کشیده می شود.

این دریغاها خیالِ دیدن است
وز وجودِ نقدِ خود بُبریدنست
"مثنوی معنوی"

این مسیر رنج زاست چون بسان دویدنِ تشنه در سراب در پیِ آب می مانَد. توضیح بیشتر برای درکِ  این سرابگونه گی اینکه، انسان گاهی به ایده آل می رسد و خیلی اوقات نمی رسد. یعنی ما در روابط مان با دیگران یا بطور کلی امور زندگی، انتظاراتمان (۴) گاهی بر آورده می شود و به اصطلاح کامیاب می شویم و خیلی اوقات، برآورده نمی شود و ناکام می شویم . ناکامی همیشه رنج را در پی دارد و در صورت کامیابی هم دو حالت بوجود می آید، یا [به دلیلِ واقعیتِ ناپایدارِ اموربیرونی] ذهن دچار ترسِ از دست دادن می شود یا بتدریج [به دلیل عادتمندی] ذهن اسیرِ  ملال و تکرار می شود. بنابراین، در هر صورت مسیرِ رسیدن به ایده آل و هم هویتی با آن، سرابگونه و در نتیجه رنج زاست.

دور می بینی سراب و می دَوی
عاشقِ آن بینشِ خود می شوی
"مثنوی معنوی"

شاید بتوان با مثال، مسأله را روشن تر بیان کرد.

شما ماشینی زیبا یا خانه ای زیبا و ایده آل می بینید که تحسین تان را بر می انگیزد. با خود می گویید: ای دریغا، کاش این برای من بود.  یا فردی باچهره ی زیبا و تناسب اندامِ ایده آل می بینید و  در دل می گویید: صد دریغا، ای کاش این هم همسر من بود.
نفسِ تجربه ی شما، تا آنجا که مربوط به مشاهده ی واقعیت(=آنچه هست) و تشخیصِِ زیبایی و تحسین و احساسِ لذت می شود مشکلی ایجاد نمی کند، چون حرکتی ایجاد نشده و تضادی مشاهده نمی شود. اما به محض اینکه، فکر از طریقِ تمایل و خواستن و مالکیت و بدست آوردن و تصویرِ سرابِ خوشبختی در آینده، پای ارزشمندی، شخصیت و  چیزی شدن بوسیله ی امور بیرونی و ایده آلها را به میان می کشد، تضاد شکل می گیرد. در اینجا، فکر به دلیلِ اعتیاد و اعتماد به الگوهای سراب گونه و القائیِ جامعه، به آینده می رود و تصویری می آفریند که با وجودِ این ایده آلها و اتچمنتها (attachments) خود را بطور مفروض خوشبخت می پندارد.
به این ترتیب فکر، با مداخله و تمایل برای تملک، ایجاد تضاد می کند و انسان را به سوی سراب کامل شدن بوسیله ی امور بیرونی و ایده آل می دوانَد. غافل از اینکه [به دلایلی که در بالا اشاره شد] چنانچه ذهن، همین اکنون با «آنچه هست» در کیفیت یگانگی و خودبسندگی و استغنا نباشد، هیچ ایده آل و اَتچمنتی  نمی تواند چنین کیفیتی را بیافریند.

مثالهای زیادی را برای این مسأله می توان یافت. ذهن بطور روزمره یا به لذت و منفعت و بدست آوردن و خوشایندها می اندیشد، مثل: اندیشیدن به شهرت، زیبایی، احترام، محبوب بودن، شایستگی،  مالکیت و ... یا بطور معکوس به از دست دادن ها و ناخوشایندها و ناکامیها، مثل: اندیشیدن به شکستها، رنجشها، بی محبتی اطرافیان، پیری، تنهایی، مرگ، فقر و تنگدستی و...
در پسِ همه ی این افکار و تصاویر، تمایل و خواستن مستتر است که در صورت هم هویتی با آنها، بطور اجتناب ناپذیری تضاد و در نتیجه رنج را به همراه دارد.

حال سؤالی که مطرح می شود، اینست:
برای آنکه، تمایل و خواستن، منجر به ایجاد تضاد و آشفتگی و رنج نشود چه باید کرد؟
بنا به آموزه های خودشناسیِ عرفانی، راه برخورد با مسأله، نگاه اِحتمایی(۵) یا "دید پاسیو" (passive) است.
نگاه اِحتمایی، یعنی هشیاری و آگاهی بر فرایند تمایل و خواستن. این هشیاری از هم هویت شدگی با ارزشها، تصاویر و ایده آلهایی که  ذهن با حرص و وَلَع می آفریند تا هویت و شخصیت را بوسیله ی آنها استمرار بخشد، جلوگیری و انرژیِ حیاتی آن را به سمتِ امور واقعیِ زندگی هدایت می کند. در کیفیتِ اِحتما، ذهن، ورای شادی و غم، کامیابی و ناکامی، خوشایند و ناخوشایند و پایداری و ناپایداری امور می ایستد و تنها تماشاگرِ بی قضاوتِ واقعیت است.

اگر ذهن با تمرین و مراقبه(meditation) در چنین کیفیتی از هشیاری باشد، می تواند چیزها را بگیرد، بدون آنکه آنها را در خود نگه دارد و ایجاد تمایل و تضاد و رنج کند.

