نتیجه گرایی
جلسه دوازدهم خودشناسی
نکات برجسته از فصل اول کتاب رابطه
۱، آیا اصولا انسان مسئله ای دارد که بخواهد با خودشناسی آن را حل کند؟ هر کس منصفانه و رک در درون خود دقت کند و ببیند که آیا واقعا مسئله ای دارد؟
۲، هیچ فکری در ذهن نمیجوشد مگر اینکه در پشت آن نیازی نهفته باشد. اگر خوب دقت کنیم، تمام جنب و جوش فکر به خاطر رفع نیاز است. حال بعضی از نیازها واقعی هستند مثل گرسنگی. هنگام گرسنگی فکر به تقلا می افتد تا غذا پیدا کند. اما در اینجا نیازهای هویتی مورد بررسی هستند. هنگامی که من نیاز هویتی دارم فکر به تقلا می افتد. باید به این نیازهای هویتی زوم کرد و به عبث بودن آنها پی برد.
۳، اگر به بی اهمیت بودن، پوچ بودن و آسیبهای نیازهای هویتی پی ببریم، ذهن خودبخود به هویت نمی اندیشد.
۴، ماهیت این نیاز را باید بشناسیم. ببینیم چه نیازی در اعماق ذهن ما هست که احساس میکنیم باید شدیدا و به سرعت به آن رسیدگی کنیم.
۵، ما خودمان لحظه به لحظه در حال خلق تصوری یا پنداری هویت هستیم. خودمان داریم شخصیت را بوسیله فکر خلق ( پنداری) میکنیم.
۶، ما دو ذهن نداریم که فکر کنیم یکی از آنها هویت را خلق میکند و حالا من که یک ذهن دیگر هستم، میخواهم هویت را از بین ببرم. همین "من"ی که میخواهم هویت را از بین ببرم، در حال خلق آن هستم.
۷، رابطهء ما با مسئله هویت، اگر بصورت حل کردن یا از بین بردن آن باشد غلط است. رابطهء صحیح این است که به مسئله اینطور نگاه شود که چطور آن را تولید نکنم. وقتی ذهن در تلاش و تقلای از بین بردن هویت باشد، خود تلاش باعث از بین رفتن آرامش میشود و به تولید هویت دامن میزند. کیفیت آگاه بودن و خلق نکردن هویت است که مفید است.
۸، باید ماهیت نیاز به خلق لحظه به لحظهء هویت را، هر چه روشن تر و عمیق تر، بشناسیم.
۹، درک حسی و تجربی، و نه از روی تئوری و اطلاعات، برای حس اینکه چه نیازی داریم که هویت را میسازیم مؤثر است.
۱۰، ما همیشه از بی حصار بودن و آسیب پذیر بودن میترسیم و به همین دلیل حصار توهمی هویت را ساخته ایم و در آن احساس امنیت کاذب میکنیم.
۱۱، ما هویت فکری را به خاطر یک علت واهی میسازیم. به قول معروف ذهن بچه ترس شده و در حالی که هیچ خطر واقعی تهدیدش نمیکند، تمام تلاشش برای دفاع از پدیدهء موهومی است که خودش به عنوان حصار ساخته هست.
۱۲، به ما القا شده است که باید چیزی باشیم و به لحاظ روانی یک هستیی داشته باشیم. ضرورت چیزی بودن است که علت دیرپایی هویت فکری است.
۱۳، در کنار ضرورت چیزی شدن و چیزی بودن، ترس از محیط هم هویت را تقویت میکند.
۱۴، اگر در محیط کودک عوامل ترس، تهدید، آزار و اذیت، مقایسه، رقابت بر سر ارزشها و ضرورت چیزی شدن نباشد، کودک دچار هیچ مسئله روانی نمیشود.
۱۵، علت اینکه تمام خاطرات آزار و اذیت های کودکی در ذهن فرد باقی میماند و فرد آنها را فراموش نمیکند، وجود "من" یا هویت است. اگر هویت نبود، آن خاطرات فقط به صورت خاطره و یک واقعیت بود و رنجی به همراه نداشت.
۱۶، هویت در هیچ زمینهء زندگی، جدی به معنای واقعی نیست.
۱۷، در سکوت ذهنی است که انسان، با ابزارهای اصیل وجود خود، در ارتباط واقعی با زندگی قرار میگیرد.
عزاداری و ستایش رنجهای بزرگانِ دینی
بشنو این نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کند
و دیگری رنج ناشی از غلبه و سایه افکنی حرص و هوی و خواستن و چیزدیگری شدن ( هستی سازی مستمر ذهنی و توهمی) بر وجود روانی ما انسانها .
جمله خلقان سخرهء اندیشه اند
زین سبب خسته دل و غم پیشه اند
آن بزرگان در واقع ، سمبل درون پاک مایند و ما نادانسته برای روح خودمان می گرییم و بنابر انسان شناسیِ مولانا ، در واقع باید بر دل و دین خراب و نازیبای خودمان نوحه کنیم.
همچنین است ، نذورات و موقوفاتی که بنامِ این بزرگان می شود . گویا ، انسان به این وسایل بدنبالِ بازیابی، پاکی و تطهیر ازلی، و رهایی از چنگال "خود" است.
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
می گرییم و اندکی صاف و زلال و آرام می شویم، اما به دلیل جهل و ناآگاهیمان ، بی درنگ ، آش همان آش است و کاسه همان کاسه.
باز حرص و آز و خواستن و تلاش برای داشتن ها و چیزی شدن ها و وابستگی به داشته ها و در پی آن، رنج .
فرقی نمی کند در کجا زندگی می کنیم و به چه چیز عقیده داریم. این ستایش و گرامیداشت در گوشه و کنار این کرهٔ خاکی به اشکال مختلف و مراسم گوناگون بروز می یابند . در مغرب زمین ، رنجهای مسیح مصلوب ستوده و گرامی داشته می شود و در خاورمیانه رنجهای خاندان و آلِ رسول.
در کُنه و ماهیت مساله فرقی بین اینها نیست . هردو تخدیرند و فرافکنی . تخدیر و فرافکنی رنج .
رنجِ انسان ، در پهنهء زیست اجتماعی و تاریخی.
رضا.ع
جنگ و صلحِ ما
تو جهانی بر خیالی بین روان
از خیالی صلح شان و جنگ شان
وز خیالی نامشان و ننگ شان
"مثنوی معنوی"
در طبیعت، همه ی موجودات بجز انسان، از کارکردهای طبیعی ذهنشان استفاده ی غیرمفهومی می کنند. اما انسان به دلیل برخورداری از ذهنی که به او توانایی مفهوم سازی میدهد، لاجرم برای اشیا یا چیزهایی که با آنها نسبت و رابطه ای برقرار میکند، مفاهیمی میسازد، آنها را در ذهنش، طبقه بندی میکند، بعد به این دانستگی ها برچسب هایی میزند و از آنها تفسیر و تعبیرهایی میکند و بتدریج خود را با آنها آیدنتیفای می کند و حتا پاره ای از این مفاهیم و الفاظ را تقدس می بخشد و حاضر است برای آنها جانش را فدا کند. و بر اساس همین تفسیرو تعبیرها، نسبت به بعضی از این اشیا، روابط، الفاظ، اعتقادات و ... دلبستگی هایی پیدا میکند و نسبت به بعضی دیگر، نفرت و کینه و بیزاری می جوید و بعد در اسارت یک مشت الفاظ و مفاهیم و نسبتهای پوچ و توهمی و احساسات و عواطفی که با این الفاظ و نسبت ها برانگیخته میشود، عمر گرانمایه را تباه می کند. و گاهی آتش کینه و خشم و دشمنی نسبت به همنوعان خود می افروزد. هیچ موجودی روی این کره ی خاکی، اسیر این تعبیرمندی و خیال و تباهی نیست.
مثال می زنم:
شما در خیابان در حال رانندگی هستید و برای رد کردن چاله ای، مجبور می شوید سهوا" جلوی کسی بپیچید، در همین حال راننده ای که از خطای سهوی شما آگاه نیست، احساس/خیال می کند شما تعمدا" چنین کاری کرده اید. بنابراین، می اندیشد به او توهین شده و بلافاصله در برابر شما، احساس حقارت می کند. به فاصله ی کسری از ثانیه، برای جبرانِ حس تحقیر "خود" واژه ای یا لحنی را به بیرون پرتاب می کند که شما بشنوید و از آن آزار ببینید. و تا اینجای کار بی حساب شوید. مثلا" می گوید: ههههش!!! حیوان.
حال از اینجا به بعد، این شما هستید که تعیین می کنید، ادامه ی کار چگونه پیش برود. اگر شما هم، این لحن و لفظ را در حافظه ببرید و از آن توهین و تحقیر و استهزا استنباط کنید، احساسات شما تحریک می شود و احتمالا" یک دعوای تمام عیار و بستری مناسب برای بکارگیری خشم و خشونت و نفرت ورزی دو انسان نسبت بهم شکل گرفته است. جالب اینکه، اگر شما با طرفِ مقابل نسبتی فامیلی یا آشنایی مختصری داشته باشید و طرف هم بلافاصله متوجه این امر شود، هیچ برخوردی شکل نخواهد گرفت. چون برای ما خیلی مهم است که در میان کسانیکه مراوده و آشنائیتی با آنها داریم به مدارا و مهربانی و آرام بودن، شهره باشیم و تصویر خوبی در ذهن آنها داشته باشیم. می بینید، این جنگ و صلح ما با بقیه، کاملا" از دانستگی و تفسیرو تعبیرِ الفاظ و تصاویر و به قول مولانا "خیالات" ما تبعیت می کند.
اگر همین مثال را به روابط بین دولتهای متخاصم یا متحد، یا گروههای جدایی طلب و تروریستی در سطح کلان و بین المللی تعمیم دهیم. می بینیم که آنجا هم، ریشه ی خشم ورزی و نفرت پراکنی و یا صلح ورزی انسانها نسبت به یکدیگر، همین مکانیزم حافظه مندی و تعبیرمندی ذهن انسان است. چون همه ی این جنگ ها و خصومت ها یا اتحادها، بر سرِ اعتقادات، ملیت، مالکیت و اعتباریاتی اینچنینی اند، که ماهیتا" لفظ و تعبیراند و ما به ازای بیرونی ندارند.
