خلاصه نویسی جلسه یازدهم خودشناسی

 

جلسه یازدهم: تتمه کتاب تفکر زاید (۳)

عنوان: گفتگو

در این جلسه ابتدا در مورد لزوم و اهمیت خودشناسی صحبت میکنیم. اگر ما بخواهیم از نظر دیدگاه کلی زندگی اهمیتی به شناختهای متفاوت قایل شویم، شناخت خود یا همان خودشناسی در اولویت قرار دارد و میتوانیم بگوییم اگر انسانی خودش را نشناسد نمیتواند مناسبات علوم مختلف و وجوه مختلف زندگی را با خودش تشخیص دهد و نمیتواند تناسب خردمندانه ای بین آنها برقرار کند. انسانی که خودش را نشناسد در واقع هیچ چیز را نمیتواند بشناسد. چنین انسانی در یک بلاتکلیفی و تعلیق و گمشدگی قرار دارد و بنابراین زندگی رضایتبخش و خوبی ندارد. اما فردی که خودش را بشناسد از این بلاتکلیفی در می آید و چه کنم چه کنم ندارد، زندگی معنا دار و نویی دارد و احساس آگاهی و آزادی میکند و وقتی بر سر دوراهی قرار میگیرد توانایی انتخاب راه درست را دارد.

سوال کرده اند که: مطالبی که شما میگویید روشن، قابل هضم و قابل قبول است، ولی فردا آدم میرود در یک جلسهء دیگر و در یک بحث دیگر شرکت میکند و حرفهایی میشنود که مغایر با حرفهای شماست و در عین حال آنها هم صحیح به نظر میرسند، این است که انسان گیج میشود. نمیداند حق با کیست. پاسخ این است که: ما نسبت به سخنگوها و تریبون خودباخته ایم. یعنی حق رو به جانب کسی که میکروفون در دست دارد میدهیم. به همین خاطر قدرت شناسایی نداریم. اصولا چرا ما باید برای تشخیص درست زندگی کردن سراغ سیستمها و فلسفه های مختلف برویم؟ اگر فردی خودش را بشناسد و بتواند زواید سالم زندگی کردن را تشخیص بدهد و با حذف آنها سالم زندگی کند، دیگر این فرد نیازی ندارد که به سراغ سیستم ها و مکاتب مختلف برود تا راه سالم زندگی را پیدا کند. کسی که با درون خودش آشناست، خودش میتواند صاحب بصیرت و دیدگاه باشد.

سوال دیگر در مورد شناخت خدا و ارتباط شناخت خود با شناخت خداوند است. پاسخ را از روی متن کتاب تفکر زاید میخوانم. "آنچه بطور خلاصه دربارهء خدا گفته میشود این است: جوهری توصیف ناپذیر با این سه خصوصیت اساسی، ورای ماده، خارج از زمان، خارج از مکان. این مطلب را تا اینجا داشته باش و بیا به سراغ "هویت" یا "من". خصوصیاتی که برای هویت میشناسیم درست عکس این سه خصوصیت است. اولا خالق این پدیده فکر است. و فکر ریشه در ماده دارد. منشأ  آن یک عنصر مادی است. ثانیا در زمان ریشه و تداوم دارد. ثالثا محدود به بعد و مکان است، اگرچه پنداری. فکری که از هویت تشکیل شده است، هر قدر هم که دور پرواز یاشد باز هم در یک جایی محدود و متوقف میشود. حرکت چنین فکری در داخل حصار است. در حیطهء امور شناخته است. فکر از هویت بر میخیزد و به هویت برمیگردد، بنابراین در محدوده است. حال اگر این سه خصوصیت از ذهن گرفته شود یعنی هویت مضمحل گردد و به تبع آن ذهن از قید زمان و مکان فارغ گردد، خودبخود در رابطهء با نا محدود، لامکان و لازمان قرار گرفته. "

مولانا هم در داستان عرب و سبوی آب همین را میگوید، عرب تنها چیزی که داشت را برداشت و به عنوان هدیه نزد سلطان که در کنار رود فرات زندگی میکرد برد. مولوی در این داستان میخواهد بگوید که سبوی آب ذهن ما محدود است و همین محدودیت عامل جداکننده انسان از حقیقت است.