نگاهِ احتمایی و ماندن با واقعیت(=آنچه هست)
تجربه ی یگانگی را میسر می کند. تجربه ی یگانگی یعنی، آگاهی به اینکه الفاظ، تصاویر، ارزشها و الگوهایی که ایده آل را می آفرینند، حقیقت ندارند.
 در این صورت، حرکاتِ زائدِ اندیشه متوقف می شود و ذهن در رضایت و امنیت و سکوت و خیر به سر می برد.

هر دَم که دل(۶) به عشق دهی خوش دَمی بوَد
در کارِ خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست
"حافظ"

پ.ن:
(۱) در ادبیات دینی و عرفانی، حرص و آزمندی و شهوت و تمنا و تعلق و خواهش، با تمایل وخواستن در یک منظومه ی معنایی اند.

(۲) به این دلیل غیرطبیعی، که بیگانه و بیرونی و عَرَضی است.

(۳) منظور از فرهنگ(در اینجا) عناصری است که بوسیله ی جامعه به فرد منتقل می شوند. مانند:  زبان(الفاظ، مفاهیم) ، ارزشها، اخلاقیات، سنتها، عرفِ اجتماعی و...

(۴) در همه ی انتظارات، تمایل نهفته است.

(۵) احتما کن احتما ز اندیشه
فکر شیر و گور و دلها بیشه ها

اِحتماها بر دواها سرور است
زآن که خاریدن فُزونیِّ گَر است

احتما اصل دوا آمد یقین
احتما کن، قوّتِ جانت ببین
"مثنوی معنوی"

(۶) دل: ذهن

 

رابطه ی «هم هویت شدگی» و رنج

سالها هم صحبتی و هم دمی
با عناصِر داشت جسمِ آدمی

روحِ او خود از نُفوس و از عُقول
روح، اصولِ خویش را کرده نُکول

از نفوس و از عقولِ با صفا
نامه می آید به جان، کای بی وفا

ﻳﺎﺭَﮐﺎﻥِ ﭘﻨﺞ ﺭﻭﺯﻩ ﻳﺎﻓﺘﯽ
ﺭﻭ ﺯِ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﮐُﻬﻦ ﺑﺮ ﺗﺎﻓﺘﯽ؟

ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﮔﺮﭼﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺧﻮﺷﻨﺪ
ﺷﺐ ﮐﺸﺎﻧﺸﺎﻥ ﺳﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ

"مثنوی معنوی"

نفوس و عقول: کنایه از فطرت، حقیقت، ذات
نُکول کردن: روی گرداندن، نپرداختن
یارَکانِ پنج روزه: کنایه از داشته ها و تعلقاتِ خاطرِ مُنضم به آنها که عاملِ تشکیل دهنده ی «شخصیت» و «هستیِ روانی» اند.
یارانِ کهن: کنایه از فطرت، حقیقت که اصل و ذاتِ زندگی انسان اند.

در این ابیات مولانا یکی از وجوهِ  غم بارِ زندگی ما انسانها را گوشزد می کند .
منشأ رنجِ انسان، دلبستگیِ خیالی و تصوّری  و سپس خودباختگی ذهنی به چیزهایی است که بطور عاریتی/موقتی ( یارَکانِ پنج روزه) به او هدیه شده یا بطور اکتسابی آنها را بدست آورده است. اما انسان این عاریتی/موقتی بودنِ داشته ها را در نمی یابد و کودکانه و کورانه با چنگ اندازی به بیرونی ها سرگرمِ بازیِ "شخصیت" ، "صفات" ، " ارز شها" و چسبیدن به هستی خیالی و تصوری می شود و به این ترتیب از اصلِ خود (یاران کهن= فطرت) غافل می شود.
 کودکِ انسانی از بَدوِ تولد به دلیلِ نیازهای اولیه و ناتوانی، ابتدا به والدین دل می سپارد و سپس در مراحلِ رشد به دلایل بسیاری، از جمله القائات طولانی مدت در فرایندِ جامعه پذیری، این تعلّقِ خاطر و دلبستگی را  به سایرِ چیزهایِ بیرونی تعمیم می دهد و خود را با آنها آیدنتیفای می کند. به تعبیر دیگر، از آنها «هستیِ روانی» و «شخصیت» می سازد . به این ترتیب[به دلیل وابستگیِ روانی به بیرونی ها] یک عمر زندگیِ پر از رنج و ادبار و بدبختی را در فاصله ی تولّد تا مرگِ فیزیکی تحمّل می کند.
باید آگاه بود، با هرچیزی که خودمان را آیدنتیفای می کنیم، عملا" ذهن را اسیر، وابسته و خودباخته به  آن چیز کرده ایم و رنجی ناگزیر را بر روح و روان مان تحمیل می کنیم. بر این اساس، شدت و ضعف در آیدنتیفای کردن با این یارَکانِ پنج روزه، تعیین کننده ی میزانِ وابستگی و خودباختگیِ ذهن  به آن امور و  رنجِ توأم با آن است. طراحی و گنجاندنِ تمرینهای خلاف آمد و جدّیت و استمرار در انجامِ آنها، سهمِ مهمی در شُل شدگیِ شرطی شدگی های ذهن و کاهشِ میزانِ وابستگی و خودباختگی و رنجِ  آن  دارد. با توجه به اینکه به دلیلِ تفاوتهای فردی و تجربیاتِ زندگی، نوعِ آیدتیفیکیشن، وابستگی و خودباختگیِ ذهن، از فردی به فردِ دیگر متفاوت است. لذا در مراحلی از خودشناسیِ عملی باید تمرینهایی را شخصا" طراحی کرده و انجام دهیم. بنا بر تجاربِ شخصی، برای طراحیِ بهترِ تمرینها، لیستی از مواردِ هم هویت شدگی و خودباختگی ها تهیه شده است که  در پی می آید . تهِ لیست باز است و می توان مواردی را به دلخواه و بنا به تجارب شخصی به آن افزود.
 