نکته آخر :
کار ما اینست که از طریق خودشناسی، در شعاعِ روابط و مناسبات خود، به این مکانیزمهای ذهن(تعبیرمندی،حافظه مندی) آگاه باشیم. چون آنچه دربیرون رخ می دهد، تابعی است از درونِ تک تکِ ما. جنگ و صلحِ بیرونی، همان جنگ و صلح درونی ماست. اگر ذهنِ ما تعبیرمند است ما در درون در جنگیم، لاجرم در شعاعِ روابط خود، آتش بیارِ جنگ بیرونی هم هستیم و اگر ذهنِ ما آگاهانه از تعبیرمندی دست بکشد، در درون به صلح می رسیم، و در شعاعِ روابطمان به صلحِ بیرونی یاری رسانده ایم.
رضا.ع
شرح بیتی از مثنوی معنوی
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
وقتی با ذهنِ اسیر خوداشعاری به گذشته(زمان ذهنی) می نگریم، جز پشیمانی و حسرت و ملال حاصلی پیدا نیست.
پشیمانی و حسرت، بابتِ انواعِ فرصت سوزی ها و عدم موفقیت هایی که تجربه کرده ایم و ملال، بابتِ دلزدگی از اعتباریات و لذتهای سطحی و زوال پذیری که در مسیر زندگی کسب کرده ایم و اکنون برایمان علی السَّویه اند.
اگر امروز در نهانخانه ی دل، شررِ ایمانی یا بارقه ی اطمینانی ناشی از بی نیازی و نخواستن، حس می شود، این حس، هزاران بار بیشتر از همه ی چیزهای از دست رفته یا اعتباریات کسب شده، می ارزد. این، حسی است پاک و زوال ناپذیر، از عالمِ عدم.
حسی که مولانا در مثنوی، از آن، به حسِ دینی یاد می کند. حسِ ناشی از درک حضور و هشیاری.
می ارزد که همه ی هستی و عالم فدیه ی "او" شود.
حسِّ دنیا نردبانِ این جهان
حسِّ دینی نردبانِ آسمان
صحتِ این حس، بجویید از طبیب
صحتِ آن حس، بخواهید از حبیب
نکته مهم اینکه: ماندنِ این حس، نیاز به مراقبت دارد، هرقدر به پای این شرر، صبر کنیم و مراقبش باشیم، شعله ی حضورش افروخته تر می شود و خانه ی جانِ ما گرمتر و بالعکس. پس، هرلحظه باید مراقب بود. ماندن با یار و بهره مندی از حسنِ دوست، به کوشش و پایمردیِ عاشق هم بستگی دارد.
رضا.ع
خلاصه نویسی جلسه یازدهم خودشناسی
جلسه یازدهم: تتمه کتاب تفکر زاید (۳)
عنوان: گفتگو
در این جلسه ابتدا در مورد لزوم و اهمیت خودشناسی صحبت میکنیم. اگر ما بخواهیم از نظر دیدگاه کلی زندگی اهمیتی به شناختهای متفاوت قایل شویم، شناخت خود یا همان خودشناسی در اولویت قرار دارد و میتوانیم بگوییم اگر انسانی خودش را نشناسد نمیتواند مناسبات علوم مختلف و وجوه مختلف زندگی را با خودش تشخیص دهد و نمیتواند تناسب خردمندانه ای بین آنها برقرار کند. انسانی که خودش را نشناسد در واقع هیچ چیز را نمیتواند بشناسد. چنین انسانی در یک بلاتکلیفی و تعلیق و گمشدگی قرار دارد و بنابراین زندگی رضایتبخش و خوبی ندارد. اما فردی که خودش را بشناسد از این بلاتکلیفی در می آید و چه کنم چه کنم ندارد، زندگی معنا دار و نویی دارد و احساس آگاهی و آزادی میکند و وقتی بر سر دوراهی قرار میگیرد توانایی انتخاب راه درست را دارد.
سوال کرده اند که: مطالبی که شما میگویید روشن، قابل هضم و قابل قبول است، ولی فردا آدم میرود در یک جلسهء دیگر و در یک بحث دیگر شرکت میکند و حرفهایی میشنود که مغایر با حرفهای شماست و در عین حال آنها هم صحیح به نظر میرسند، این است که انسان گیج میشود. نمیداند حق با کیست. پاسخ این است که: ما نسبت به سخنگوها و تریبون خودباخته ایم. یعنی حق رو به جانب کسی که میکروفون در دست دارد میدهیم. به همین خاطر قدرت شناسایی نداریم. اصولا چرا ما باید برای تشخیص درست زندگی کردن سراغ سیستمها و فلسفه های مختلف برویم؟ اگر فردی خودش را بشناسد و بتواند زواید سالم زندگی کردن را تشخیص بدهد و با حذف آنها سالم زندگی کند، دیگر این فرد نیازی ندارد که به سراغ سیستم ها و مکاتب مختلف برود تا راه سالم زندگی را پیدا کند. کسی که با درون خودش آشناست، خودش میتواند صاحب بصیرت و دیدگاه باشد.
سوال دیگر در مورد شناخت خدا و ارتباط شناخت خود با شناخت خداوند است. پاسخ را از روی متن کتاب تفکر زاید میخوانم. "آنچه بطور خلاصه دربارهء خدا گفته میشود این است: جوهری توصیف ناپذیر با این سه خصوصیت اساسی، ورای ماده، خارج از زمان، خارج از مکان. این مطلب را تا اینجا داشته باش و بیا به سراغ "هویت" یا "من". خصوصیاتی که برای هویت میشناسیم درست عکس این سه خصوصیت است. اولا خالق این پدیده فکر است. و فکر ریشه در ماده دارد. منشأ آن یک عنصر مادی است. ثانیا در زمان ریشه و تداوم دارد. ثالثا محدود به بعد و مکان است، اگرچه پنداری. فکری که از هویت تشکیل شده است، هر قدر هم که دور پرواز یاشد باز هم در یک جایی محدود و متوقف میشود. حرکت چنین فکری در داخل حصار است. در حیطهء امور شناخته است. فکر از هویت بر میخیزد و به هویت برمیگردد، بنابراین در محدوده است. حال اگر این سه خصوصیت از ذهن گرفته شود یعنی هویت مضمحل گردد و به تبع آن ذهن از قید زمان و مکان فارغ گردد، خودبخود در رابطهء با نا محدود، لامکان و لازمان قرار گرفته. "
مولانا هم در داستان عرب و سبوی آب همین را میگوید، عرب تنها چیزی که داشت را برداشت و به عنوان هدیه نزد سلطان که در کنار رود فرات زندگی میکرد برد. مولوی در این داستان میخواهد بگوید که سبوی آب ذهن ما محدود است و همین محدودیت عامل جداکننده انسان از حقیقت است.
چیست آن کوزه تن محصور ما..................... اندر آن آب حواس شور ما
ای خداوند این خم و کوزهء مرا................... درپذیر از فضل الله اشتری
تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر............... تا بگیر کوزهء ما خوی بحر
نکته ای که در مورد سوالاتی که مطرح میشوند بسیار اهمیت دارد این است که چه فایده ای در طرح آن سوال هست. اصولا صحبت و در واقع فکر کردن و اندیشیدن در بارهء حقیقت، امر زایدی است چرا که حقیقت امری بی تصویر است و ما دربارهء هر آنچه فکر کنیم و بیندیشیم، یک پروسهء فکری و فلسفی بکار برده ایم و ایجاد صورت و مفاهیم ذهنی کرده ایم. و این مفاهیم ذهنی مسلما خود حقیقت نیستند و ارتباط با حقیقت در نبود این صورتهاست.
هر چه اندیشی پذیرای فناست................. آنچه در اندیشه ناید آن خداست
بنابراین صحبت دربارهء عشق، حقیقت و خدا از این نظر که ذکر شد صحبت بیهوده ای است.
سوال بعدی در مورد جستجو کردن است. اینکه آیا جستجوی حقیقت بوسیلهء ذهن، ما را به حقیقت میرساند یا نه. برای جواب این سوال از مولوی کمک میگیریم.
چون گهر در بحر گوید بحر کو................ وان حجاب چون صدف دیوار او
گفتن آن کو حجابش میشود.................... ابر تاب آفتابش میشود
نفس اندیشیدن و جستجوی یافتن عشق و حقیقت عین دور شدن از حقیقت است چرا که حقیقت در بی اندیشه بودن است. اندیشیدن به حقیقت یعنی به دنبال تصویر دویدن.
سوال دیگر این است که آیا پس از مضمحل شدن هویت، آنچه باقی میماند، یعنی معنویت و ذات انسان، قابل رشد و تکامل است یا نه و آیا رشد آن در اختیار خود انسان است یا خودبخود رشد میکند. آیا ماهیت معنویت ذاتی انسانها دارای یک خمیر مایهء مشترک است یا ماهیت هر انسانی با دیگری فرق میکند. پاسخ این است که هر دو سوال از سوالات بیهوده است و در هر حال کمکی به ما نمیکند. شما هویت را مضمحل کنید، بعد اگر معنویت ذاتی قابل رشد است آنرا رشد دهید و اراده و خواست شما در آن تاثیری ندارد، چکارش میخواهید بکنید؟ اگر رشد و تکامل جزء ذات آن است شما چه بخواهید و چه نخواهید خودبخود رشد میکند. اگر قابل رشد هم نیست شما چکارش میخواهید بکنید. سوال شما مثل این است که پای ما بسته است و نشسته ایم داریم با هم این بحث را میکنیم که شما میگویید اگر پای ما باز بود میتوانستیم با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت بدویم و من میگوم نه اصلا نمیتوانستیم بدویم یا با سرعت ده کیلومتر میتوانستیم بدویم. بحث و ادعای هر دوی ما بیهوده است. تا وقتی پایمان بسته است ما داریم بر سر یک موضوع بیهوده بحث میکنیم. اگر هم پایمان باز شد احتیاجی به بحث و ادعا نیست. در عمل تجربه خواهیم کرد که با چه سرعتی میتوانیم بدویم یا اصلا میتوانیم بدویم یا نه. بنابراین اصل قضیه این است که متوجه شویم که گرفتار توهم هستیم.