چیست آن کوزه تن محصور ما..................... اندر آن آب حواس شور ما

ای خداوند این خم و کوزهء مرا................... درپذیر از فضل الله اشتری

تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر............... تا بگیر کوزهء ما خوی بحر

نکته ای که در مورد سوالاتی که مطرح میشوند بسیار اهمیت دارد این است که چه فایده ای در طرح آن سوال هست. اصولا صحبت و در واقع فکر کردن و اندیشیدن در بارهء حقیقت، امر زایدی است چرا که حقیقت امری بی تصویر است و ما دربارهء هر آنچه فکر کنیم و بیندیشیم، یک پروسهء فکری و فلسفی بکار برده ایم و ایجاد صورت و مفاهیم ذهنی کرده ایم. و این مفاهیم ذهنی مسلما خود حقیقت نیستند و ارتباط با حقیقت در نبود این صورتهاست.

هر چه اندیشی پذیرای فناست................. آنچه در اندیشه ناید آن خداست

بنابراین صحبت دربارهء عشق، حقیقت و خدا از این نظر که ذکر شد صحبت بیهوده ای است.

سوال بعدی در مورد جستجو کردن است. اینکه آیا جستجوی حقیقت بوسیلهء ذهن، ما را به حقیقت میرساند یا نه. برای جواب این سوال از مولوی کمک میگیریم.

چون گهر در بحر گوید بحر کو................ وان حجاب چون صدف دیوار او

گفتن آن کو حجابش میشود.................... ابر تاب آفتابش میشود

نفس اندیشیدن و جستجوی یافتن عشق و حقیقت عین دور شدن از حقیقت است چرا که حقیقت در بی اندیشه بودن است. اندیشیدن به حقیقت یعنی به دنبال تصویر دویدن.

سوال دیگر این است که آیا پس از مضمحل شدن هویت، آنچه باقی میماند، یعنی معنویت و ذات انسان، قابل رشد و تکامل است یا نه و آیا رشد آن در اختیار خود انسان است یا خودبخود رشد میکند. آیا ماهیت معنویت ذاتی انسانها دارای یک خمیر مایهء مشترک است یا ماهیت هر انسانی با دیگری فرق میکند. پاسخ این است که هر دو سوال از سوالات بیهوده است و در هر حال کمکی به ما نمیکند. شما هویت را مضمحل کنید،  بعد اگر معنویت ذاتی قابل رشد است آنرا رشد دهید و اراده و خواست شما در آن تاثیری ندارد، چکارش میخواهید بکنید؟ اگر رشد و تکامل جزء ذات آن است شما چه بخواهید و چه نخواهید خودبخود رشد میکند. اگر قابل رشد هم نیست شما چکارش میخواهید بکنید. سوال شما مثل این است که پای ما بسته است و نشسته ایم داریم با هم این بحث را میکنیم که شما میگویید اگر پای ما باز بود میتوانستیم با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت بدویم و من میگوم نه اصلا نمیتوانستیم بدویم یا با سرعت ده کیلومتر میتوانستیم بدویم. بحث و ادعای هر دوی ما بیهوده است. تا وقتی پایمان بسته است ما داریم بر سر یک موضوع بیهوده بحث میکنیم. اگر هم پایمان باز شد احتیاجی به بحث و ادعا نیست. در عمل تجربه خواهیم کرد که با چه سرعتی میتوانیم بدویم یا اصلا میتوانیم بدویم یا نه. بنابراین اصل قضیه این است که متوجه شویم که گرفتار توهم هستیم.

دوستان توجه داشته باشند که مطالب خودشناسی را ابزار و وسایلی برای شناخت دیگران قرار ندهند. خودشناسی یعنی خودشناسی نه تحلیل رفتار همسر یا دوست یا همکار. "خود" موضوع است نه دیگری. چرا ما تمایل به شناخت دیگران داریم به جای خودمان؟ اگر خوب دقت کنید علت اصرار ما به شناخت دیگران ترس است، چرا که هویت میخواهد بداند که دیگر رقبای هویتی از چه ابزاری استفاده میکنند و آیا ابزار آنها توانایی ضربه زدن به ارزشهای روانی او را دارد یا نه. بنابراین در صدد شناخت دیگران بر می آید. از یک طرف بی میلی به شناخت خود داریم چرا که شناخت خود برابر با مضمحل شدن پدیدهء خیالی "خود" است و از طرف دیگر عطش شناخت دیگران.