۱. دانستگی ( شامل عقاید، تجربیات و آموخته گیهای زندگی که از طریقِ القائاتِ جامعه و تجربه های زندگیِ شخصی، از کودکی بصورت دُگم ها، کلیشه ها، الگوها و ارزش گذاریها، بر ذهن تحمیل و پذیرفته شده اند).
۲. دانش ( شامل علم و مهارتهای آموخته شده )
۳. جسم ( شاملِ بدن ما، زیبایی و توانائیها یا احیانا" محدودیتهای بدنی که ذهن به آنها وابسته است )
۴. تصویرِ خودمان در ذهن دیگران( اَعمّ از معشوق یا معشوقه، عزیزان، دوستان، همکاران و...)
۵. احساسات و عواطفِ شخصی(خوشایندها و نا خوشایند ها)
۶ . لذتها
۷. آرزوها
۸. اشیاء( چیزهایی که متعلق به ماست و ذهنا" به آنها حس مالکیت و تعلق خاطر داریم)
۹. ثروت
۱۰. شغل
۱۱. ملیت، قومیت و زبان و نژاد
۱۲.  تحصیلات
۱۳. طبقه ی اجتماعی و پیشنه ی خانوادگی
۱۴. موقعیت اجتماعی
۱۵. شهرت
۱۶. محبوبیت
۱۷. آبرو
۱۸. خانواده و عزیزان
۱۹. توانایی های ذهنی
( شاملِ قدرت حافظه ، قدرت تجزیه و تحلیل ، قدرت استدلال و...)
۲۰. تواناییهای هنری
(صدای خوب، نقاشی خوب، خط خوب و...)
۲۱. سایر تواناییها
 (نفوذ کلام، قدرت نوشتن و ...)
۲۲. ویژگیهای شخصیتی
(عادات ، انتخاب ها، نحوه ی تصمیم گیری، سلایق و علایق و...)

شد برهنه وقتِ بازی طفلِ خُرد
دزد از ناگه قبا و کفش بُرد

آن چنان گرم او به بازی در فُتاد
کان کلاه و پیرهن، رفتش زِ یاد

شد شب و بازیِّ او شد بی مدَد
رو ندارد کو سویِ خانه رود

پیش از آنکه شب شود جامه بجو
روز را ضایع مکن در گفت و گو

من به صحرا خلوتی بگزیده ام
خلق را من دزدِ جامه دیده ام
" مثنوی معنوی"

رضا.ع

معیارِ زندگیِ سالم با نگاه به "مثنوی معنوی"

جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را افزون خبر جانش فزون
"مثنوی معنوی"

جان در اینجا به معنای خبر داشتن و آگاهی یافتن
است، اما آگاهی از  چه چیزی باعثِ افزونیِ جان می شود؟
جواب در این ابیات است:

 چون شنیدی شرحِ بحرِ نیستی                          کوش دایم تا درین بحر ایستی

چون که اصلِ کار گاه آن نیستی است                       که خلا و بی نشانَست وتُهی است

جمله استادان پیِ اِظهارِ کار                              نیستی جویند وجایِ اِنکسار

لا جرم استادِ استادان صَمَد                              کارگاهش نیستی و  لا  بُوَد

هر کجا این نیستی افزون ترست                           کارِ حق و کارگاهش آن سَرَ ست

 بنابه این ابیات‌، آگاهی از نیستی و عدم باعث افزونیِ جان می شود. بنابراین برای کسی که در طریقِ خودشناسی گام بر می دارد، مهمترین اصل و معیارِ زندگیِ  مفید و سالم، باید متکی بر عدم و نیستی باشد.
 البته این آگاهی از جنسی است که همزمان عینِ عمل است. یعنی در روابط و سبکِ زندگی فرد کاملا" مشهود است.
 بنابراین، با تأکید بر این اصل، هریک از ما باید زندگی خود را عیارسنجی کنیم. یعنی، ببینیم که چقدر زندگیمان با آن منطبق است. چقدر  مشتاقِ در باختن و قربانی کردنِ هویت و هستی در پای «نیستی» هستیم و آنرا روزانه تمرین می کنیم. جدیّت در تمرین های مبتنی بر «نیستی» و آگاهی و حضورِ مستمر،  نشان می دهد که چقدر  زندگیِ روزانه مان سالم است یا به تعبیرِ دیگر چقدر در روشنایی و نوریم و چقدر در تاریکی و گور.

ﺩﻳﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻮ ﺍﺯ ﻋﺪﻡ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ
ﺫﺍﺕِ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻣﻌﺪﻭﻡ ﺩﻳﺪ

رضا.ع

نکات برجستهء فصل یازدهم کتاب رابطه

موضوع: خشم و نفرت

١، ترس و نفرت، اصلی ترین عوامل تداوم و حفظ "هویت" هستند.

٢، بروز خشم در انسان و حیوان به علت احساس خطر کردن ارگانیسم است. هنگام احساس خطر، ارگانیسم مادهء آدرنالین را ترشح می‌کند که باعث می‌شود بصورت آنی انرژی فوق‌العاده‌ای کسب کند و نسبت به خطری که تهدیدش می‌کند واکنش نشان دهد.

حال سؤال این است که: آیا در حال حاضر خطر واقعی یی مثل حیوان درنده هست که زندگی انسان را تهدید کند؟ در گذشته چنین خطری بوده و لزوم ترشح این ماده را توجیه می‌کرده است. اما آیا خشم هم اکنون انسانها - مخصوصاً نسبت به هم نوعشان- به خاطر یک خطر واقعی است؟ یا خشم حال حاضر انسان زائد است؟

٣، تعصب عبارت است از چسباندن اعتقادات خود بر روی امور و قضایا، و واقعیت قضایا را با اعتقادات خود یکی گرفتن. وقتی فردی سیستم یا نظام اعتقادی خاصی پیدا می‌کند، سعی می‌کند تمام امور زندگی را بوسیلهء نظام اعتقادی خودش برچسب‌گذاری و تحلیل کند. در صورتی که زندگی موضوعات نو و تازه‌ای دارد که ممکن است در اعتقاد و ایدئولوژی گنجانده نشده باشد.

قسمتی از متن کتاب: "مثلاً وقتی من نظریهء هویت فکری را اساس بررسی خود قرار دادم، به تلاش می‌افتم که تا آخر و در هر مورد با آن پیش بروم و هر مسئله‌ای را بر مبنای آن توضیح بدهم. این کار چه ضرورتی دارد؟ مگر هویت فکری ارث پدرم است که سعی می‌کنم به هر جان کندن و سفسطه از آن دفاع کنم؟ فرضاً حسادت را یکی از محصولات هویت فکری می‌دانم. آن را ناشی از مقایسهء ارزشها می‌دانم، اما این نباید مانع شود که جنبه های دیگر آن را هم نادیده بگیرم. بسیاری از بچه‌های دو سه ساله که هنوز قالب‌گیری هویتی نشده‌اند، همینکه می‌بینند مادرشان نوزاد دیگری به دنیا آورده چنان حسادت می‌کنند که حتی از غذا خوردن می‌افتند. در این صورت چرا حسادت یا ترس یا نفرت را یک جهته نگاه کنم؟ اینها ممکن است هم فطری باشند و هم اکتسابی."

در مورد خشم و نفرت هم واقعیت این است که تمام خشم انسان لزوماً از ناحیهء هویت فکری نیست. یک سری خشمها هستند که لازم هستند. اگر من در طبیعت هستم و احساس خطر از مار می‌کنم و آدرنالین در بدن تولید می‌شود و ایجاد انرژی خشم می‌کند و باعث می‌شود من قدرت فوق‌العاده‌ای برای نشان دادن عکس‌العمل فیزیکی پیدا کنم، امری طبیعی، موجه و منطقی است و ارتباطی به هویت فکری ندارد چرا که امری واقعی اتفاق افتاده است . اما هویت فکری در واقع تغییر کاربری داده است و خشم را در خدمت خودش گرفته است.

۴، می‌دانیم که "هویت فکری" پدیده ای است که پدیده نیست، خیال و وهم است. حال چطور است که ترشح این ماده در مغز انسان در خدمت پدیده‌ای قرار می‌گیرد که واقعی نیست؟ جسم انسان واقعی است و دفاع از آن منطقی است. یا دفاع از فرزند در راستای بقاست و منطقی است. ولی دفاع از پدیده‌ای که واقعیت ندارد چه وجه منطقی‌یی می‌تواند داشته باشد؟ وقتی به "من" توهین می‌شود و "من" خشمگین می‌شوم و آدرنالین ترشح می‌شود، من برای چه چیزی خشمگین شده‌ام؟ از چه چیزی صیانت می‌کنم؟

۵، علت خشمگین شدن "من" این است که فرد "هویت فکری" را به حساب واقعیت گرفته است. در اثر کثرت و طول القاعات من می‌پندارم که "هویت فکری" همچون جسم یا فرزندم واقعی است. آیا من اگر در مقابل توهین خشمگین نشوم، صیانت من به خطر خواهد افتاد؟ آیا زندگی و حیاتم را از دست خواهم داد؟ واضح است که نه!

۶، انسان این امکان را دارد که بدون خشم ورزیدن و با استفاده از قوهء تعقل از حیات خود دفاع کند تا زندگی و معیشتش به خطر نیفتد. اما تصور اینکه انسان می‌تواند بدون خشم و نفرت از زندگی خودش دفاع کند برای "هویت فکری" سخت است!