دوستان توجه داشته باشند که مطالب خودشناسی را ابزار و وسایلی برای شناخت دیگران قرار ندهند. خودشناسی یعنی خودشناسی نه تحلیل رفتار همسر یا دوست یا همکار. "خود" موضوع است نه دیگری. چرا ما تمایل به شناخت دیگران داریم به جای خودمان؟ اگر خوب دقت کنید علت اصرار ما به شناخت دیگران ترس است، چرا که هویت میخواهد بداند که دیگر رقبای هویتی از چه ابزاری استفاده میکنند و آیا ابزار آنها توانایی ضربه زدن به ارزشهای روانی او را دارد یا نه. بنابراین در صدد شناخت دیگران بر می آید. از یک طرف بی میلی به شناخت خود داریم چرا که شناخت خود برابر با مضمحل شدن پدیدهء خیالی "خود" است و از طرف دیگر عطش شناخت دیگران.
بخشی از کتاب تفکر زاید را میخوانم. "از شما چه پنهان ما بطور عجیبی از یکدیگر میترسیم. هر کدام از ما برای دیگری یک عامل خطرناک هستیم که میتوانیم هر آن بوسیلهء کلمات، بوسیلهء رفتار و حتی بوسیلهء سکوت، هویت یکدیگر را بکلی در هم بریزیم و زیر و رو کنیم و با توجه به اینکه هویت هر یک از ما عزیزترین چیز برای ماست و حیات روانی ما بسته به آن است، میتوان فهمید که ما چه ترسی از یکدیگر داریم. البته به دو علت اساسی ترس خود را معمولا پنهان میکنیم و حتی خودمان هم از عمق و شدت آن بیخبر میمانیم. ثانیا فکر میکنیم اگر رقبا دست ما را بخوانند و به ترسهای ما پی ببرند بیشتر ما را هدف ضربه های خود قرار خواهند داد، بنابراین مدام ماسک نترسیدن به چهرهء خود میزنیم. در رابطه با یکدیگر خشونت میورزیم و برای یکدیگر گارد شجاعت و شخصیت میگیریم. سعی میکنیم پیشدستی کنیم و قبل از اینکه دیگران به ما ضربه بزنند ما به آنها ضربه بزنیم. و هزار کار دیگر میکنیم تا ترس خود را پنهان نگه داریم. "
یکی از راهها برای فرو رفتن در گارد دفاعی شناخت دیگران است. من فکر میکنم اگر تو را بشناسم به حیله ها و شگردهای تو پی میبرم و بهتر میتوانم خودم را از آزارهای تو در امان نگه دارم و خودم را ضربه ناپذیر کنم. از طرف دیگر با شناخت تو به نقاط ضعف و حساسیتهای تو پی میبرم و میتوانم در حمله به هویت تو پیشدستی کرده و تو را در لاک دفاعی فرو برم تا اصلا فرصت حمله به هویت من را پیدا نکنی.
علت دیگر اینکه ما بیشتر دیگران را مورد بررسی قرار میدهیم و سعی در شناخت دیگران داریم این است که میخواهیم از خودمان فرار کنیم و نمیخواهیم به خودمان بپردازیم و با واقعیت سبک زندگی و آنچه در ذهنمان میگذرد روبرو شویم. یکی از سخت ترین کارها در زندگی این است که انسان واقعیت زندگی خودش را ببیند. هویت فکری بطور عجیبی از دیدن واقعیت خود فراری است. انسان در حقیقت به آنچه در درونش میگذرد آگاه است، اما عمدا چشمانش را میبندد، چرا که مصلحت هویت اقتضا میکند که چشمانش را بر واقعیت ببندد.
به این قسمت از کتاب توجه کنید: "در آخرین تحلیل باید گفت خود ما خوب میدانیم چه انسانهای متزلزلی هستیم، چگونه اسیر تضاد هستیم، چه ترسها و حساسیتهایی داریم، ولی این ضعفها و حساسیتها را در دیگران نمیبینیم. زیرا اولا ما از دیگران دوریم، من مسائل و گرفتاریهای خود را لمس میکنم ولی مسائل شما را لمس نمیکنم. ثانیا ما بوسیلهء ماسکهایی که بر چهره میزنیم و نمایشاتی که میدهیم، خود را جز آنچه هستیم به دیگران نشان میدهیم. بنابراین هر یک از ما تصور میکنیم دیگران همان چیزی هستند که نمایش میدهند، من علیرغم درون متزلزل و ناآرامم برای شما نمایش آرامش میدهم. به شما نشان میدهم که زندگیم قرین شادی و رضایت کامل است. برای پوشاندن ترسها و حقارتهایم ماسک یک آدم شجاع و متشخص بر چهره میزنم و نمیگذارم شما از درون حساس و پر رنج من باخبر شوید. نتیجتا شما حقارت خود را میبینید ولی حقارت مرا نمیبینید. نارضایتی و احساس حسرت و ناکامی خود را لمس میکنید ولی فکر میکنید من از زندگی کاملا رضایت دارم. وضع ما مثل دو سرباز است که هر دو با تفنگ خالی برای یکدیگی سنگر گرفته اند. این تصور میکند تفنگ آن یکی پر است و بنابراین از او میترسد، آن یکی هم همین تصور را دربارهء این یکی دارد."
نتیجهء چنین تصوری هم مشخص است. هر کسی فکر میکند که دیگران در خوشبختی و آرامش بسر میبرند و تنها اوست که بدبخت و گرفتار و اسیر تضاد است.
اگر ما این آگاهی را داشته باشیم که همه سرو ته یک کرباسیم و گرفتار هویت هستیم و وضعیت این دو سرباز را داریم، دیگر همدیگر را به شکل رغیب نگاه نمیکنیم و دچار نمایش شجاعت و قدرت نمیشویم و ترسی نداریم. و وقتی که ترس نداشته باشیم نیازی هم به شناخت دیگری نداریم.
مطلب بعدی این است که اگر ما بتوانیم به مدت مشخصی در ذهنمان کیفیت پاسیو داشته باشیم، پس در آن مدت ذهن کیفیت اکتیو نداشته و از اندیشیدن به هویت خارج بوده است، بنابراین چیزی وجود ندارد تا موضوع شناسایی باشد. اگر ما بخوبی این موضوع را درک کنیم کار تمام است، یعنی متوجه خیالی بودن فکر از بن میشویم. به این سطور از کتاب دقت کنید: "ما تا این حد از آگاهی جلو آمده ایم که میدانیم هر حرکت اکتیو فکر در حکم بازی من با من است. فکر اکتیو نمیتواند با خودش کار کند و خودش را بشناسد. اگر فکر چنین کند در حقیقت خود را وارد بن بست کرده و دارد در انتهای بن بست دور خودش میچرخد. از درک این حقیقت چه نتیجه ای حاصل میشود؟ ذهن تا این حد از آگاهی رسیده است که میبیند هر گونه تلاش و جست و خیز عین تداوم مسئله است، در این صورت ذهن چه کیفیتی پیدا میکند؟ بدیهی است که از تلاش و تقلا باز می ایستد. و بطور خودیخودی آرام میگیرد و همین پایان مسئله است."
سوال رایجی که ایجاد میشود این است که بعد از اینکه ذهن در کیفیت پاسیو قرار میگیرد و متوجه میشود که اکتیو اندیشی مخرب و باعث تداوم هویت است، این آگاهی برای کی حاصل میشود؟ جواب را از روی متن برایتان میخوانم: "دریافتهایی بوسیلهء فکر اکتیو حاصل میشود که پای"من" و مصلحت من در کار است. شما وقتی میگویید در یک مثلث طول مجموعهء دو خط بیشتر از یک خط است، ذهن من این را بعنوان یک حقیقت بدون دخالت هویت درک میکند و میپذیرد."
پس این ادراک برای فکر اکتیو حاصل نمیشود. شناحتی که بوسیلهء فکر اکتیو حاصل بشود فقط کیفیت دانش و اطلاعات را دارد. یعنی اگر هویت فکری ادعا کند که من خودم را شناخته ام، در حقیقت یک سری اطلاعات کسب کرده است نه دیدن واقعیت آنچه هست.
به این قسمت از کتاب توجه کنید: "مثال اشباح در این زمینه مثال خوبی است. کسی که بوسیلهء هویت سعی به شناخت خودش دارد یا میگوید من خودم را شناخته ام، درست مثل این است که بگوید من شبح ها را شناخته ام. (در واقع شبحی وجود ندارد و خیال است اما فکر اکتیو چون خود را واقعی میداند میگوید من خودم را شناخته ام. وقتی نیست چه چیزی را شناخته است؟ ) زمانی ذهن شما میتواند ادعای آگاه بودن بکند که اصولا تصوری از اشباح نداشته باشد. ذهنی که در اختیار هویت فکری است و تجزیه شده است، بین صدها پندار هرگز نمیتواند چیزی را به روشنی ببیند. روشنی و آگاهی به معنی واقعی تنها با یک ذهن کل ممکن است نه با ذهن تکه تکه. در ذهن تجزیه شده همیشه یکی از من ها یا یکی از پندارها سعی میکند بعنوان عامل شناسایی بقیهء پندارها را بشناسد، و این کار یک تلاش عبث و فریب آمیز است."
آخرین سوال و سوال بسیار دقیق این است که چطور تشخیص بدهیم که ذهن کیفیت پاسیو دارد، یعنی در هویت اندیشی قرار ندارد، و چه وقتی کیفیت اکتیو دارد، و من اندیش است. سه سوال را برای خودمان برای بررسی فکری که آمده است مطرح کنیم و با این محک تشخیص میدهیم که کیفیت اکتیو است یا پاسیو. یک: از خودمان بپرسیم که آیا این فکری که به ذهن آمده در زمان نوسان دارد یا نه؟ دو: آیا برای تولید این فکر از حافظه استفاده شده است؟ سه: آیا این حرکت ذهن، یک حرکت جزعی ذهن است یا یک حرکت کلی ذهن است؟ این سه سوال را در مورد فکر برای خودمان مطرح میکنیم و به آن جواب میدهیم.