بخشی از کتاب تفکر زاید را میخوانم. "از شما چه پنهان ما بطور عجیبی از یکدیگر میترسیم. هر کدام از ما برای دیگری یک عامل خطرناک هستیم که میتوانیم هر آن بوسیلهء کلمات، بوسیلهء رفتار و حتی بوسیلهء سکوت، هویت یکدیگر را بکلی در هم بریزیم و زیر و رو کنیم و با توجه به اینکه هویت هر یک از ما عزیزترین چیز برای ماست و حیات روانی ما بسته به آن است، میتوان فهمید که ما چه ترسی از یکدیگر داریم. البته به دو علت اساسی ترس خود را معمولا پنهان میکنیم و حتی خودمان هم از عمق و شدت آن بیخبر میمانیم. ثانیا فکر میکنیم اگر رقبا دست ما را بخوانند و به ترسهای ما پی ببرند بیشتر ما را هدف ضربه های خود قرار خواهند داد، بنابراین مدام ماسک نترسیدن به چهرهء خود میزنیم. در رابطه با یکدیگر خشونت میورزیم و برای یکدیگر گارد شجاعت و شخصیت میگیریم. سعی میکنیم پیشدستی کنیم و قبل از اینکه دیگران به ما ضربه بزنند ما به آنها ضربه بزنیم. و هزار کار دیگر میکنیم تا ترس خود را پنهان نگه داریم. "

یکی از راهها برای فرو رفتن در گارد دفاعی شناخت دیگران است. من فکر میکنم اگر تو را بشناسم به حیله ها و شگردهای تو پی میبرم و بهتر میتوانم خودم را از آزارهای تو در امان نگه دارم و خودم را ضربه ناپذیر کنم. از طرف دیگر با شناخت تو به نقاط ضعف و حساسیتهای تو پی میبرم و میتوانم در حمله به هویت تو پیشدستی کرده و تو را در لاک دفاعی فرو برم تا اصلا فرصت حمله به هویت من را پیدا نکنی.

علت دیگر اینکه ما بیشتر دیگران را مورد بررسی قرار میدهیم و سعی در شناخت دیگران داریم این است که میخواهیم از خودمان فرار کنیم و نمیخواهیم به خودمان بپردازیم و با واقعیت سبک زندگی و آنچه در ذهنمان میگذرد روبرو شویم. یکی از سخت ترین کارها در زندگی این است که انسان واقعیت زندگی خودش را ببیند. هویت فکری بطور عجیبی از دیدن واقعیت خود فراری است. انسان در حقیقت به آنچه در درونش میگذرد آگاه است، اما عمدا چشمانش را میبندد، چرا که مصلحت هویت اقتضا میکند که چشمانش را بر واقعیت ببندد.

به این قسمت از کتاب توجه کنید: "در آخرین تحلیل باید گفت خود ما خوب میدانیم چه انسانهای متزلزلی هستیم، چگونه اسیر تضاد هستیم، چه ترسها و حساسیتهایی داریم، ولی این ضعفها و حساسیتها را در دیگران نمیبینیم. زیرا اولا ما از دیگران دوریم، من مسائل و گرفتاریهای خود را لمس میکنم ولی مسائل شما را لمس نمیکنم. ثانیا ما بوسیلهء ماسکهایی که بر چهره میزنیم و نمایشاتی که میدهیم، خود را جز آنچه هستیم به دیگران نشان میدهیم. بنابراین هر یک از ما تصور میکنیم دیگران همان چیزی هستند که نمایش میدهند، من علیرغم درون متزلزل و ناآرامم برای شما نمایش آرامش میدهم. به شما نشان میدهم که زندگیم قرین شادی و رضایت کامل است. برای پوشاندن ترسها و حقارتهایم ماسک یک آدم شجاع و متشخص بر چهره میزنم و نمیگذارم شما از درون حساس و پر رنج من باخبر شوید. نتیجتا شما حقارت خود را میبینید ولی حقارت مرا نمیبینید. نارضایتی و احساس حسرت و ناکامی خود را لمس میکنید ولی فکر میکنید من از زندگی کاملا رضایت دارم. وضع ما مثل دو سرباز است که هر دو با تفنگ خالی برای یکدیگی سنگر گرفته اند. این تصور میکند تفنگ آن یکی پر است و بنابراین از او میترسد، آن یکی هم همین تصور را دربارهء این یکی دارد."