٧، بدلیل دور بودن انسان هویت فکری از خرد، تمام واکنشها، تصمیمات و کل زندگی اش به جای استفاده از عقل و خرد و عاقبت اندیشی، برپایهء احساسات لحظه‌ای است.

٨، در بروز خشم و نفرت قطعاً پای "هویت فکری" در کار است (سوای خطرهای واقعی).

٩، "هویت فکری" برای اینکه مستمسکی برای خشم ورزیدن داشته باشد، اقدام به مبالغه و گزافه بینی می‌کند. "هویت فکری" واکنشی نامناسب با وضعیت پیش آمده نشان می‌دهد. مثلا اگر وضعیت یا بحرانی با درجه سه پیش بیاید، "هویت فکری" به جای واکنشی در همین حدود، واکنشی در حد ده - پانزده نشان می‌دهد، چرا که عمدا ارزیابی مبالغه‌آمیزی از قضیه می‌کند و واکنشش مبتنی بر همان ارزیابی مبالغه‌آمیز است.

١٠، علت میل عمدی "هویت فکری" به مبالغه‌آمیز تصور کردن قضایا این است که بوسیلهء ایجاد خشم و نفرت بهانه‌ای برای واقعی بودن خود بدست دهد.

١١، وقتی "هویت فکری" به هر صورتی مورد ضربه قرار می‌گیرد،فرد می‌تواند پاسخ مناسب را بدون خشم بدهد، اما عمدا حالت عصبانیت و خشم می‌گیرد تا وانمود کند که ضربه سنگین بوده‌است و توجیهی برای سنگینی واکنش خود باشد.

١٢، خشم و نفرت می‌تواند جنبهء وانمودی هم داشته باشد. به این صورت که بچه یاد می‌گیرد که اگر در مقابل کسانی واکنش خشم‌آلود نشان دهد آنها کوتاه می‌آیند. و بعداً که این طریق خشم ورزیدن را استفاده می‌کند درواقع وانمود به خشم ورزیدن می‌کند. بسیاری از خشم ورزیدنهای انسانها به یکدیگر جنبهء وانمودی دارد.

١٣، اگر خوب به روابط انسانها دقت کنیم، می‌بینیم که مهمترین عاملی که در روابط انسانها حاکم است خشم و نفرت است. گویی که انسانها کاری ندارند جز خشم ورزیدن به یکدیگر!

١۴، ترس، پشت خشم است. یعنی اول ترس است و بعد خشم. فرد اول از زیر سؤال رفتن هویت احساس خطر می‌کند و می‌ترسد، بعد خشم می‌ورزد تا دفاع یا حمله کند.

١۵، قسمتی از کتاب: "چرا روحیهء ما شاد و شکفته نیست؟ چرا وجود خود را تبدیل به یک آلت نیش‌دار و آزار دهنده و ناهنجار کرده‌ایم؟ برای این است که خشم ونفرت در شکل وسیعی وجود ما را تسخیر و آن را منقبض، تیره و کدر کرده است. اینکه من خود را با ماسک در مقابل تو ظاهر می‌کنم، این پز و رفتار و حرف زدن استادانه و حرکتهای حساب شدهء من در مقابل تو، همه نمودهای نفرت است. مبل و شهرت و سواد و مقامی که به هم رسانده‌‌ام، عین گرزی است که بر سر تو فرود می‌آورم."

١۶، قبلاً گفته‌ایم که یکی از خصوصیات اصلی "هویت فکری" نمایش و پزدادن است. در واقع پز و نمایش هم در خدمت خشم است. به این صورت که من خودم را از یک زندگی بدون ویترین آرام و عمیق محروم می‌کنم و یک شخصیت مشعشع آنچنانی را به تو نمایش می‌دهم - در صورتی که خودم درونا می‌دانم که سطحی و پوچ هستم- تا این شخصیت و ویترین را بر سر تو بکوبم تا خشم را تأمین کنم.

١٧، انسان به علت شرطی‌شدگی به وضعیت موجود، حتی به ذهنش خطور نمی‌کند که می‌تواند زندگی‌یی جز آنچه که الان دارد، داشته باشد.

١٨، بیشتر عمر انسان به آزار دادن و خشم و نفرت ورزیدن می‌گذرد.

قسمتی از کتاب: "چرا ما نمی‌توانیم این شصت هفتاد سال مهمانی زندگی را کوفت یکدیگر نکنیم؟ این چه مهمانی زهر‌ماری است که ما در آن شرکت کرده‌ایم؟ چرا کفران نعمت می‌کنیم؟ این همه زیبایی و نعمت در اطراف ما هست، آنوقت باید به آن بی‌اعتنا بمانیم و خود را درگیر بازی‌یی‌ کنیم که نتیجه‌اش کشتن و محروم کردن و آزار یکدیگر است. حسن، باور کن بیشترین وقت ما در این مهمانی صرف آزار و نفرت ورزیدن یکدیگر در یک مسابقهء پوچ می‌شود. انسان خودش با خودش مدام در تضاد و کشمکش است. با خودش سر ناسازگاری دارد. زن با شوهر، همسایه با همسایه، این ملت با آن ملت، عرب با عجم. همه با هم درگیر یک جنگ و ناسازگاری و ناهنجاری تمام نشدنی هستیم. و اینها همه حاصل نفس است. حاصل بازی شخصیت است."

١٩، انسانها وقت زیادی را صرف پیدا کردن راههای زیرکانهء آزار همدیگر و سپس توجیه روشهای آزار می‌کنند. یعنی محور و اصل بر خشم و نفرت است اما با ظاهری موجه و روتوش شده.

٢٠، مادامی که زندگی انسان در اختیار هویت است، وضعیت به همین شکل است و انسان با انسان جنگ دارد. یا بهتر بگوییم شخصیت با شخصیت، قالب با قالب، یا بقول مولانا لاشیء با لاشیء جنگ دارد. و نه فقط جنگشان، بلکه دوست داشتنشان هم دوست داشتن تصاویر است.

٢١، یکی از آفتهای خودشناسی این است که فرد بدون اینکه متوجه باشد، خودشناسی را برای بزک "شخصیت" انجام می‌دهد. اگر من میخواهم از خشم، خشونت یا ترس خلاص شوم، این در راستای کسب یک "شخصیت" مجلل است، چرا که متوجه می‌شوم که اینها به لحاظ اجتماعی به اصطلاح بد هستند. در حقیقت قصدمان تیز کردن سلاح است در برابر دیگران.

٢٢، کسانی می‌پرسند که: اگر به ما توهین شد چکار کنیم؟ جواب این است که با آن بمانید. اینکه ذهن می‌پرسد چکار کنم؟، یعنی به دنبال توجیه بودن، یعنی حرفهایی یاد بگیرم که با آن از درد فرار کنم. اما پاسخ این است که با درد بمان، واکنش بیرونی و درونی و ذهنی نشان نده، حتی از فحوای خودشناسی در صدد توجیه و آرام کردن نباش. به کل قضیه و درد آن آگاه باش.

٢٣، از اینکه مورد ضربه قرار بگیریم نترسیم و حتی مورد ضربه قرار گرفتن را بخریم. این آگاهی را داشته باشیم که موقعیتهایی که در زندگی پیش می‌آید که باعث ضربه خوردن هویت می‌شوند، برکت هستند و آنها را غنیمت بدانیم وبه چشم موهبت و نعمت به آنها نگاه کنیم.

٢۴، تا می‌توانیم از تحسین، تعریف و تمجید شنیدن بدور باشیم. فضای جامعه و نحوهء رفتار آن با ما، طوری است که به ما تلقین می‌کند که باید مورد تحسین و تمجید و به‌به قرار بگیریم. باطنا درک کنیم که تعریف و تمجید برای ما سم است.

٢۵، تجربه نشان می‌دهد که اکثر افرادی که به خودشناسی رو می‌آورند، از قشری هستند که خیلی متمول نیستند. البته از قشر متمول هم به خودشناسی رو می‌آورند اما آن دلیل دیگری دارد و آن این است که خودشناسی مد است و فرد پولدار پس از سر کشیدن به تمام برندها، حالا می‌خواهد سری هم به عرفان بزند و برند مولانا را هم تأمین کند. اما علت اینکه اکثراً متمول نیستند و حتی به لحاظ مالی در سطح پایینی قرار دارند این است که فرد پولدار خودش را بوسیلهء پولش تخدیر می‌کند و با شلوغ کردن دور و برش و مسافرتهای پی در پی از خلوت فرار میکند تا درد را نبیند. اما وقتی فرد پول این کارها را ندارد، وسیلهء تخدیر ندارد و درد را می‌بیند.

در واقع فرقی بین فرد پولدار و بی پول از لحاظ روانی نیست، هر دو رنج هویت دارند، اما فرد پولدار با استفاده از پول و وسایل تخدیر درد را نمی‌بیند.

٢۶، نکتهء دیگر در مورد متمولین، ثروتمندان یا اشخاصی که دارای مقام و جایگاه اجتماعی بالایی هستند این است که، به محض از دست دادن ثروت یا جایگاه اجتماعی‌شان، به افسردگی شدید روحی دچار می‌شوند و حتی ممکن است خودکشی کنند، چرا که دیگر وسیلهء تخدیر ندارند و انگار ارزشهایشان را از دست داده‌اند و آنها می‌مانند با یک شخصیت پوچ و توخالی.

 

مینا

سمبلیسمِ شیطان


                            

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند
در دو صورت خويش را بنموده‌اند
"مثنوی معنوی"

مفهومِ «شیطان» در ادبیات و سمبلیسمِ دینی، همین ذهنِ اسیرِ خوداِشعاری(نفس) است.
به این معنی که همه ی کیفیاتی که پیرامونِ این مفهوم در "آنجا" پرداخته شده است، مثل: مقایسه گری، تعبیرمندی، وسوسه انگیزی، هستی اندیشی، ارزش مداری، رقابت، صورت پرستی، احساسِ حقارت، تضاد، نارضایتی، خشم، ملامت، خود برتر بینی و نَخوَت و ...
در "اینجا" هم قابل انطباق ومشاهده است.

رضا. ع

دلا خو کن به تنهایی که از " تن" ها بلا خیزد ...

خلق ماتِ آرزو اَند و ھوا
زان پذیرااَند دستانِ تو را
"مثنوی معنوی"

این بیت اشاره به تنهایی انسان دارد. می گوید:
اطرافیانت و در مجموع، انسانهایی که با آنها  سروکار داری، حیران و دلبسته ی امیال و آرزوها و نیازها و تصاویرِ ذهنیِ خودشانند. و بخاطرِ این نیازها و امیال و تصاویرِ ذهنی است که تو را تحویل می گیرند و می پذیرند و  محبّت و احترام می کنند. بعبارتِ دیگر، در پسِ این پذیرش و محبت و احترام، انواعِ محاسبات، نقشه ها و انتظارات و لذتها و منافع، نهفته است.

نتیجه ۱ :
بنابراین به هیچ چیز و هیچکس در بیرون، دل نبند و امیدوار نباش، مگر آنکس که خالی از آرزو و هویٰ باشد، که آنهم:
گفتند، یافت می نشود جسته ایم ما!!!

نتیجه ۲ :
آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیک شان، کم جو، اَمان

نتیجه ۳ :
بنابراین، آزاده و رها و بی نیاز و بی تعلّق باش.

نتیجه ۴ :
عشقِ آن زنده گُزین کو باقی است
کز شرابِ جان فزایت ساقی است

"تن" ها: انسانها، دیگران(در اینجا)

رضا.ع

مقایسه

به نظرمی رسد، مهمترین ابزار و عاملِ حفظ و استمرارهویت فکری "مقایسه" است.
شواهد:
۱. مُصفا در جاهای مختلف اشاره می کند که مسألهٔ هویت فکری در انسان به دلیلِ ارتباطاتش با دیگران بر ذهن عارض شده است. یعنی، اگر دیگرانی نبودند، مسالهٔ شخصیت و نمایش و هستی بافی و توهمِ هویت، بر ذهن حاکم نمی شد. و مثالی را مطرح می کند و در آنجا می گوید: که اگر انسان به تنهایی در جزیره ای می زیست، از هویت خبری نبود.(نقل به مضمون).
این نشان می دهد که بذر هویت با مقایسه در وجود روانی ما ریشه دوانده است. و خشم، ملامت، نمایشِ شخصیت، رقابت و سایر میوها ی تلخ و زیانبارِ درختِ هویت از این ریشه ی خبیثه تغذیه می کنند.

۲. در مثنوی با اقتباس از قرآن(اعراف۱۱،۱۲) داستانِ طغیانگریِ شیطان و سجده نکردنِ او بر آدمِ ابوالبشر آورده شده :

اوّل آنکس کاین قیاسکها نمود
پیشِ انوارِ خدا، ابلیس بود

گفت: نار از خاک بی شک بهتر است
من زِ نار و او زِ خاکِ اَکدَر است

ابلیس در اینجا سمبلِ هویت فکری و نورِ خدا سمبلِ فطرت/حقیقت است. این نشان می دهد، اولین اِبرازِ هویت فکری علیه فطرت/حقیقت که سرنوشتِ معنویِ انسان را رقم می زند با مقایسه و قیاس صورت گرفته است.  توجیه و استدلالِ شیطان برای سرپیچی از دستورِ حقٓ با مقایسه صورت می گیرد. چون می گوید: من از آتشم و او از خاکِ کِدِر.

۳. خارج شدنِ کودک از کیفیتِ فطرت، با نوعی طلب کردن، به امیدِ چیزی شدن همزمان است. این طلب کردن و حرکتِ زائد، با مقایسه در ذهن ایجاد می شود. به همین دلیل، تنها داروی بیمارِ هویتی، احتماست. احتما، یعنی توقفِ خواستن، تا مقایسه نباشد، "خواستن"ی نیست.
۴. با فلش بک به گذشته ی خودمان و مشاهده ی احوالِ درونی مان این نظر تأیید می شود که مهمترین ابزار و عاملِ حفظ و استمرارِ هویت فکری مقایسه است و خشم و ملامت و سایر کیفیاتِ مخرب، بعد از او به ذهن عارض می شوند.

رضا.ع

رنج و گنج انسان در مثنوی معنوی


آغاز تا پایانِ مثنوی، در قالبِ چهارصدو اندی داستان، حکایتِ رنجِ جداییِ انسان از اصالت و حقیقتِ خویشتن است.
بشنو این نی چون شکایت می کند
از جدائی ها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

مثنوی، راهِ پایان یافتنِ این رنج را، ، اتصالِ مجدد به حقیقت و اصالتِ خویش و راهکارِ این پیوستن را برگرفته از بیانِ پیامبرِ اسلام، مرگِ قبل از مرگ می داند. مولانا در مثنوی، بطور مکرر و مؤکّد خطاب به ما می گوید: ای انسان، گنجِ تو در ویرانی است.  

بهرِ این گفت آن رسولِ خوش‌پیام
رمزِ مُوتُوا قبلَ موتٍ یا کِرام

هم‌چنانکِ مرده‌ام من قبلِ موت
زان طرف آورده‌ام این صیت و صوت

جان بسی کندی و اندر پرده‌ای
زانکِ مردن اصل بُد ناورده‌ای

تا نمیری نیست جان کندن تمام
بی‌کمالِ نردبان نایی به بام

مرگِ قبل از مرگ یا احتما، یعنی، مردنِ ذهن بر تمامِ تصاویر و افکاری که بوسیله ی آنها، موجودی توهمی به نامِ «شخصیت» ، «هستی» یا «نفس» را (به دلیلِ ترس از دیگران و القائاتِ اجتماع) می سازد، یا بهتر است بگوئیم، می اندیشد.
با این اندیشیدن، تمامِ انرژیِ مفید وخلاقِ ذهن، بجای مصرف در امورِ واقعیِ زندگی، صرفِ این می شود که شب و روز از طریقِ خیال اندیشی، مرورِ خاطرات و آرزو اندیشی[ایجاد زمان ذهنی] ، مقایسه، خشم و ملامت، این موجودِ خیالی، توهمی و غیرِ واقعی را بازتولید/محافظت کند یا در بسیاری موارد، به شیوه های زیرپوستی و حیله گرانه ای آنرا در معرضِ نمایشِ دیگران بگذارد تا از طریقِ نُمایاندن، حیاتِ او را استمرار بخشد. یا به تعبیر بهتر، دیگران را بترساند. غافل از اینکه در این مسیر، عمرِ عزیزِ خویش را  زایل می سازد.

جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال

نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
نی بسوی آسمان راه سفر

خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اُمّید و کُنَد با او مَقال

مرغ بر بالا و زیر، آن سایه‌اش
می‌دود بر خاک پَرّان مرغ‌وَش

ابلهی صیادِ آن سایه شود
می‌دود چندانکِ بی ‌مایه شود

بی‌خبر کان عکسِ آن مرغِ هواست
بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست

تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو

ترکِشِ عمرش تهی شد، عمر رَفت
از دویدن در شکارِ سایه، تَفت

مثنوی، علتِ اصلیِ رنجهای آدمی را ناشی از این موجودِ خیالی(تعبیرِ سایه در ابیاتِ بالا)  و این نوعِ خاص از اندیشیدن می داند. اندیشه ای که در پیِ شکارِ سایه دوان است. و غافل از مستهلک شدن و تفتیدن و بی مایگی است. سایه، دو ویژگی دارد، یکی اینکه غیر واقعی است. دوم اینکه، شکل و نمائی فریبنده از واقعیت را به نمایش می گذارد. تعبیرِ دیگری که در مثنوی آمده است، نیستِ هست نماست. تعبیر دیگر و مناسب آن، سراب است.

بنابراین، بهتراست برای بیانِ ماهیتِ این موجودِ خیالی، بجای تعابیرِ «شخصیت» ، «هستی» یا «نفس» از تعبیرِ «هویتِ فکری» استفاده کنیم. چون، اولا" : این موجودِ خیالی، ملغمه ای از افکار و اندیشه های اعتباریاتی و القائی است، یعنی ماهیتا" از جنسِ فکر است.
دوما" : غایت این افکار( به دلیل ترس از دیگران) در پیِ نمایش یک ساختمان موهومی و هویت یابی بوسیله ی آن است.
بطور خلاصه، با اندیشه ای مواجهیم که ناشی از القائات اعتباری و ترس از جامعه و خطاهایِ شناختیِ ناشی از این القائات و ترس است . به دلایل فوق الذکر، بهترین وصف این اندیشه، هویت فکری یا تفکر زائد است.

پیشِ چشمت داشتی شیشه ی کبود
زین سبب عالم کبودت می نمود

جمله خلقان سخره ی اندیشه اند
زین سبب خسته دل و غم پیشه اند

همانطور که در بالاتر اشاره شد، راه حلِ نهاییِ مثنوی برای پایانِ رنجِ انسان، مردنِ آگاهانه، یعنی، چنین مرگی است:

نه چنان مرگی که در گوری روی
مرگِ تبدیلی که در نوری روی

منظور از مرگِ تبدیلی* مردنی است که حاصلِ آگاهی از پوچی و هیچیِ صفات و ارزشهای اعتباری ای است که ذهن (تحتِ تأثیرِ القائاتِ جامعه) بوسیله ی آنها «شخصیت» ، «هستی» یا «هویتِ فکری» را می اندیشد تا آن را واقعی جلوه دهد.
آگاهی از پوچیِ صفات و ارزشها، باعث توقفِ اندیشه و خالی شدنِ ذهن از فعالیتهای زائد  می شود. در نتیجه، تلاش و جستجوگری برای حصول و چیزی شدن( به معنای متابعت و مطابقت با الگوهای جامعه) پایان یافته و ذهن مجال می یابد تا جوهرِ پاکِ خویش را ظاهر سازد و به فطرت الله(گنجِ درونی) بپیوندد/ تبدیل شود.

خویش را خالی کن از اوصافِ خویش
تا ببینی چهرِ پاک و صافِ خویش

خانه را من روفتم از نیک و بَد
خانه ام پرگشت از نور اَحَد

پ.ن:
* برای روشن شدن بهتر مفهوم مرگ تبدیلی، بد نیست اشاره شود که اصطلاح معادل آن در ادبیات عرفانی مفهوم "کیمیاگری" است.

شاهد مثال از حافظ:

غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند

در واقع، مهمترین آموزه ی تعالیم عرفانی، همین مرگ تبدیلی یا کیمیاگری درونی است. بهار جان با این کیمیاگری درونی محقق می شود.

جانتان بهاری

رضا.ع