قسمتی از کتاب را میخوام: "هم اکنون که شما اینجا نشسته اید محققا ذهنتان دارد به یک مقدار موضوعات و مسائل فکر میکند. حالا به افکار خود توجه کنید. ببینید این افکار از کجا میجوشد. آیا از حافظه برمیخیزد یا ارتباطی با حافظه ندارد. اگر فکر از حافظه برخواسته باشد معنایش این است که از" من" برخواسته است و آن موضوع برای هویت مطرح است. و اساسا فکر تا هر کجا که پیش برود و هرقدر که فعالیت کند با هویت پیش میرود و حرکت میکند. حال آیا شما میتوامید از خودتان سوالی بکنید که در آن سوال ذهن شما از سه خصوصیت یاد شده برخوردار نباشد؟ یک نفر به شما میگوید از من سوالی بکن که درطرح آن سوال ذهن تو در زمان نوسان نداشته باشد، با حافظه در ارتباط نباشد و کیفیت جزعی اندیشی هم نداشته باشد. شما چگونه چنین سوالی را طرح میکنید؟ "
نمیشود چنین سوالی مطرح کرد یا چنین حرفی زد، چرا که هر سوالی و هر حرفی منبعث از حافظه است. اگر ذهن بخواهد سوالی مطرح کند که این سه خصوصیت را نداشته باشد اصولا نمیتواند مطرح شود چرا که اگر چیزی این سه خصوصیت را نداشته باشد، در حقیقت سوال و مسئله ای برای ذهن مطرح نخواهد شد. پس هر مسئله ای که برای ما مطرح میشود مسلما منشأ آن حافظه است. حال اگر ارتباط ذهن با حافظه قطع شود یعنی ارتباط ذهن با مسئله قطع شده و هیچ مسئله ای نخواهد داشت. علت مسئله مند بودن ذهن و اینکه گرفتار تیرگی و ابهام اندیشی است، محتویات حافظه است. به این سطور دقت کنید: "علت جهل و تیرگی ذهن محتویات حافظه است. حجاب و خاشاک ذهن محتویات حافظه است. یا دقیقتر بگوییم محتویات حافظه عین تیرگی و جهل است و چون این حجاب یا این عامل تیرگی دست از دخالت در فعالیت ذهن بردارد، ذهن خودبخود در رابطه مستقیم با حقیقت قرار گرفته و بنابراین خالی از مسئله شده."
دوستان چندین بار این تمرین را انجام دهند که ارتباطشان را با حافظه قطع کنند. نه بصورت کنترل و اجبار بلکه بصورت تماشا. تماشا کنند که ذهن چگونه برای ایجاد مسئله به حافظه رجوع میکند. دقت کنند که آیا حافظه وارد فکر میشود یا نه. وقتی مشاهده کنیم که ذهن با استفاده از حافظه دنبال مسئله میگردد، ذهن خودبخود از حافظه خارج میشود و کیفیت خاصی پیدا میکند و آرامش می یابد.
پایان جلسه یازدهم و پایان کتاب تفکر زاید
مینا
خلاصه نویسی جلسه دهم خودشناسی
جلسه دهم: تتمه کتاب تفکر زائد، بخش دوم
عنوان: گفتگو
یکی از سوالات مطرح این است که چه عوامل و شرایطی، اعم از خارجی یا درونی، موجب تقویت ذهن و زودتر به ثمر رسیدن خودشناسی میشود؟ مثلا آیا تنهایی و خلوت بهتر است یا در جمع و جامعه بودن؟ یا آیا میزان کم و زیاد آی کیو، دانش، سواد، یا سن و سال تاثیری در خودشناسی دارد یا نه؟
در مورد سن وسال، هر چه سن بالاتر میرود، ذهن و سلولهای مغز بیشتر به شرایطی که به آن عادت کرده اند خو میگیرند و به همین علت کار خلاصی از خیال هویت سخت تر میشود. اما در مورد تنهایی و خلوت، توضیح این است که، بطور کلی انسان نمیتواند رابطه اش را با جامعه قطع کند، بهرحال ما به مشاغل مختلف مانند نانوا، نجار و آهنگر نیاز داریم. اما نیاز فقط در همین حد است، یعنی یک نیاز واقعی. اما نیازهای هویتی ما بسیار زیاد است، ما به همهء اطرافیانمان نیاز داریم که مورد تایید قرارمان دهند و به به چه چه مان کنند. در جامعه و جمع انسان بیشتر و بیشتر اسیر اعتباریات میشود،
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است.................... که از مصاحب ناجنس احتراز کنی
چه لزومی دارد که انسان بین کسانی که خودشان مبتلا به بیماری هویت هستند بلولد و معاشرت داشته باشد. مگر غیر از این است که این پدیده خیالی و نکبت و ارزش محوری از همین القاعات جامعه و برخوردهای کودک با جامعه به او القا شده است؟ پس دوری از آنها مفید است مگر در حد نیازهای واقعی مثل خورد و خوراک و پوشاک. البته خلوت گرفتن و قطع رابطه بطور کامل بصورت دوره ای کار بسیار مفیدی است، اما بعنوان تمرین و نه بعنوان روش زندگی، مثلا مدتی از سال را بطور کامل از جمع وجامعه خلوت گزیند مفید است. اما در کل، در ارتباط با جامعه است که انسان میتواند در آینه ارتباطات فعالیتهای ذهنش را تماشا کند و زیر و بم های آن را بشناسد و در حقیقت به حرکتهای ذهن و تلاشهای آن برای شدن آگاه شود.
و اما در مورد میزان آی کیو جواب این است که میزان آی کیو در درک این موضوع که ما گرفتار یک پدیده خیالی شده ایم و آن را به حساب هستی روانی خود میگذاریم، فرقی نمکیند. البته اگر ذهن انسان منطقی اندیش و ریاضی مند باشد و با واقعیات سر و کار داشته باشد ( به جای هپروتی و پریشان اندیشی) بسیار مفید است و حتی خوب است که بعنوان تمرین به حل مسائل ریاضی و سر و کله زدن با آنها بپردازیم.
و اما سواد و دانش در خودشناسی مضر هستند. هر چه ما سواد و دانشمان بیشتر باشد، امکان ندیدن واقعیت موضوعات در هنگام برخورد با آنها بیشتر است. به خاطر همین بیسواد بودن و بی دانش بودن مفید تر است تا اینکه انسان اطلاعات وسیعی داشته باشد. امیدوارم که از این موضوع تعجب نکنید چرا که این موضوع در خودشناسی و عرفان بسیار مطرح است.
ای برادر موضع ناکشته باش..................... دفتر اسپید ناننوشته باش
عامل موثر و پراهمیت دیگر و شاید بتوان گفت اصلی ترین عامل، درک وخامت موضوع است. اگر هر کس بصورت شخصی درک کند که "هویت و هستی پنداری" چگونه زندگی او را در نکبت، بدبختی و پیچیدگی گیر انداخته است، ضرورت خلاص شدن از آن را بیشتر درک میکند. بنابراین شاید بتوان گفت مهمترین عامل، درک وخامت مسئله هویت است.
باز خر ما را از این نفس پلید................ کاردش تا استخوان جان رسید
مثالی در مورد درک وخامت موضوع بیان کنیم. فرض کنید شما سیگار مصرف میکنید و به شما میگویند مصرف سیگار معلوم نیست که چند سال دیگر شما را به مرگ نزدیک کند، شما آنچنان انگیزه ای برای ترک سیگار ندارید، اما اگر به دکتر مراجعه کنید و به شما گفته شود که اگر همین الان سیگار را ترک نکنید قطعا یک ماه دیگر خواهید مرد، شما همان موقع سیگار را ترک میکنید، به خاطر اینکه جدیت موضوع را بخوبی درک میکنید و با خطر روبرو میشوید. حال اگرما به همین تشبیه خطر هویت را درک کنیم که هویت چطور عمر وزندگیمان را در تباهی و خسران بزرگی فرو برده، رویکرد دیگری نسبت به خودشناسی خواهیم داشت و دیگر با خودشناسی بازی نخواهیم کرد.
موضوع دیگر این است که اگر دقت کنیم میبینیم عادتها، شرطی شدگیها و رفتارهای ما، عادات و رفتارهایی است که هویت فکری در ما ایجاد کرده و از طبعات آن میباشند. حال بعنوان قدم اول و مهم، همین عادات و خصوصیاتی را که الان داریم را بصورت واقعی ببینیم. مادر یک خیال و تصوری از خود و ایده آلهایمان غرقیم و از زندگی واقعی و عملی که در آن بوده ایم و انجام داده و میدهیم دوریم. کار مفید این است که خصوصیات، رفتارها و عاداتی را که به آنها شرطی شده ایم را بشناسیم. بعنوان مثال یکی از عاداتی که منبعث از هویت است، این است که ما را از ریشه بریده و وابسته به نظر و قضاوت دیگران کرده است.یعنی ما درون ریشه نیستیم و احساس رضایت و آرامش ما وابسته به تایید دیگران است و به همین خاطر مدام در پی کسب رضایت دیگران هستیم. اول اینکه ما باید این برون ریشگی و وابستگی به قضاوت دیگران را خوب در خودمان ببینیم و سپس روشی بکار ببریم که شرطی شدگی به قضاوت دیگران را شل کند. انجام لمها برای شل کردن عادتهای هویتی کمک کننده هستند ( البته در صورت دانستن مکانیسم لم).
بیت کلیدی از مثنوی معنوی این است :
پیرو پیغمبرانی ره سپر.......................... طعنه خلقان همه بادی شمر
یعنی اگرواقعا جدیت داری، همچون پیغمبران که استوار بودند، باید مخالفت نفس را پیش بگیری و این کار سخت است. مسلما تمرین خلاف آمد برای ذهنی که میترسد خلاف آمد عادت عمل کند و شرطی شدگی ها را بشکند بسیار سخت است، اما این را بدانید که حقیقت علی رغم اینکه برای نفس تلخ است اما در واقع شیرین است. مانند پریدن از تخته شیرجه است که اولش ترس دارد اما وقتی که میپری میبینی خیلی هم خوب بود و اتفاق بدی هم نمی افتد. اما تا وقتی که آن بالا ایستا ده ای و دل دل میکنی در اضطراب و ترس هستی. هر چه ماندن و دل دل کردن را بیشتر کش بدهی بیشتر استرس و اضطراب خواهی داشت. باید بپری! و اگر هم نمیخواهی بپری دیگر آن بالا نایست و از نربان پایین بیا و خودشناسی و عرفان را هم کنار بگذار.
بعنوان مصداق عادتهای حاکم شده بر ما توسط هویت فکری، موضوع نگرانی از قضاوت دیگران را مطرح کردیم. مصداق دوم مقایسه است. ذهن ما عادت کرده است به مقایسه کردن. مقایسه شلاق جهنمی است که انسان در تبع هستی روانی داشتن بر گردهء روان خود میکوبد. اگر خوب به ذهنمان دقت کنیم متوجه میشویم که مادامی که ما در ذهنمان داریم مقایسه میکنیم، اول برای خودمان یک هستی روانی خیالی متصور شده ایم و بعد این هستی روانی را با هستی روانی دیگری که از کسی در ذهن داریم، مقایسه میکنیم و محور هم ارزشها و اعتباریات هستند. یک خیال را با خیالی دیگر بر اساس خیالات ارزشی مقایسه میکنیم. پروسه مقایسه ( که همیشه هم با دیگران نیست، گاهی ما هستی روانی که برای خومان متصوریم را با هستی روانی که در گذشته داشته ایم مقلیسه میکنیم) "من" یا "هویت" را جریان و تداوم میدهد. تا وقتی که من با دید مقایسه به خودم و اطرافیانم نگاه کنم، همچنان هستم و "هستی" دارم. اگر بدون دید مقایسه ( نه مقایسه با دیگران و نه مقایسه با گذشته خودمان) به خودمان نگاه کنیم، هیچ تصوری از اینکه من کی هستم نخواهیم داشت. پس دومین مصداق شرطی شدگی منبعث از هویت، مقایسه است.
خصوصیت یا عادت سوم منبعث از هویت، ملامت یا سرزنش کردن خودمان است. ما از ترس سرزنش کردن خودمان دائماً از خودمان فراری هستیم و نمیخواهیم لحظه ای با خود باشیم و تنهایی درونی را به معنی واقعی درک کنیم. اگر دقت کرده باشید، ذهن هر لحظه بهانه ای برای ملامت خود میتراشد. از ابزار مقایسه و وابسته بودن به قضاوت دیگران هم در جهت تشدید و قوت دادن ملامت استفاده میکند. ملامت در حقیقت خشم به خود و نپذیرفتن خود است. اگر من در پی چیزی شدن نباشم و بگویم همینی که هستم ( هر چه که هست) خوبم، جریان ملامت خودبخود قطع میشود چونکه خودم را پذیرفته ام. خوبخود نسبت به خودم خشم نخواهم داشت و نسبت به قضاوت دیگران بی تفاوت خواهم بود. خودبخود جریان مقایسه کردن در ذهنم قطع میشود. بنابراین در ملامت نکردن این همه برکت است.
جوکی در این زمینه هست. یک نفر به داروخانه میرود و به داروخانه ای میگوید میخ داری؟ داروخانه ای میگوید نه نداریم. میگوید این چه داروخانه ایست که میخ ندارد. باید به داروخانه ای که میخ ندارد جیش کرد. و کارش را میکند و میرود. فردای آن روز می آید و میگوید میخ داری؟ و باز داروخانه ای میگوید اینجا داروخانه است میخ نداریم و دوباره میگوید این چه داروخانه ایست که میخ ندارد و باز کارش را میکند و میرود. داروخانه ای میبیند اینجوری که نمیشود. میرود جعبه ای میخ میخرد تا جلوی بهانه گیری طرف را برای کثیف کاری در داروخانه بگیرد. روز بعد طرف می آید و میگوید میخ داری؟ دارخانه ای میگوید بله، بفرما این هم میخ. طرف میگوید این چه داروخانه ایست که میخ دارد، بلید جیش کرد به داروخانه ای که میخ دارد. و کارش را میکند و میرود. روز بعد میشود و طرف باز می آید و میگوید میخ داری؟ داروخانه ای میگوید، عزیزم تو چکار داری که من میخ دارم یا ندارم. تو کارت را بکن و برو. این حکایت ذهن ماست. اگر خوب به فعالیت ملامت کردن ذهن و اینکه دائم خودمان را سرزنش کنیم دقت کنیم، میبینیم که به انواع و اقسام حیله ها و بهانه ها متوسل میشود برای اینکه جریان ملامت را همچنان در جریان و سرپا نگه دارد. هر دلیلی میتراشد تا بگوید من شایسته ملامتم و شروع به سرزنش کردن و کوبیدن روان کند و از کوبیدن روان در حقیقت برای خودش هستی قائل شود و به آن "هستی خیالی" واقعیت ببخشد. و در پی آن روان را زخم و زیلی میکند و ذهن را در تیرگی و ابهام فرو میبرد. و ذهنی که در تیرگی فرو میرود نمیتواند واقعیات را آنچنان که هست ببیند و در جهل است.
به این پاراگراف از تفکر زاید دقت کنید. "از آنجا که قضاوت دیگران درباره شخصیت ما متضاد و متغیر است، ملامت خود نیز یک امر حتمی و اجتناب ناپذیر است. از یک طرف تمام زندگی ما نمایشی است که سر نخ آن وصل به قضاوت دیگران است، از طرف دیگر در هیچ رفتار و نمایشی نیست که خود را بابت همان نمایشات، به علت متضاد بودنشان، ملامت ننماییم. اکنون تو آگاه باش بر اینکه داری به خاطر بیگانه ای خود را ملامت میکنی. کل شخصیتی که داری و خودت را بابت آن شخصیت ملامت میکنی در تو یک بیگانه است. بنابراین دست از عادت به ملامت خودت بردار. در آن صورت خواهی دید که "من" یا "هویت" دیگر وجود ندارد. از ترس ملامت است که تو اصرار داری به اینکه چیزی باشی. "
در اینجا تمرین یا لم هفته را مشخص کنیم. درباره هویت فکری و عادات و رفتارهایی که به خاطر هویت فکری به آنها خو گرفتیم، سه تا از این عادات را گفتیم که عبارتند از وابسته بودن به قضاوت دیگران که باعث برون ریشگی است، مقایسه و ملامت. ملامت هر سه اینها ( مقایسه، وابسته بودن به قضاوت دیگران و سرزنش خود) را در بر میگیرد. لم این هفته این است که کاملا به ذهن خودمان زوم میکنیم و مشاهده میکنیم که چطور میخواهد ملامت کند. اگر شروع به ملامت کرد. گویی بیگانه ای بیخ گوشمان نشسته و به ما نق میزند. فقط توجه کنیم که خودم به خودم نق میزنم و به خودم خشم میورزم و به روان خودم میکوبم و به همین موضوع زوم میکنیم.
سوال دیگری که مطرح است این است چطور ممکن است که ارزشها و اعتباریاتی که در ذهن ثبت شده و مجموعه آنها تشکیل "مرکز" یا "هویت فکری" را دادهاست را از ذهن پاک کرد؟
جواب این است که بستگی دارد به اینکه ما چقدر برای این ارزشهایی که در ذهن ثبت شده اند اهمیت قائل باشیم. مثالی که در کتاب در این مورد زده شده است اینطور است. " فرض کن شخصی در خیابان با شما برخورد میکند و از شما سوال میکند کبریت دارید؟ چند قدم که از آن شخص گذشتید من به شما میرسم و از شما سوال میکنم آن آقا به شما چه گفت. شما میگویید آن آقا از من سوال کرد که کبریت داری یا نه. این امر حکایت بر آن میکند که سوال آن آقا در ذهن شما ثبت شده است. اگر ثبت نشده بود، اگر سوال آن آقا در ذهن شما باقی نمانده بود، چند لحظه بعد یا یک ساعت بعد که من از شما میپرسیدم به شما چه گفت حرفش به یادتان نمی آمد. ولی آیا یک سال بعد، یا دو سال بعد یا ده سال بعد، باز هم سوال آن آقا در ذهن شما هست؟ آیا امروزبه یاد شما می آید که ده سال پیش یک روز شخصی در خیابان از شما پرسید کبریت داری؟ معلوم است که نه. پس اگر هر چه در ذهن ثبت بشود قابل محو شدن نیست، سوال آن آقا کجا رفته؟ علت اینکه محو کردن هویت از ذهن مشکل است این است که ما نسبت به آن حساسیت داریم. مدام نگران آنیم. مدام آنرا تر و خشک میکنیم. مدام ذهن را به یادآوری آن مشغول میداریم." این یعنی ما آن را رفرش میکنیم. اگر من در جایی یادداشت کنم که دیروز شخصی از من پرسید کبریت داری و هر روز آن یادداشت را بخوانم آن را از یاد نخواهم برد چون هر روز آن را رفرش میکنم و تازه نگه میدارم. علت اینکه هویت ثبت شده و محو شدن آن برایمان سخت است به خاطر این است که دائم بوسیله محیط و مصاحب ناجنس بمباران میشویم که تو این هستی، تو هویت داری، تو شخصیت داری، و هستی روانی داری.
پرسیده اند که فرض کنید توانستیم به آن حالت بی منی که شما توصیف میکنید برسیم، در اینصورت با دیگران که به بی هویتی نرسیده اند و میدانیم که آدمهای ناسازگاری هستنی چگونه میتوانیم تا کنیم؟ اول اینکه ذهن بطور عجیبی مقاومت میکند که عادتهای خودش را کنار بگذارد. مثلا من در گروه دیدم که دوستی علی رغم اینکه برایش مفصل توضیح داده بودیم که خودت را ملامت نکن، و انسان اگر کار خطایی کرده توبه میکند و فرد توبه کننده مانند انسانی است که تازه متولد شده است، و حتی خارج از مباحث کلاس، در جلسه حضوری، خدمتشان گفتم که اگر به قرآن معتقدی، در قرآن آیه است که خداوند این توانایی را دارد که گناهان فردی را تبدیل به نیکیها کند، یعنی به مقداری که گناه کردی، به همان مقدار همان گناهان را تبدیل به حسنات کند که انگار کار نیک کرده ای. اگر حق الناس است که حق الناس را باید برگردانی و بهرحال جبران کنی، ولی بعد از توبه، دیگر لزومی ندارد که خود را ملامت کنی. اما باز هم میبینیم که ذهن از در و دیوار بهانه میتراشد که میخ داری یا میخ نداری. بهرحال این سوال هم شامل همین قضیه میشود که ما بهانه تراشی میکنیم برای اینکه این پدیده خیالی را واننهیم. اول اینکه ما فرض میکنیم که فقط یک نفر ممکن است به بی هویتی برسد و آن یک نفر هم من هستم و حالا من بدبخت که رها شدم از هویت، با دیگرانی که همه در هویت هستند چکار کنم. و معمولا هیچوقت این فرض به ذهن نمیرسد که ممکن است دیگران به بی هویتی برسند و آنها با من اسیر هویت چه باید بکنند. اما اگر این چیزی که در فرض سوال هست را در نظر بگیریم یا کسانی به حقوق مادی فردی که هویت ندارد تجاوز میکنند که اولا فردی که هویت ندارد آنقدر پول جمع نمیکند که دغدغه نگهداری آنرا داشته باشد، دوما اگر کسی به همان مقدار مایحتج معیشتی او تعدی کند اقدام عاقلانه و خردمندانه را در قبال شخص متجاوز اتخاذ میکند. و اصولا فردی که در فطرتش هست آنجور عمل میکند که عمل میکند، یعنی همان حالتی که در او هست خودش اقتضا میکند که چگونه عمل کند. حالت دیگر این است که فرد مورد حمله هویتی قرار گیرد، مثلا به او اهانت شود. در چنین وضعیتی وقتی فرد هستی روانی و هویت ندارد، وقتی نیست، و کسی به او به اصطلاح توهین کند، سوزن یا تیر توهین به کجا میخورد؟ به هیچی میخورد. دراینصورت درد و رنجی وجود نخواهد داشت.