نتیجهء چنین تصوری هم مشخص است. هر کسی فکر میکند که دیگران در خوشبختی و آرامش بسر میبرند و تنها اوست که بدبخت و گرفتار و اسیر تضاد است.

اگر ما این آگاهی را داشته باشیم که همه سرو ته یک کرباسیم و گرفتار هویت هستیم و وضعیت این دو سرباز را داریم، دیگر همدیگر را به شکل رغیب نگاه نمیکنیم و دچار نمایش شجاعت و قدرت نمیشویم و ترسی نداریم. و وقتی که ترس نداشته باشیم نیازی هم به شناخت دیگری نداریم.

مطلب بعدی این است که اگر ما بتوانیم به مدت مشخصی در ذهنمان کیفیت پاسیو داشته باشیم، پس در آن مدت ذهن کیفیت اکتیو نداشته و از اندیشیدن به هویت خارج بوده است، بنابراین چیزی وجود ندارد تا موضوع شناسایی باشد. اگر ما بخوبی این موضوع را درک کنیم کار تمام است، یعنی متوجه خیالی بودن فکر از بن میشویم. به این سطور از کتاب دقت کنید: "ما تا این حد از آگاهی جلو آمده ایم که میدانیم هر حرکت اکتیو فکر در حکم بازی من با من است. فکر اکتیو نمیتواند با خودش کار کند و خودش را بشناسد. اگر فکر چنین کند در حقیقت خود را وارد بن بست کرده و دارد در انتهای بن بست دور خودش میچرخد. از درک این حقیقت چه نتیجه ای حاصل میشود؟ ذهن تا این حد از آگاهی رسیده است که میبیند هر گونه تلاش و جست و خیز عین تداوم مسئله است، در این صورت ذهن چه کیفیتی پیدا میکند؟ بدیهی است که از تلاش و تقلا باز می ایستد. و بطور خودیخودی آرام میگیرد و همین پایان مسئله است."

سوال رایجی که ایجاد میشود این است که بعد از اینکه ذهن در کیفیت پاسیو قرار میگیرد و متوجه میشود که اکتیو اندیشی مخرب و باعث تداوم هویت است، این آگاهی برای کی حاصل میشود؟ جواب را از روی متن برایتان میخوانم: "دریافتهایی بوسیلهء فکر اکتیو حاصل میشود که پای"من" و مصلحت من در کار است. شما وقتی میگویید در یک مثلث طول مجموعهء دو خط بیشتر از یک خط است، ذهن من این را بعنوان یک حقیقت بدون دخالت هویت درک میکند و میپذیرد."

پس این ادراک برای فکر اکتیو حاصل نمیشود. شناحتی که بوسیلهء فکر اکتیو حاصل بشود فقط کیفیت دانش و اطلاعات را دارد. یعنی اگر هویت فکری ادعا کند که من خودم را شناخته ام، در حقیقت یک سری اطلاعات کسب کرده است نه دیدن واقعیت آنچه هست.

به این قسمت از کتاب توجه کنید: "مثال اشباح در این زمینه مثال خوبی است. کسی که بوسیلهء هویت سعی به شناخت خودش دارد یا میگوید من خودم را شناخته ام، درست مثل این است که بگوید من شبح ها را شناخته ام. (در واقع شبحی وجود ندارد و خیال است اما فکر اکتیو چون خود را واقعی میداند میگوید من خودم را شناخته ام. وقتی نیست چه چیزی را شناخته است؟ ) زمانی ذهن شما میتواند ادعای آگاه بودن بکند که اصولا تصوری از اشباح نداشته باشد. ذهنی که در اختیار هویت فکری است و تجزیه شده است، بین صدها پندار هرگز نمیتواند چیزی را به روشنی ببیند. روشنی و آگاهی به معنی واقعی تنها با یک ذهن کل ممکن است نه با ذهن تکه تکه. در ذهن تجزیه شده همیشه یکی از من ها یا یکی از پندارها سعی میکند بعنوان عامل شناسایی بقیهء پندارها را بشناسد، و این کار یک تلاش عبث و فریب آمیز است."