قسمتی از کتاب را میخوانیم که مربوط به همین قضیه است. "مجموعه واکنشها، رفتارها و روابط انسانی که عشق حاکم بر اوست، یک رفتار و وروابط مثبت، مفید، معقول و خیرآمیز است، نه مثل وضع فعلی ما مخرب و پر نفرت. وقتی من به شما میگویم احمق، محققا یک انسان جاهلم. از نظر اخلاقی و روانی انسانی نابالغ و رشد نکرده ام، یک بیمارم. بنابراین بیش از آنچه مستوجب خشم و نفرت شما باشم مستحق دلسوزی، کمک و راهنمایی شما هستم. و شما میتوانید به جای نشان دادن واکنش خشم آلود با یک کیفیت برادرانه و منطقی مرا کمک کنید تا نسبت به جهل خودم آگاه گردم بی آنکه حتی با این کار احساس نامطلوبی در من بوجود آورید."
پایان جلسه دهم
مینا
خلاصه نویسی جلسه نهم خودشناسی
جلسه نهم: تتمه کتاب تفکر زاید
عنوان: گفتگو
در این جلسه به موضوعات متفرقه باقیمانده از فصول آخر کتاب تفکر زاید میپردازیم. یکی از موضوعات این است که وقتی کسی سوالی را در حوضه خودشناسی و روانیات مطرح میکند، آیا موضوع سوال را در درون خودش میبیند یا نمیبیند؟ ما معمولا، به خاطر وهم مند و پندار آلود شدن ذهن، خیال میکنیم که دیگری میتواند مسائل ما را روشنتر ببیند. در صورتی که هر سوالی که انسان ( در زمینه روانیات) میپرسد، برای فرد سوال کننده قابل روشن شدن تر است تا برای کسی که سوال را میشنود. اشاره دقیق مولوی در زمینه سوال در حوضه روانیات هم این است که:
از همان جا جو جواب ای مرتضی........................ که سوال آمد از آنجا مر تو را
جواب سوالت را از خود سوال در بیاور. ببین چرا این سوال برایت مطرح شده و همین سر نخ را بگیر و برو داخل خودت. اینگونه میتوانی جواب دقیق سوالت را پیدا کنی. البته فردی که در این زمینه کار کرده باشد و حیله های هویت فکری را بشناسد، میتواند کمک کند اما اصل موضوع در دست خودت است و برای خودت باید روشن شود. اینکه بنشینی و انتظار داشته باشی دیگری همه چیز را برایت روشن کند، مانند این است که انتظار داشته باشی دیگری به جایت زندگی کند.
موضوع بعد که مرتبط با همین قضیه است این است که، ما از دیگران میخواهیم که یک سری موضوعات روانی را برای ما توضیح بدهند، که این هم اشتباه است. اگر قرار است کسی برای ما کار مفیدی انجام دهد، این است که ما را متوجه کند که ذهنمان گرفتار اوهام و خیال است و با روشن کردن این خیالات، و به کمک خود من، این موضوعات روشن میشود. اصل قضیه را خودم باید ببینم. اینکه دیگری برای من زندگی، عشق، عدم و نیستی را توصیف کند و توضیح دهد، چیزی جز نظریه و تئوری برای من نخواهد بود. بنابراین به این موضوع توجه داشته باشید وقتی سوالی که برای ما مطرح میشود، با رفتن به درون سوال، خیلی از موضوعات برای ما روشن میشود.
موضوع مهم دیگر در خودشناسی جدیت است. اکثر ما فکر میکنیم که رفتن به کلاسها یا خواندن کتاب یا گوش دادن به سی دی برای ما معجزه میکند. اینطور نیست. شناخت مکانیسم و حیله های آن و اینکه پدیده "هویت" یا "شخصیت" که ما گرفتار آن شده ایم، به طرق مختلف میخواهد خود را استمرار خیالی بدهد، قطعا باید بوسیله خود فرد انجام شود. من باید همت و جدیت داشته باشم که با خودم و با افکارم روبرو شوم و ببینم که این افکار چگونه در روابط و زندگی من دخالت کرده و روی تصمیمات من در زندگی و احساس من نسبت به زندگی تاثیر میگذارند، احساس خوشبختی و بدختی کاذب، شادی و ناراحتی، رنج و آزار و مقایسه مندی به من میدهند.
مسئله ما این است که نمیخواهیم و جدیت واقعی برای روبرو شدن با "خود" و شناخت آن نداریم. از شناخت خود میترسیم و به همین خاطر رو به کتب، مکاتب و سیستمهای متفاوت میبریم. اگر یک جا بمانیم و خودمان روی خودمان تامل کنیم بسیار مفید تر است تا کتابهای متفاوت را مطالعه کنیم.
پاراگرافی را از کتاب تفکر زاید میخوانم.
" واقعیت این است که ذهن ما را از کودکی طوری آموخته کرده اند که مدام به داشتن، بودن و شدن می اندیشیم. حتما باید یک چیزی باشیم، یک چیزی بشویم. بنابراین از تصور هیچ بودن هراس داریم. ما حاضر نیستیم هویت خود را که طی سی چهل سال به آن عادت کرده ایم و به آن آموخته شده ایم از دست بدهیم و در بی هویتی به سر ببریم. بی هویتی برای ما حکم مرگ روانی را دارد و ما به اندازه مرگ از آن هراس داریم. ظاهرا میگوییم حاضریم هویت فکری را از دست بدهیم ولی باطنا به آن چسبیده ایم. با یک دست آن را رد میکنیم و با دست دیگر به آن میچسبیم. ما با یک دل میخواهیم و با یک دل میترسیم. اقدام به خودشناسی میکنیم ولی با این کار فقط میخواهیم به من مجلل تری دست یابیم. بعد از شنیدن چیزهایی در مورد ضرورت خودشناسی ممکن است تصویری از یک انسان بی هویت که به نظرمان ایده آل هم میرسد ترسیم کرده باشیم. اکنون به هوای آن تصویر میخواهیم قالب هویت فعلی خود را با آن تصویر عوض کنیم. در این صورت اصل قضیه فرقی نکرده. قالبی که با قالب ترسیم میشود ماهیت همان قالب را دارد فقط با کلمات متفاوت ترسیم شده."
موضوع بعد این سوال است که آیا امکان دارد که وضعیتی را برای ذهن پیش بیاوریم، یا در حقیقت تله ای برای ذهن بگذاریم، که ذهن مجبور به از دست دادن هویت یا من بشود؟ در آخرین تحلیل، آگاهی اصلی ترین شگردی است که میشود برای این منظور بکار برد. اینکه ما متوجه فعالیتهای اکتیو ذهن و ایجاد زمان ذهنی و بین گذشته و آینده پرسه زدن ذهن باشیم. به خیالبافی ها و فعالیتهای ذهن و حتی فکر کردنهایش به امور واقعی توجه کنیم و هشیار باشیم و در آن صورت ذهن بصورت خودبخودی در وضعیت حال قرار میگیرد، خودبخود خالی از هویت یا من میشود.
دوستان اگر گویهای اعصاب را دیده باشند، این گویها را وقتی تکان بدهیم صدایی از آنها در می آید و روش آن این است که دو گوی را در یک دست گرفته و آرام جابجا کنی طوری که صدا از آنها در نیاید. بصورت تمثیلی وقتی این گویها را در دست داری باید بقدری آرام تکانشان بدهی که صدایشان در نیاید. اگر به ما بگویند که به جابجا کردن این گویها توجه کن که اگر صدایی از هر کدام از آنها در بیاید ما تو را میکشیم. آنوقت ما با چه حضوری حواسمان کاملا و شش دانگ جمع آهسته حرکت دادن و توجه به وضعیت آنهاست؟ همین حالت توجه شش دانگ را نسبت به مشاهده افکار داشته باشیم. تمثیل جالب مولانا هم در این زمینه این است که میگوید:
آنچنانکه بر سرت مرغی بود......................... کز وفاتش جان تو لرزان شود
میگوید در نظر بگیر که پرنده ای بر سرت نشسته و به تو گفته میشود که اگر این پرنده از روی سرت بلند شود کشته میشوی. تو دیگر تکان نمیخوری، حتی نفس کشیدنت را کنترل میکنی و تمام وجودت متوجه این است که مبادا پرنده بپرد. باید چنین حالت و چنین هشیاری و حضوری را نسبت به مشاهده افکارمان داشته باشیم. ما اینگونه نیستیم. هنگامی که افکار را تماشا کنیم، فکر میکنیم که پانویس چه گفت، فلانی چه گفت، فلان کتاب چه گفته و کوهی از افکار در ذهنمان میگذرد و توجه شش دانگ نداریم.
برگردیم به سوال، اینکه چه شگردی را برای به تله انداختن ذهن میشود بکار برد تا من را رها کند، همین آگاهی بوسیله حضور شش دانگ است.
سوال بسیار رایج دیگر در این زمینه این است که: من وقتی دارم مراقبه میکنم و به افکار توجه میکنم، متوجه میشوم که چند دقیقه ایست در حال پرسه زدن بوده ام. اولا به هیچ وجه سرزنش و ملامت نکنید و ثانیا به همبن پرسه زنی و عدم توجه هم نگاه کنید. یعنی توجه داشته باش که ذهن آشفته است و نمیتواند تماشا کند.
سوال شایع دیگر این است که آن کسی که به افکار توجه میکند ( در حقیقت مشاهده کننده) کیست یا چیست؟ یعنی من مینشینم و افکاری را که به ذهن می آیند بدون ملامت یا زور کردن نگاه میکنم و توجه میکنم. سوال این است که کسی که دارد تماشا میکند کیست و جواب این است که خود کسی هم که دارد افکار را تماشا میکند یکی از همان افکار است. مشاهده کننده همان مشاهده شونده است. اوایل اینطور است. بعد از مدتی که مراقبه ملکه میشود، آن مشاهده کننده، یک نوع آگاهی و بصیرت میشود که در حال تماشاست.
سوال بعد در مورد عقل جزعی و عقل کلی است. این دو اصطلاحی است که از این به بعد با آنها سر و کار خواهیم داشت. عقل جزعی هنگامیست که فکر برای اندیشیدن آبجکتی دارد، به چیزی می اندیشد. عقل کلی هنگامیست که آبجکت وجود ندارد. مثلا من به ماشین، درخت یا فیل فکر میکنم. فیل و درخت و ماشین آبجکتی برای فکر من هستند و در اینجا عقل جزء جزء یا تکه تکه و متعین شده است. عقلی که چنین می اندیشد را عقل جزعی میگوییم. حال گاهی به واقعیات می اندیشد مانند ماشین، کتاب، مبل و غیره و گاهی هم بوسیله عقل جزعی در زمینه هویتی به این می اندیشم که من خوبم، من بدم، من دوست داشتنی ام، من دوست داشتنی نیستم، من خسیسم یا من دست ودل بازم. اینها نیز تکه تکه کردن روند عقلانیت یا فکر کردن است و این صفات آبجکتهای فکر هستند. بنابراین اینجا هم عقل جزعی در حال کار است. اما عقل کلی بدون آبجکت است و بقول مولانا کیفیت لائیت دارد. کیفیت احتمایی دارد. این که میگوییم عقل کلی یعنی کیفیت بی منی و بی هویتی، یعنی خالی بودن ذهن از من به همین منظور است. "من" همان آبجکتها و صفات است و هنگامی که "من" یعنی عقل جزعی نباشد، دیگر آبجکتها هم نیستند، یعنی هیچی نیست و سکوت است. چرا که وقتی آبجکت نباشد، ذهن محدودیت ندارد و متعین نشده است و مرزی ندارد و کیفیت نامحدود و کلی اندیش دارد که به آن عقل کلی میگوییم.
سوال بعد در مورد خداست، خدا چیست و اینکه میگویند همیشه به یاد خدا باشید یعنی چه؟ هیچکس نمیداند خدا یعنی چه و چیست. مولوی اشاره های دقیقی در این زمینه دارد. او منبعث از یکی از سخنان پیامبر میگوید:
زین وصیت کرد ما را مصطفی..................... بحث کم جویید در ذات خدا
آنکه در ذاتش تفکر کرد نیست................... در حقیقت آن نظر در ذات نیست
هست آن پندار او زیرا به راه....................... صد هزاران پرده آمد تا اله
هر یکی در پرده ای موصول خوست.......... وهم او آن است کان خود عین هوست
صحبت درباره ذات خدا به جایی نمیرسد چرا که ذهن محدود است و وقتی به خدا به عنوان یک آبجکت می اندیشد، از خدا یک تصویر و چیزی محدود ( هر چند خیلی بزرگ و باشکوه و عظمت) و آبجکت ساخته و به آن می اندیشد که قطعا نمیتواند خدا باشد. این تصویر ذهنی ماست. این چگونه خدایی است که میتواند محدود باشد و در حیطه فکر ما در بیاید؟
اگر ما به ذات بخواهیم فکر کنیم، آن چیزی که ما به آن فکر میکنیم قطعا خود ذات نیست. شما به سیب فکر میکنید، آیا آن چیزی که شما به آن فکر میکنید خود سیب است؟ مسلما آن چیزی که شما فکر میکنید تصویر ذهنی شما از سیب است و در مورد خدا هم همینطور است، آنچه که فکر میکنید تصویر ذهنی شما از خداست. و هر کسی فکر میکند خدای ذهنی او خدای واقعیست در صورتیکه قاعدتا نمیتواند اینطور باشد. مولوی یک بیت بسیار کلیدی در زمینه خدا دارد:
هر چه اندیشی پذیزای فناست...................... آنچه در اندیشه ناید آن خداست
میگوید هر چیزی که تو به آن می اندیشی و فکر میکنی یک دقیقه هست و دقیقه دیگر نیست. ذهن الان به درخت می اندیشد و لحظه ای بعد به چیز دیگری. آن درختی که لحظه ای قبل به آن می اندیشید دیگر الان وجود ندارد، یک تصویر ذهنی بود که رفته و الان نیست و ذهن دارد به چیز دیگری می اندیشد، در حقیقت درخت فنا شده است، هر چیزی که می اندیشیم فنا پذیر است. این چه خداییست که فنا پذیر است؟ آن تصویری که من از خدا دارم چیزی است که من می اندیشم و لحظه ای بعد که به چیز دیگری می اندیشم خدا رفته. پس آن تصویر ذهنی من از خدا، حقیقت خدا و ذات نیست.
به این نکته که قبلا هم گفته ایم خوب دقت کنید و برای اجتناب از خود فریبی به آن توجه داشته باشید، هوشیار باشید که ذهنتان کیفیت جستجو کنندگی نداشته باشد، به دنبال چیزی نباشد، زیرا آنچه شما در جستجویش هستید پندار خودتان است.
آن چیزی که به عنوان خدا تصور میکنیم و میگوییم عاشق خدا هستم، پندار، بت و تصویری است که خودمان درون ذهنمان ساخته ایم. و این به مفهوم عرفانی یعنی شرک. یک بتی ساخته ایم. بت میتواند یک چیز بیرونی مثل شهرت و مقام و بتهای ساختگی باشد و یک بت هم همین است. شرک خفی یعنی همان تصویر ذهنی که ما از خدا ساخته ایم و در حقیقت بت است. این چیزی نیست جز پرتاب ذهن خودمان.
آنچه تو گنجش توهم میکنی.......................... زان توهم گنج را گم میکنی
همان تصویر است که ما را از سکوت، از عدم و از همین الان جدا میکند و در اوهام میبرد.
به دنبال چیزی نباشید زیرا آنچه شما در جستجویش هستید پندار خودتان است، پندار خودتان را به جلو پرتاب کرده اید و اکنون دارید به دنبال پندار خود میدوید. اگرچه تصور میکنید در جستجوی چیز جدیدی هستید. شما یک لفظ و نام جدید بر پندار کهنه خود نهاده اید و اکنون به دنبال همان پندار کهنه میگردید منتها با لفظ جدید. تا زمانی که وسیله جستجوی شما قالب است، یعنی ذهن است، به هیچ چیز نو دست نخواهید یافت، زیرا که قالب کهنه است و هر آنچه با این وسیله کهنه جستجو و حاصل شود رنگ کهنه قالب را دارد. یکی از مهمترین وخامتهای هویت فکری این است که سبب میشود انسان با یک پدیده ثابت، مرده و کهنه در ارتباط با حرکت لحظه ای، نو شونده و پویای هستی قرار گیرد.
ذهن یک تصویر فیکسه از خدا، حقیقت، عشق، رهایی و زندگی دارد، در صورتی که میدانیم زندگی یک چیز در جریان و در حال حرکت و نو شدن است.
پایان جلسه نهم
مینا
خلاصه نویسی جلسه هشتم خودشناسی
جلسه هشتم: فصل هشتم کتاب تفکر زاید
عنوان: گفتگوی اول
یک سوالی که در مورد مسئله خودشناسی زیاد مطرح میشود این است که چرا ما به بررسی علت تاریخی شکل گیری پدیده هویت نپردازیم؟ مثال خوبی که در جواب به این سوال در کتاب زده شده است این است که شما فرض کنید که منزلتان آتش گرفته است. در این صورت آیا مسئله شما این خواهد بود که آتش از کجا شروع شده است؟ شما در هنگامی که منزلتان در آتش میسوزد به این فکر نمیکنید که آتش از کجا بوجود آمده است بلکه به این فکر میکنید که چه کنید که آتش هر چه زودتر از بین برود. یکی ازحیله های ذهن برای اینکه انسان متوجه آتش گرفتن خانه روانش نشود این است که انسان را مشغول به یک سری موضوعات حاشیه ای و فرعی میکند. مثالی که بنده در این زمینه زیاد استفاده میکنم مثال مارمولک است. شما مارمولک را حتما دیده اید یا در دوران کودکی با آن بازی کرده اید. مارمولک به هنگام احساس خطر دمش را عمدا رها میکند و دم شروع به تکان خوردن و ورجه ورجه کردن میکند تا حیوانی که به دنبال مارمولک است با دم مارمولک مشغول شود تا خود اصل کاری یعنی مارمولک فرار کند و برود. ذهن انسان هم دقیقا چنین کاری میکند. ذهن، انسان را درگیر حواشی و فرعیاتی میکند که اصل کار نیستند. پرداختن به علل تاریخی شکل گیری پدیده "من"،" شخصیت" یا "هویت" دقیقا چنین کارکردی دارد، تا نگذارد انسان به کانون و اصل مسئله که جان و لپ "هستی پنداری" است نزدیک شود. اگر ما واقعا به وخامت تاثیر "من" در زندگی و به اینکه ما را کر و کور کرده و اجازه ارتباط با زندگی را از ما سلب کرده است پی ببریم، آنوقت قضیه متفاوت خواهد بود. به همین دلیل است که دائماً تکرار میشود و مولوی هم در این زمینه تکرار میکند که پی به وخامت "هویت" ببر و خصوصیات این "شخصیت پنداری" را بشناس چرا که هر چه بیشتر و عمیقتر این خصوصیات را در زندگی و در روابط بشناسیم و ببینیم، عمیق و عمیقتر درک خواهیم کرد که خانه روانمان را آتش فرا گرفته است و جدیت بیشتری برای اتفاء این آتش خواهیم داشت. یکی از مشغولیتها ، مشغول شدن به فرضیات و تئوری پردازی و ذهن را انبار دانش روانشناسی کردن است. انسان با پرداختن به اینکه فلان دانشمند و دکتر و پروفسور چه میگوید و چه نظریه ای دارد، یک کوله بار بزرگ از انواع و اقسام فرضیات جمع میکند و به آنها مشغول میشود و از اصل مسئله دور میماند.
سوال دیگر این است که بعضی میگویند مسائل انسانی ناشی از موضوع اقتصاد و تقسیم ناعادلانه ثروت در جامعه است. اگر ثروت، رفاه و امکانات بصورت مساوی تقسیم شود مسئله "هویت" بوجود نمی آید. در جواب باید گفت که بعضی جوامع مانند ژاپن هستند که توانسته اند تا حدودی این مسئله را اجرا کنند، در ژاپن فرضا مثل آمریکا فاصله درآمدها آنقدر زیاد نیست. اما آیا همان جامعه ای که توانسته است یک نوع تساوی نسبی ثروت و رفاه ایجاد کنند، این امکان را برای افراد خودش فراهم میکند تا فردیت انسانی خودشان را شکوفا کنند؟ آیا آموزش و فرهنگشان مانع استقلال و آزادی درونی افراد جامعه نیست؟ توجه داشته باشید که منظور استقلال و آزادی درونی است. آزادی بیرونی نسبت به آزادی درونی بسیار کم اهمیت تر است. آیا بوسیله فرهنگ، افراد را برده و مطیع خودش نمیکند و در یک سیستم و نظام خاص پیش نمیبرد؟ آیا از آنها انسانهای بی اختیار و ماشین صفت نمیسازد؟ اینها موضوعات پر اهمیت هستند. درست است که از لحاظ مادی و بیرونی انسان باید آزادی و امکانات داشته باشد، اما اصل، آزادی درونی است. انسان اگر آزادی و استغنای درونی داشته باشد، بیرونی ها به تبع آن خودبخود درست خواهد بود. موضوع اساسی تری که مطرح است این است که انسانها به لحاظ درونی شور زندگی و حالت عشق را از دست داده اند و مادامیکه حالت عشق و شور زندگی نباشد، قوانین و نظم بیرونی محکوم به فناست. ممکن است که این قوانین مدتی بر پا باشند اما چون زیربنا و ریشه بنیادین ندارند بعد از مدتی از بین خواهند رفت. بنابراین اصل بر ساختن زیرساخت صحیح روانی است. جامعه باید به لحاظ روانی سالم باشد و وقتی جامعه ای از لحاظ روانی سالم باشد، مسائل معیشتی و مادی خودبخود سالم خواهند شد.
سوالی که در ادامه سوال قبل مطرح میشود این است که حالا با وجود تقسیم ناعادلانه ثروت و فقدان آزادی بیرونی آیا ما دست روی دست گذاشته و به نظریه پردازی بپردازیم؟ در جواب باید گفت که اول اینکه امیدوارم این صحبتها فقط جنبه تئوری نداشته باشد چرا که بهرحال حقایقی در این مسائل هست. و اما بعد اینکه، کار صحیح شناخت انسان و برطرف کردن آفتهایی که او را گرفته است میباشد (برطرف کردن آفات مستلزم شناخت انسان است و قبلا گفتیم که خود شناخت برابر با برطرف کردن آفت است). هر انسانی باید از خودش شروع کند. واضح است که اگر انسان خودش سالم نباشد و بخواهد به دیگری امر و نهی کند غیر منطقی و نادرست است. بنابراین اگر قرار است جنگل ( که در اینجا سمبل جامعه است) سالمی داشته باشیم، باید تک تک درختان ( تک تک انسانها در جامعه) سالم باشند. وقتی هر انسانی به خودش و به سلامتی روان خودش بپردازد، جامعه ای سالم خواهیم داشت. مشکل انسان این است که فرد فکر میکند که خودش سالم است و به نسخه پیچیدن برای دیگر افراد میپردازد.
بخشی از فصل هشتم کتاب تفکر زاید را میخوانیم: "چند شب پیش مهمان جوانی بودیم که از اعضا دو آتشه حزب کمونیست است. نشسته بود بود به بحث درباره زشتی و قباحت استسمار انسان بوسیله انسان و ضمنا مدام به پیرزن بیچاره که کلفت آنهاست فرمان میداد و زن بینوا که از فرط پیری رمق راه رفتن نداشت به خاطر لقمه ای نان مجبور به اطاعت بود. شخص دیگری را میشناسم که میلیونر است و طرفدار تعدیل ثروت ولی لحظه ای از تلاش و نقشه کشی برای بیلیونر شدن باز نمی ایستد. شما شاهد بودید که هفته پیش در همین پارک چند بچه سوار تاب بودند، دو جوان حدود بیست ساله از راه رسیدند، بچه ها را به زور از تاب پایین آوردند و خودشان نشستند بروی تاب و شروع کردند به بحث درباره آزادی. میخواهم بگویم اینها نمونه خیرخواهی انسانی است که با "من" ( یعنی هویت) زندگی میکند. و تصور نکنید که این نوع رفتار مسخ و بی معنی مختص گروه خاصی است. همه ما همین وضع را داریم، منتها به شکلهای دیگر یا در زمینه های دیگر. واین نمونه هایی که ذکر کردم نماینده تنها یکی از خصوصیات هویت است. دهها خصوصیت دیگردر این پدیده مخرب هست که هر کدام از آنها یک گوشه از زندگی و رفتار ما را ناهنجار و خراب کرده اند".
ما با وجود این پدیده ناهنجارچطور میتوانیم مسئله انسان را بصو ت بنیادین حل کنیم؟
ما تا مسئله خود را در درون خودمان ( هر کس در درون خود) حل نکنیم، دیگر حرف زدن از امور بیرونی شعار است، نه پرداختن به واقعیت. واقعیت من انسان هستم که باید در کیفیت عشق قرار بگیرم.
سوال دیگری که در این زمینه مطرح میشود این است که بعضی میگویند اگر جامعه از نظر بیرونی آزاد باشد، انسانها از لحاظ درونی هم آزاد میشوند. روشن است که اینگونه نیست. ممکن است که انسان به لحاظ بیرونی از آزادی اجتماعی خیلی زیادی برخوردار باشد، اما وقتی از لحاظ درونی اسیر و گرفتار است، جامعه آلوده است. جامعه امریکا را در نظر بگیرید. بر در و دیوار آن پرچم آن کشور زده شده و به انسان القا میکنند که ملت و هویت تو این است. تو آمریکایی هستی. وقتی انسان دائماً با القای هویت و تبلیغهای گوناگون رسانه ای، به لحاظ ذهنی اسیر است، هر چقدر هم به لحاظ بیرونی آزادی داشته باشد، از لحاظ درونی در همان محدوده ای که اسیر کننده ها تمایل دارند محدود است و آزادی درونی واقعی ندارد و انسانی شکوفا نخواهد بود. مثالی که میتوان در این مورد بیان کرد موضوع برده داری و برده فروشی است. برای ما بسیار سخت است که قبول کنیم زمانی برده داری رواج داشته و انسانهایی بوده اند که کل زندگیشان را در اسارت و بردگی گذرانده اند. اگر خوب دقت کنیم میبینم که در همین دوره و زمان هم چنین جریانی هست، با این تفاوت که ما از نظر درونی برده انواع و اقسام تبلیغات، خرید، اعتباریات وانواع و اقسام چیزهای مختلف هستیم. وقتی انسان به لحاظ درونی اسیر است هزار بار آزادی بیرونی هم نه تنها چاره ای نمیکند که حتی این آزادی های برونی وضعیت انسانی را که در فساد درونی است وخیم تر هم میکند، چرا که انسان حالت سردرگمی و بی جهتی در زندگی دارد و نمیداند کجا هست به کجا میرود وبا زندگی و عمرش چه میکند. بسیاری مسائل هست که اکنون و در این زمانه مقبول و حتی محبوب هستند، مانند بسیاری از ورزشها، که اسم آنها ورزش است اما عملا رقابت هستند. به جان هم می افتند تا پرچم کشورشان را بالا ببرند، و یا اقتصاد عظیمی که این به اصطلاح ورزشها را ساپورت مالی میکنند. پشت همه اینها پدیده "شخصیت و یا هویت" خوابیده است و اگر این پدیده "شخصیت" نباشد کاسه کوزه اینگونه رقابتها و سوپراستارها برچیده خواهد شد.
همانطور که برده داری الان برای ما قبیح و غیر منطقی است، پدیده هایی مثل رقابت و امور نابخردانه دیگر که ما اکنون گرفتار آنها هستیم نیزبرای بشر پنجاه یا صد یا دویست سال دیگر کاملا احمقانه به نظر خواهد رسید. به عنوان نمونه انسان صد یا دویست سال آینده ( امیدواریم) به این عقلانیت میرسد که اینکه دو نفر که داخل رینگ بوکس به جان هم میپرند که در آخر یکی از آنها برنده شود و هورا بشنود غیر از نابخردی چیزی نیست.
اگر انسان رابطه صحیح با زندگی پیدا کند و از این توهم و خیال "شخصیت" خلاص شود، پی به مضر و یاوه بودن این واقعیاتی که در زندگی بدان مشغول است خواهد برد و پس از این درک و مشاهده متوجه میشود که زندگی بسیار عمیقتر از آنچه هست میتواند باشد. مولوی برای هی زدن و بیدار کردن انسان اشاره های خوبی دارد. میگوید مشغول چه شده ای؟ با زندگی ات چه میکنی؟ اگر انسان واقعا به خودش بیاید، زندگی اش وجه دیگری پیدا میکند و از این سطحی بودن، یاوگی و ابتضال بیرون می آید و دارای غنا و پری درونی میشود.
پاره دوزی میکنی تو در دکان.... زیر این دکان تو مدفون دو کان (معدن)
ای ز نسل پادشاه کامیار.......... با خود آ وز پاره دوزی ننگ دار
پایان جلسه هشتم
مینا