آخرین سوال و سوال بسیار دقیق این است که چطور تشخیص بدهیم که ذهن کیفیت پاسیو دارد، یعنی در هویت اندیشی قرار ندارد، و چه وقتی کیفیت اکتیو دارد، و من اندیش است. سه سوال را برای خودمان برای بررسی فکری که آمده است مطرح کنیم و با این محک تشخیص میدهیم که کیفیت اکتیو است یا پاسیو. یک: از خودمان بپرسیم که آیا این فکری که به ذهن آمده در زمان نوسان دارد یا نه؟ دو: آیا برای تولید این فکر از حافظه استفاده شده است؟ سه: آیا این حرکت ذهن، یک حرکت جزعی ذهن است یا یک حرکت کلی ذهن است؟ این سه سوال را در مورد فکر برای خودمان مطرح میکنیم و به آن جواب میدهیم.

قسمتی از کتاب را میخوام: "هم اکنون که شما اینجا نشسته اید محققا ذهنتان دارد به یک مقدار موضوعات و مسائل فکر میکند. حالا به افکار خود توجه کنید. ببینید این افکار از کجا میجوشد. آیا از حافظه برمیخیزد یا ارتباطی با حافظه ندارد. اگر فکر از حافظه برخواسته باشد معنایش این است که از" من" برخواسته است و آن موضوع برای هویت مطرح است. و اساسا فکر تا هر کجا که پیش برود و هرقدر که فعالیت کند با هویت پیش میرود و حرکت میکند. حال آیا شما میتوامید از خودتان سوالی بکنید که در آن سوال ذهن شما از سه خصوصیت یاد شده برخوردار نباشد؟ یک نفر به شما میگوید از من سوالی بکن که درطرح آن سوال ذهن تو در زمان نوسان نداشته باشد، با حافظه در ارتباط نباشد و کیفیت جزعی اندیشی هم نداشته باشد. شما چگونه چنین سوالی را طرح میکنید؟ "

نمیشود چنین سوالی مطرح کرد یا چنین حرفی زد، چرا که هر سوالی و هر حرفی منبعث از حافظه است. اگر ذهن بخواهد سوالی مطرح کند که این سه خصوصیت را نداشته باشد اصولا نمیتواند مطرح شود چرا که اگر چیزی این سه خصوصیت را نداشته باشد، در حقیقت سوال و مسئله ای برای ذهن مطرح نخواهد شد. پس هر مسئله ای که برای ما مطرح میشود مسلما منشأ آن حافظه است. حال اگر ارتباط ذهن با حافظه قطع شود یعنی ارتباط ذهن با مسئله قطع شده و هیچ مسئله ای نخواهد داشت. علت مسئله مند بودن ذهن و اینکه گرفتار تیرگی و ابهام اندیشی است، محتویات حافظه است. به این سطور دقت کنید: "علت جهل و تیرگی ذهن محتویات حافظه است. حجاب و خاشاک ذهن محتویات حافظه است. یا دقیقتر بگوییم محتویات حافظه عین تیرگی و جهل است و چون این حجاب یا این عامل تیرگی دست از دخالت در فعالیت ذهن بردارد، ذهن خودبخود در رابطه مستقیم با حقیقت قرار گرفته و بنابراین خالی از مسئله شده."

دوستان چندین بار این تمرین را انجام دهند که ارتباطشان را با حافظه قطع کنند. نه بصورت کنترل و اجبار بلکه بصورت تماشا. تماشا کنند که ذهن چگونه برای ایجاد مسئله به حافظه رجوع میکند. دقت کنند که آیا حافظه وارد فکر میشود یا نه. وقتی مشاهده کنیم که ذهن با استفاده از حافظه دنبال مسئله میگردد، ذهن خودبخود از حافظه خارج میشود و کیفیت خاصی پیدا میکند و آرامش می یابد.

پایان جلسه یازدهم و پایان کتاب تفکر زاید

 

مینا

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر