پر و خالی

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم؟
"دیوان شمس"

 به دل یا ذهن می گوید:
مگر نه اینکه *دلبر در یک ماجرایی( دیداری محرمانه) گفت: هرقدر از "خود" خالی شوی ازمن پُر می شوی؟

اگر بیت را از حالت پرسشی در آورده و تأویلش کنیم، معنیِ حرفِ یار بطور دقیقتر این بوده است:
هرقدر تو به  پوچیِ خواهشها و  تمناها و آزمندیهایی که با تصاویر ذهنی ات برانگیخته می شوند آگاه شوی، از من پُر می شوی. پس، از تهی شدن و از دست دادن اعتباریات نترس. هر آگاهی و اعتماد و بی نیازی و توکل کردنی، فرایند پر و خالی شدن تو ست. خالی شدن از باطل(بیرونیها) و پر شدن از حق. هیچ و خالی از اضافات شو تا پر از حق شوی. این حقیقتِ زندگی توست.

این معنی، با مضمون این آیه هم قرابت دارد...

الاسرا - ۸۱
وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا
بگو: ﺣﻖ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪ. ﺣﻘﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﺎﺑﻮﺩﺷﺪﻧﻰ ﺑﻮﺩ.

و این بیت حافظ:
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
پ.ن:
* دلبر دراینجا کنایه از حق است. اصلا" دلبر هم خود مولاناست. لحظه ای هست که عاشق و معشوق در هم می آمیزند. لحظه ی هشیاری که افق نگاه باز و روشن می شود و در آن، آگاهی موج وار می رسد و غم و اندوه و ملال را از ذهن و ضمیرِ آزمند به بیرونیها می بَرَد و به او استغنا و بی نیازی هدیه می دهد. این از همان لحظات است که نی(مولانا) با لبِ یار دمساز شده است و مولانا سرّ نی را با ما در میان می نهد.

با لبِ دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی

رضا.ع

بهشت و جهنم

حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر
کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت
"حافظ"

بنا به تاویلی که حافظ در اینجا از روز قیامت می دهد، می توان از منظر خودشناسی، جهنم را هم کیفیتی روانی مثل حرص و آزمندی و دوری(هجران) از احتما و نخواستن و بی نیازی دانست. بهمین ترتیب، بهشت که در نقطه ی مقابل جهنم است.
و می توان نتیجه گرفت، بهشت و جهنم که از مفاهیم پایه ای ادیانست، لحظه به لحظه در وجود فرد فرد ما، در حال رخ دادنست و چیزی موعود و موکول به آینده نیست، بلکه بیانِ سمبلیکِ احوالِ درونی ماست.

رضا.ع

حق و باطل

 برداشتی از آیه ای از قرآن کریم.
(از منظر خودشناسی)

سورهٔ رعد، آیه ۱۷
أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ.

  ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺏ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩٔ ﺧﻮﻳﺶ ﺟﺎﺭﻯ ﺷﺪ، ﻭ ﺁﺏ ﺭﻭﺍﻥ ﻛﻒ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﻣﻰ ﮔﺪﺍﺯﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﻳﻮﺭ ﻭ ﻣﺘﺎﻋﻰ ﺳﺎﺯﻧﺪ ﻧﻴﺰ ﻛﻔﻰ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻳﺪ. ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺣﻖ ﻭ ﺑﺎﻃﻞ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺜَﻞ ﺯﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭﻯ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩم ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﺪ. ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻣﺜَﻞ ﻣﻰ ﺯﻧﺪ.

موسی و فرعون در هستی توست
باید این دو خصم را در خویش جُست
"مثنوی معنوی"

*پیام وحی یا کلام حق(قرآن) در اینجا، دو مثال  آورده ست، برای آنکه نشان دهد، چگونه حق و باطل، یا موسی و فرعون، در این عالم، چه در بیرون و چه در درون ما انسانها، باهم در آمیخته اند. یکی مثال رودخانه هایی که چون جاری می شوند، کف و حباب بر سر خود می آورند و دوم، مثال فلزاتی که وقتی آنها را برای بدست آوردن کالایی با ارزش، زینتی و زیبایی دهنده(مثلا" طلا) در آتش می گدازند، ناخالصی های آن، بصورت کف و حبابهایی پوچ و بی ارزش از آن دفع می شود که آن را دور می ریزند.
آب در اینجا می تواند سمبل حق یا آگاهی باشد. حقیقتی که از عَدَم می آید و زوال ناپذیر، نامتناهی و نامیراست و در رگهای حیات جاری و زندگی بخش است. و کف می تواند سمبل باطل یا بیرونیها و ظواهر زندگی باشد که اگرچه در حد برآوری نیازهای حیاتی لازم و ضروری اند. اما از منظر حقیقت(آگاهی مطلق، خدا) سطحی، زوال پذیر و میرایند. فرعِ زندگی اند.
 بنابراین از منظر خودشناسی، کارِ ما اول از همه اینست که در وجود روانی خودمان این دو را از هم باز شناسیم و با خردورزی و تقویت آگاهی، احیای حق و نفی باطل کنیم و زندگی فردی خود را بسوی حق، سامان بخشیم. مطمئنا ثمره ی این سعی و کوشش ما در جهت خالص شدن و زدودن اضافات وجودی، تاثیرات اجتماعی خود را نیز خواهد داشت. این نوید و بشارتِ کلامِ حق است، چون در آخر آیه می فرماید:
ﺍﻣﺎ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭﻯ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩم ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﺪ.
پ.ن:
*پیام وحی: حقیقت، آنگونه که بر پیامبر اسلام آشکار شده، به آگاهی او رسیده و بر زبان او جاری شده است .
رضا.ع

حق و باطل

 برداشتی از آیه ای از قرآن کریم.
(از منظر خودشناسی)

سورهٔ رعد، آیه ۱۷
أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ.

  ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺏ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩٔ ﺧﻮﻳﺶ ﺟﺎﺭﻯ ﺷﺪ، ﻭ ﺁﺏ ﺭﻭﺍﻥ ﻛﻒ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﻣﻰ ﮔﺪﺍﺯﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﻳﻮﺭ ﻭ ﻣﺘﺎﻋﻰ ﺳﺎﺯﻧﺪ ﻧﻴﺰ ﻛﻔﻰ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻳﺪ. ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺣﻖ ﻭ ﺑﺎﻃﻞ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺜَﻞ ﺯﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭﻯ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩم ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﺪ. ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻣﺜَﻞ ﻣﻰ ﺯﻧﺪ.

موسی و فرعون در هستی توست
باید این دو خصم را در خویش جُست
"مثنوی معنوی"

*پیام وحی یا کلام حق(قرآن) در اینجا، دو مثال  آورده ست، برای آنکه نشان دهد، چگونه حق و باطل، یا موسی و فرعون، در این عالم، چه در بیرون و چه در درون ما انسانها، باهم در آمیخته اند. یکی مثال رودخانه هایی که چون جاری می شوند، کف و حباب بر سر خود می آورند و دوم، مثال فلزاتی که وقتی آنها را برای بدست آوردن کالایی با ارزش، زینتی و زیبایی دهنده(مثلا" طلا) در آتش می گدازند، ناخالصی های آن، بصورت کف و حبابهایی پوچ و بی ارزش از آن دفع می شود که آن را دور می ریزند.
آب در اینجا می تواند سمبل حق یا آگاهی باشد. حقیقتی که از عَدَم می آید و زوال ناپذیر، نامتناهی و نامیراست و در رگهای حیات جاری و زندگی بخش است. و کف می تواند سمبل باطل یا بیرونیها و ظواهر زندگی باشد که اگرچه در حد برآوری نیازهای حیاتی لازم و ضروری اند. اما از منظر حقیقت(آگاهی مطلق، خدا) سطحی، زوال پذیر و میرایند. فرعِ زندگی اند.
 بنابراین از منظر خودشناسی، کارِ ما اول از همه اینست که در وجود روانی خودمان این دو را از هم باز شناسیم و با خردورزی و تقویت آگاهی، احیای حق و نفی باطل کنیم و زندگی فردی خود را بسوی حق، سامان بخشیم. مطمئنا ثمره ی این سعی و کوشش ما در جهت خالص شدن و زدودن اضافات وجودی، تاثیرات اجتماعی خود را نیز خواهد داشت. این نوید و بشارتِ کلامِ حق است، چون در آخر آیه می فرماید:
ﺍﻣﺎ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭﻯ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩم ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﺪ.
پ.ن:
*پیام وحی: حقیقت، آنگونه که بر پیامبر اسلام آشکار شده، به آگاهی او رسیده و بر زبان او جاری شده است .

رضا.ع

خوب و بد

خانه را من روفتم از نیک و بد
خانه ام پُر گشت از نورِ اَحَد
"مثنوی معنوی"

خودشناسی، عملی ست، مثل روبیدن، زدودن یا شستن و تمیز کردنِ یک خانه. اما، اینجا صحبت از خانه ی دل است. خانه ای که سالها گردو غبارِ عادتها و شرطی شدگیهای ارزشی و اجتماعی، فضای آن را تیره و تار کرده است. در این خانه، لطف و صفا و طراواتی وجود ندارد که صاحبخانه به آن دل خوش دارد. به همین دلیل، به اشتباه، مدام درِ خانه ی دیگران (ارزشهای اجتماعی) را می زند، بلکه آنجا صفایی بیابد و جانش آرام گیرد. غافل از اینکه، هیچ جا، خانه ی خودِ آدم(فطرت) نمی شود.
مهمترین اتفاقی که در اثرِ مداومت و جدّیت در خودشناسی، در  روان انسان می افتد، اینست که:    ذهن، غبارِ ارزشیِ اشیا، روابط و رفتارها و بطور کلی رویدادهای زندگی را از آنها می تکاند و به مشاهده ی بی قضاوت آنها می نشیند. به تعبیرِ دیگر، ذهن، نسبت به خوب و بد کردنِ امور مربوط به زندگی، کیفیتی خنثا پیدا میکند و برچسب گذاری و ارزشگذاری و خوب و بد کردن، بعنوان یک عملِ اتوماتیک و شرطی شده ی ذهنی، محو می شود. چون تقسیم بندی رفتارها و اتفاقاتِ زندگی، به خوب و بد،  ناشی از شرطی شدگی هایی ست که ذهن، در ضمنِ زندگی اجتماعی و با توجه به نُرمهای اجتماعی، آنها را آموخته، به آنها عادت کرده و بتدریج وابسته و دلبسته به آنها شده یا از آنها بیزاری جسته است.
با استمرارِ خودشناسی، ذهن به این آگاهی می رسد که ارزشهای اخلاقی، ارزشهای اجتماعی، ارزشهای اقتصادی، ارزشهای دینی ، ارزشهای زیباشناختی و ... هیچکدام ذاتی نیستند و نتیجه ی القائاتِ اجتماعی اند. از پسِ این روشن بینی و تجربه ی درونی، حرکاتِ زائد ذهن، که قبلا" از طریقِ مقایسه وارزشگذاری، تضاد و آشفتگی و تیرگی را به همراه داشت، متوقف می شود و این پایانِ رنجهای روانی انسان است. جایی که ذهن، وحدت، یگانگی و سکوت را تجربه می کند.

رضا.ع






ارسال شده از دستگاه سامسونگ من

نتیجه گرایی


با سلام و وقت بخیر.موضوع امروز درمود نتیجه گرایی هست.دوستان اگه نظر و تجربه ای دارید بفرمایید.

در ارتباط با نتیجه گرایی اگه بخوایم از دید روانشناسی بهش نگاه کنیم فرد نتیجه گرا خودمحور، رقابت جو و تحت فشار و استرس هست. و توو شروع هرکاری تمرکزش رو پایان کاره.

حالا اگه توو حیطه ی خودشناسی موضوع رو بازتر کنیم اول بهتره عوارض نتیجه گرایی رو فهرست وار بیان کنیم.

از عوارض نتیجه گرایی میشه گفت1مطلق نگری،2در اینده زندگی کردن.3توقع بیجا نسبت به خود.4ایده آل نگری

نتیجه گرایی رابطه ی مستقیم داره با مطلق نگری،ادم هویت فکری طبق قانون همه یا هیج عمل میکنه و اگه به اون چیزیکه توو تخیلاتش بهش نگاه میکنه نرسه بهم میریزه.

اینکه نتیجه گرایی اغلب توو کارهامون غالبه شاید یکی از دلایلش اینه که جامعه مارو نسبت بهش شرطی کرده وبه نوعی نسبت به نتیجه ی ایده ال و موفقیت شرطی شدیم.

وقتی کاری رو شروع میکنیم بجای اینکه توو کیفیت توجه باشیم اسیر ذهنیات میشیم.اسیر تخیل و هم هویت شدن با چیزیکه قراره بهش برسیم و این مقوله ی رسیدن همیشه ذهن رو مشغول نگه میداره.

وقتی این مقوله ی رسیدن اتفاق نمی افته دچار ملامت میشیم و اینطور میشه گفت که نتیجه گرایی پله ای میشه برای ملامت خود.

و دیگه اینکه نتیجه گرایی باعث میشه ما همش توو اینده زندگی کنیم و زندگی ایده ال رو توو اینده جست و جو کنیم.نتیجه گرایی خیلی از ابعاد زندگیمون رو تحت تاثیر منفی خودش قرار میده،توو رابطه هامون،مسولیتت هامون،ذهن نتیجه گرا نسبت به همه چی تک بعدی نگاه میکنه،نگاهی عاری از انعطاف.

و مارو از کیفت حضور در لحظه جدا میکنه.

اگه راهکاری برای عدم نتیجه گرایی پیشنهاد بدیم به نظرم اینه که کاری رو که میخوایم شروع کنیم از روی عشق و اگاهانه باشه چون در این شرایطه که ذهن دچار استرس و نشخوار نمیشه.

مطلبی هم که الان به نظرم رسید اینه که ما توقع بیجا نسبت به خودمون داریم و حتی این توقع رو نسبت به خودمون در دیگران هم بوجود میاریم.واین باعث میشه که عدم حصول نتیجه ی دلخواه در دیگران نوعی دید حاکی از بی عرضگی بوجود بیاره البته زمانیکه وابسته ی به قضاوت دیگرانیم

ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد
این دختر زمانه که هر دم به دامنی ست
یکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد
این سکه ی بزرگی و اقبال و سروری
یک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد
چون کار روزگار به تقدیر یا قضاست
تقدیر بر مرام تو شد شد نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چیز کرده اند
عیشی اگر سهام تو شد شد نشد نشد
چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد نشد نشد
یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.


باران.

جلسه دوازدهم خودشناسی

 

نکات برجسته از فصل اول کتاب رابطه

۱، آیا اصولا انسان مسئله ای دارد که بخواهد با خودشناسی آن را حل کند؟ هر کس منصفانه و رک در درون خود دقت کند و ببیند که آیا واقعا مسئله ای دارد؟

۲، هیچ فکری در ذهن نمیجوشد مگر اینکه در پشت آن نیازی نهفته باشد. اگر خوب دقت کنیم، تمام جنب و جوش فکر به خاطر رفع نیاز است. حال بعضی از نیازها واقعی هستند مثل گرسنگی. هنگام گرسنگی فکر به تقلا می افتد تا غذا پیدا کند. اما در اینجا نیازهای هویتی مورد بررسی هستند. هنگامی که من نیاز هویتی دارم فکر به تقلا می افتد. باید به این نیازهای هویتی زوم کرد و به عبث بودن آنها پی برد.

۳، اگر به بی اهمیت بودن، پوچ بودن و آسیبهای نیازهای هویتی پی ببریم، ذهن خودبخود به هویت نمی اندیشد.

۴، ماهیت این نیاز را باید بشناسیم. ببینیم چه نیازی در اعماق ذهن ما هست که احساس میکنیم باید شدیدا و به سرعت به آن رسیدگی کنیم.

 ۵، ما خودمان لحظه به لحظه در حال خلق تصوری یا پنداری هویت هستیم. خودمان داریم شخصیت را بوسیله فکر خلق ( پنداری) میکنیم.

۶، ما دو ذهن نداریم که فکر کنیم یکی از آنها هویت را خلق میکند و حالا من که یک ذهن دیگر هستم، میخواهم هویت را از بین ببرم. همین "من"ی که میخواهم هویت را از بین ببرم، در حال خلق آن هستم.

۷، رابطهء ما با مسئله هویت، اگر بصورت حل کردن یا از بین بردن آن باشد غلط است. رابطهء صحیح این است که به مسئله اینطور نگاه شود که چطور آن را تولید نکنم. وقتی ذهن در تلاش و تقلای از بین بردن هویت باشد، خود تلاش باعث از بین رفتن آرامش میشود و به تولید هویت دامن میزند. کیفیت آگاه بودن و خلق نکردن هویت است که مفید است.

۸، باید ماهیت نیاز به خلق لحظه به لحظهء هویت را، هر چه روشن تر و عمیق تر، بشناسیم.

۹، درک حسی و تجربی، و نه از روی تئوری و اطلاعات، برای حس اینکه چه نیازی داریم که هویت را میسازیم مؤثر است.

۱۰، ما همیشه از بی حصار بودن و آسیب پذیر بودن میترسیم و به همین دلیل حصار توهمی هویت را ساخته ایم و در آن احساس امنیت کاذب میکنیم.

۱۱، ما هویت فکری را به خاطر یک علت واهی میسازیم. به قول معروف ذهن بچه ترس شده و در حالی که هیچ خطر واقعی تهدیدش نمیکند، تمام تلاشش برای دفاع از پدیدهء موهومی است که خودش به عنوان حصار ساخته هست.

۱۲، به ما القا شده است که باید چیزی باشیم و به لحاظ روانی یک هستیی داشته باشیم. ضرورت چیزی بودن است که علت دیرپایی هویت فکری است.

۱۳، در کنار ضرورت چیزی شدن و چیزی بودن، ترس از محیط هم هویت را تقویت میکند.

۱۴، اگر در محیط کودک عوامل ترس، تهدید، آزار و اذیت، مقایسه، رقابت بر سر ارزشها و ضرورت چیزی شدن نباشد، کودک دچار هیچ مسئله روانی نمیشود.

۱۵، علت اینکه تمام خاطرات آزار و اذیت های کودکی در ذهن فرد باقی میماند و فرد آنها را فراموش نمیکند، وجود "من" یا هویت است. اگر هویت نبود، آن خاطرات فقط به صورت خاطره و یک واقعیت بود و رنجی به همراه نداشت.

۱۶، هویت در هیچ زمینهء زندگی، جدی به معنای واقعی نیست.

۱۷، در سکوت ذهنی است که انسان، با ابزارهای اصیل وجود خود، در ارتباط واقعی با زندگی قرار میگیرد.


عزاداری و ستایش رنجهای بزرگانِ دینی

شاید، اصلی ترین کارکرد عزاداری و گرامیداشت رنجهای  بزرگان دینی و قدیسان مذهبی، فرافکنی رنجها و آلامیست که انسانها در طولِ تاریخ بر دوش جانشان سنگینی میکرده است . انگار این نوحه و زاری بر رنجهای آن بزرگان ، به نوعی مؤثرترین راه برای تخلیه و تخدیر درد و رنجی است که در وجود روانی انسانها، در طول زندگی اجتماعی و حتی در پهنه ی زیست تاریخی انسان بر روی کره ی خاکی انباشته شده است و در این مراسم و مجالس ، از طریق ابراز احساسات ، مجال بروز می یابند و به یک امر بیرونی فرافکنی می شوند .کاش انسان می دانست این غم و اندوه و رنج و زاری و تألم ، نه بر مظلومیت و معصومیت یک انسان یا یک موقعیت تراژیک بیرونی ، بلکه بر فقدان یک کیفیت و یک موقعیت تراژیک درونی است. این تألم و زاری منشأ در دو نوع رنج انسان دارد که در واقع یکی اند ، اما مولانا برای کمک به آگاهی ما، آنرا در دو سطح بیان داشته است. یکی رنج ناشی از حرمان و جداماندگی از فطرت پاک و کیفیت آینه گی وجود .
بشنو این نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کند
و دیگری رنج ناشی از غلبه و سایه افکنی حرص و هوی و خواستن و چیزدیگری شدن ( هستی سازی مستمر ذهنی و توهمی)  بر وجود روانی ما انسانها .
جمله خلقان سخرهء اندیشه اند
زین سبب خسته دل و غم پیشه اند
آن بزرگان در واقع ، سمبل درون پاک مایند و ما نادانسته برای روح خودمان می گرییم  و بنابر انسان شناسیِ مولانا ، در واقع باید بر دل و دین خراب و نازیبای خودمان نوحه کنیم.
همچنین است ، نذورات و موقوفاتی که بنامِ این بزرگان می شود . گویا ، انسان به این وسایل بدنبالِ بازیابی، پاکی و تطهیر  ازلی، و رهایی از چنگال "خود" است.
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
می گرییم و اندکی صاف و زلال و آرام می شویم، اما به دلیل جهل و ناآگاهیمان ، بی درنگ ، آش همان آش است و کاسه همان کاسه.
 باز حرص و آز و خواستن و تلاش برای داشتن ها و چیزی شدن ها  و وابستگی به داشته ها و در پی آن، رنج .
 فرقی نمی کند در کجا زندگی می کنیم و به چه چیز عقیده داریم. این ستایش و گرامیداشت در گوشه و کنار این کرهٔ خاکی به اشکال  مختلف و مراسم گوناگون بروز می یابند . در مغرب زمین ، رنجهای مسیح مصلوب ستوده و گرامی داشته می شود و در خاورمیانه رنجهای خاندان و آلِ رسول.
در کُنه و ماهیت مساله فرقی بین اینها نیست . هردو تخدیرند و فرافکنی . تخدیر و فرافکنی رنج .
رنجِ انسان ، در پهنهء زیست اجتماعی و تاریخی.
رضا.ع

جنگ و صلحِ ما

نیست وش باشد، خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان

از خیالی صلح شان و جنگ شان
وز خیالی نامشان و ننگ شان

"مثنوی معنوی"

در طبیعت، همه ی موجودات بجز انسان، از کارکردهای طبیعی ذهنشان استفاده ی غیرمفهومی می کنند. اما انسان به دلیل برخورداری از ذهنی که به او توانایی مفهوم سازی میدهد، لاجرم برای اشیا یا چیزهایی که با آنها نسبت و رابطه ای برقرار میکند،  مفاهیمی میسازد، آنها را در ذهنش، طبقه بندی میکند، بعد به این دانستگی ها  برچسب هایی میزند و از آنها تفسیر و تعبیرهایی میکند و بتدریج خود را با آنها آیدنتیفای می کند و حتا پاره ای از این مفاهیم و الفاظ را تقدس می بخشد و حاضر است برای آنها جانش را فدا کند. و بر اساس همین تفسیرو تعبیرها، نسبت به بعضی از این اشیا، روابط، الفاظ، اعتقادات و ... دلبستگی هایی پیدا میکند و نسبت به بعضی دیگر،  نفرت و کینه و بیزاری می جوید و   بعد در اسارت یک مشت الفاظ و مفاهیم و نسبتهای پوچ و توهمی و احساسات و عواطفی که با این الفاظ و نسبت ها برانگیخته میشود، عمر گرانمایه را تباه می کند. و گاهی آتش کینه و خشم و دشمنی نسبت به همنوعان خود می افروزد. هیچ موجودی روی این کره ی خاکی، اسیر این تعبیرمندی  و خیال و تباهی نیست.
مثال می زنم:
شما در خیابان در حال رانندگی هستید و برای رد کردن چاله ای، مجبور می شوید سهوا" جلوی کسی  بپیچید، در همین حال راننده ای که از خطای سهوی شما آگاه نیست، احساس/خیال می کند  شما تعمدا" چنین کاری کرده اید. بنابراین، می اندیشد  به او توهین شده و بلافاصله در برابر شما، احساس حقارت می کند. به فاصله ی کسری از ثانیه، برای جبرانِ حس تحقیر "خود" واژه ای یا لحنی را به بیرون پرتاب می کند که شما بشنوید و از آن آزار ببینید. و تا اینجای کار بی حساب شوید. مثلا" می گوید: ههههش!!! حیوان.
حال از اینجا به بعد، این شما هستید که تعیین می کنید، ادامه ی کار چگونه پیش برود. اگر شما هم، این لحن و لفظ را در حافظه ببرید و از آن توهین و تحقیر و استهزا استنباط کنید، احساسات شما تحریک می شود و احتمالا" یک دعوای تمام عیار و بستری مناسب برای بکارگیری خشم و خشونت و نفرت ورزی دو انسان نسبت بهم شکل گرفته است. جالب اینکه، اگر شما با طرفِ مقابل نسبتی فامیلی یا آشنایی مختصری داشته باشید و طرف هم بلافاصله متوجه این امر شود، هیچ برخوردی شکل نخواهد گرفت. چون برای ما خیلی مهم است که در میان کسانیکه مراوده و آشنائیتی با آنها داریم به مدارا و مهربانی و آرام بودن، شهره باشیم و تصویر خوبی در ذهن آنها داشته باشیم. می بینید، این جنگ و صلح ما با بقیه، کاملا" از دانستگی و تفسیرو تعبیرِ الفاظ و تصاویر و به قول مولانا "خیالات" ما تبعیت می کند.
اگر همین مثال را به روابط بین دولتهای متخاصم یا متحد، یا گروههای جدایی طلب و تروریستی در سطح کلان و بین المللی تعمیم دهیم. می بینیم که آنجا هم، ریشه ی خشم ورزی و نفرت پراکنی و یا صلح ورزی انسانها نسبت به یکدیگر،  همین مکانیزم حافظه مندی و تعبیرمندی ذهن انسان است. چون همه ی این جنگ ها و خصومت ها یا اتحادها، بر سرِ اعتقادات، ملیت، مالکیت و اعتباریاتی اینچنینی اند، که ماهیتا" لفظ و تعبیراند و ما به ازای بیرونی ندارند.
نکته آخر :
کار ما اینست که از طریق خودشناسی، در شعاعِ روابط و مناسبات خود، به این مکانیزمهای ذهن(تعبیرمندی،حافظه مندی) آگاه باشیم. چون آنچه دربیرون رخ می دهد، تابعی است از درونِ تک تکِ ما. جنگ و صلحِ بیرونی، همان جنگ و صلح درونی ماست. اگر ذهنِ ما تعبیرمند است ما در درون در جنگیم، لاجرم در شعاعِ روابط خود، آتش بیارِ جنگ بیرونی هم هستیم و اگر ذهنِ ما آگاهانه از تعبیرمندی دست بکشد، در درون به صلح می رسیم، و در شعاعِ روابطمان به صلحِ بیرونی یاری رسانده ایم.
رضا.ع

شرح بیتی از مثنوی معنوی

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

وقتی با ذهنِ اسیر خوداشعاری به گذشته(زمان ذهنی) می نگریم، جز پشیمانی و حسرت و ملال حاصلی پیدا نیست.
پشیمانی و حسرت، بابتِ انواعِ فرصت سوزی ها و عدم موفقیت هایی که تجربه کرده ایم و ملال، بابتِ دلزدگی از  اعتباریات و لذتهای سطحی و زوال پذیری که در مسیر زندگی کسب کرده ایم و اکنون برایمان علی السَّویه اند.
اگر امروز در نهانخانه ی دل، شررِ ایمانی یا بارقه ی اطمینانی ناشی از بی نیازی و نخواستن، حس می شود، این حس،  هزاران  بار بیشتر از همه ی چیزهای از دست رفته یا اعتباریات کسب شده، می ارزد. این، حسی است پاک و زوال ناپذیر، از عالمِ عدم.
حسی که مولانا در مثنوی، از آن، به حسِ دینی یاد می کند. حسِ ناشی از درک حضور و هشیاری.
می ارزد که همه ی هستی و عالم فدیه ی "او" شود.

حسِّ دنیا نردبانِ این جهان
حسِّ دینی نردبانِ آسمان

صحتِ این حس، بجویید از طبیب
صحتِ آن حس، بخواهید از حبیب

نکته مهم اینکه: ماندنِ این حس، نیاز به مراقبت  دارد، هرقدر به پای این شرر، صبر کنیم و مراقبش باشیم، شعله ی حضورش افروخته تر می شود و خانه ی جانِ ما گرمتر و بالعکس. پس، هرلحظه باید مراقب بود. ماندن با یار و بهره مندی از حسنِ دوست، به کوشش و پایمردیِ عاشق هم بستگی دارد.

رضا.ع

خلاصه نویسی جلسه یازدهم خودشناسی

 

جلسه یازدهم: تتمه کتاب تفکر زاید (۳)

عنوان: گفتگو

در این جلسه ابتدا در مورد لزوم و اهمیت خودشناسی صحبت میکنیم. اگر ما بخواهیم از نظر دیدگاه کلی زندگی اهمیتی به شناختهای متفاوت قایل شویم، شناخت خود یا همان خودشناسی در اولویت قرار دارد و میتوانیم بگوییم اگر انسانی خودش را نشناسد نمیتواند مناسبات علوم مختلف و وجوه مختلف زندگی را با خودش تشخیص دهد و نمیتواند تناسب خردمندانه ای بین آنها برقرار کند. انسانی که خودش را نشناسد در واقع هیچ چیز را نمیتواند بشناسد. چنین انسانی در یک بلاتکلیفی و تعلیق و گمشدگی قرار دارد و بنابراین زندگی رضایتبخش و خوبی ندارد. اما فردی که خودش را بشناسد از این بلاتکلیفی در می آید و چه کنم چه کنم ندارد، زندگی معنا دار و نویی دارد و احساس آگاهی و آزادی میکند و وقتی بر سر دوراهی قرار میگیرد توانایی انتخاب راه درست را دارد.

سوال کرده اند که: مطالبی که شما میگویید روشن، قابل هضم و قابل قبول است، ولی فردا آدم میرود در یک جلسهء دیگر و در یک بحث دیگر شرکت میکند و حرفهایی میشنود که مغایر با حرفهای شماست و در عین حال آنها هم صحیح به نظر میرسند، این است که انسان گیج میشود. نمیداند حق با کیست. پاسخ این است که: ما نسبت به سخنگوها و تریبون خودباخته ایم. یعنی حق رو به جانب کسی که میکروفون در دست دارد میدهیم. به همین خاطر قدرت شناسایی نداریم. اصولا چرا ما باید برای تشخیص درست زندگی کردن سراغ سیستمها و فلسفه های مختلف برویم؟ اگر فردی خودش را بشناسد و بتواند زواید سالم زندگی کردن را تشخیص بدهد و با حذف آنها سالم زندگی کند، دیگر این فرد نیازی ندارد که به سراغ سیستم ها و مکاتب مختلف برود تا راه سالم زندگی را پیدا کند. کسی که با درون خودش آشناست، خودش میتواند صاحب بصیرت و دیدگاه باشد.

سوال دیگر در مورد شناخت خدا و ارتباط شناخت خود با شناخت خداوند است. پاسخ را از روی متن کتاب تفکر زاید میخوانم. "آنچه بطور خلاصه دربارهء خدا گفته میشود این است: جوهری توصیف ناپذیر با این سه خصوصیت اساسی، ورای ماده، خارج از زمان، خارج از مکان. این مطلب را تا اینجا داشته باش و بیا به سراغ "هویت" یا "من". خصوصیاتی که برای هویت میشناسیم درست عکس این سه خصوصیت است. اولا خالق این پدیده فکر است. و فکر ریشه در ماده دارد. منشأ  آن یک عنصر مادی است. ثانیا در زمان ریشه و تداوم دارد. ثالثا محدود به بعد و مکان است، اگرچه پنداری. فکری که از هویت تشکیل شده است، هر قدر هم که دور پرواز یاشد باز هم در یک جایی محدود و متوقف میشود. حرکت چنین فکری در داخل حصار است. در حیطهء امور شناخته است. فکر از هویت بر میخیزد و به هویت برمیگردد، بنابراین در محدوده است. حال اگر این سه خصوصیت از ذهن گرفته شود یعنی هویت مضمحل گردد و به تبع آن ذهن از قید زمان و مکان فارغ گردد، خودبخود در رابطهء با نا محدود، لامکان و لازمان قرار گرفته. "

مولانا هم در داستان عرب و سبوی آب همین را میگوید، عرب تنها چیزی که داشت را برداشت و به عنوان هدیه نزد سلطان که در کنار رود فرات زندگی میکرد برد. مولوی در این داستان میخواهد بگوید که سبوی آب ذهن ما محدود است و همین محدودیت عامل جداکننده انسان از حقیقت است.

چیست آن کوزه تن محصور ما..................... اندر آن آب حواس شور ما

ای خداوند این خم و کوزهء مرا................... درپذیر از فضل الله اشتری

تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر............... تا بگیر کوزهء ما خوی بحر

نکته ای که در مورد سوالاتی که مطرح میشوند بسیار اهمیت دارد این است که چه فایده ای در طرح آن سوال هست. اصولا صحبت و در واقع فکر کردن و اندیشیدن در بارهء حقیقت، امر زایدی است چرا که حقیقت امری بی تصویر است و ما دربارهء هر آنچه فکر کنیم و بیندیشیم، یک پروسهء فکری و فلسفی بکار برده ایم و ایجاد صورت و مفاهیم ذهنی کرده ایم. و این مفاهیم ذهنی مسلما خود حقیقت نیستند و ارتباط با حقیقت در نبود این صورتهاست.

هر چه اندیشی پذیرای فناست................. آنچه در اندیشه ناید آن خداست

بنابراین صحبت دربارهء عشق، حقیقت و خدا از این نظر که ذکر شد صحبت بیهوده ای است.

سوال بعدی در مورد جستجو کردن است. اینکه آیا جستجوی حقیقت بوسیلهء ذهن، ما را به حقیقت میرساند یا نه. برای جواب این سوال از مولوی کمک میگیریم.

چون گهر در بحر گوید بحر کو................ وان حجاب چون صدف دیوار او

گفتن آن کو حجابش میشود.................... ابر تاب آفتابش میشود

نفس اندیشیدن و جستجوی یافتن عشق و حقیقت عین دور شدن از حقیقت است چرا که حقیقت در بی اندیشه بودن است. اندیشیدن به حقیقت یعنی به دنبال تصویر دویدن.

سوال دیگر این است که آیا پس از مضمحل شدن هویت، آنچه باقی میماند، یعنی معنویت و ذات انسان، قابل رشد و تکامل است یا نه و آیا رشد آن در اختیار خود انسان است یا خودبخود رشد میکند. آیا ماهیت معنویت ذاتی انسانها دارای یک خمیر مایهء مشترک است یا ماهیت هر انسانی با دیگری فرق میکند. پاسخ این است که هر دو سوال از سوالات بیهوده است و در هر حال کمکی به ما نمیکند. شما هویت را مضمحل کنید،  بعد اگر معنویت ذاتی قابل رشد است آنرا رشد دهید و اراده و خواست شما در آن تاثیری ندارد، چکارش میخواهید بکنید؟ اگر رشد و تکامل جزء ذات آن است شما چه بخواهید و چه نخواهید خودبخود رشد میکند. اگر قابل رشد هم نیست شما چکارش میخواهید بکنید. سوال شما مثل این است که پای ما بسته است و نشسته ایم داریم با هم این بحث را میکنیم که شما میگویید اگر پای ما باز بود میتوانستیم با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت بدویم و من میگوم نه اصلا نمیتوانستیم بدویم یا با سرعت ده کیلومتر میتوانستیم بدویم. بحث و ادعای هر دوی ما بیهوده است. تا وقتی پایمان بسته است ما داریم بر سر یک موضوع بیهوده بحث میکنیم. اگر هم پایمان باز شد احتیاجی به بحث و ادعا نیست. در عمل تجربه خواهیم کرد که با چه سرعتی میتوانیم بدویم یا اصلا میتوانیم بدویم یا نه. بنابراین اصل قضیه این است که متوجه شویم که گرفتار توهم هستیم.

دوستان توجه داشته باشند که مطالب خودشناسی را ابزار و وسایلی برای شناخت دیگران قرار ندهند. خودشناسی یعنی خودشناسی نه تحلیل رفتار همسر یا دوست یا همکار. "خود" موضوع است نه دیگری. چرا ما تمایل به شناخت دیگران داریم به جای خودمان؟ اگر خوب دقت کنید علت اصرار ما به شناخت دیگران ترس است، چرا که هویت میخواهد بداند که دیگر رقبای هویتی از چه ابزاری استفاده میکنند و آیا ابزار آنها توانایی ضربه زدن به ارزشهای روانی او را دارد یا نه. بنابراین در صدد شناخت دیگران بر می آید. از یک طرف بی میلی به شناخت خود داریم چرا که شناخت خود برابر با مضمحل شدن پدیدهء خیالی "خود" است و از طرف دیگر عطش شناخت دیگران.

بخشی از کتاب تفکر زاید را میخوانم. "از شما چه پنهان ما بطور عجیبی از یکدیگر میترسیم. هر کدام از ما برای دیگری یک عامل خطرناک هستیم که میتوانیم هر آن بوسیلهء کلمات، بوسیلهء رفتار و حتی بوسیلهء سکوت، هویت یکدیگر را بکلی در هم بریزیم و زیر و رو کنیم و با توجه به اینکه هویت هر یک از ما عزیزترین چیز برای ماست و حیات روانی ما بسته به آن است، میتوان فهمید که ما چه ترسی از یکدیگر داریم. البته به دو علت اساسی ترس خود را معمولا پنهان میکنیم و حتی خودمان هم از عمق و شدت آن بیخبر میمانیم. ثانیا فکر میکنیم اگر رقبا دست ما را بخوانند و به ترسهای ما پی ببرند بیشتر ما را هدف ضربه های خود قرار خواهند داد، بنابراین مدام ماسک نترسیدن به چهرهء خود میزنیم. در رابطه با یکدیگر خشونت میورزیم و برای یکدیگر گارد شجاعت و شخصیت میگیریم. سعی میکنیم پیشدستی کنیم و قبل از اینکه دیگران به ما ضربه بزنند ما به آنها ضربه بزنیم. و هزار کار دیگر میکنیم تا ترس خود را پنهان نگه داریم. "

یکی از راهها برای فرو رفتن در گارد دفاعی شناخت دیگران است. من فکر میکنم اگر تو را بشناسم به حیله ها و شگردهای تو پی میبرم و بهتر میتوانم خودم را از آزارهای تو در امان نگه دارم و خودم را ضربه ناپذیر کنم. از طرف دیگر با شناخت تو به نقاط ضعف و حساسیتهای تو پی میبرم و میتوانم در حمله به هویت تو پیشدستی کرده و تو را در لاک دفاعی فرو برم تا اصلا فرصت حمله به هویت من را پیدا نکنی.

علت دیگر اینکه ما بیشتر دیگران را مورد بررسی قرار میدهیم و سعی در شناخت دیگران داریم این است که میخواهیم از خودمان فرار کنیم و نمیخواهیم به خودمان بپردازیم و با واقعیت سبک زندگی و آنچه در ذهنمان میگذرد روبرو شویم. یکی از سخت ترین کارها در زندگی این است که انسان واقعیت زندگی خودش را ببیند. هویت فکری بطور عجیبی از دیدن واقعیت خود فراری است. انسان در حقیقت به آنچه در درونش میگذرد آگاه است، اما عمدا چشمانش را میبندد، چرا که مصلحت هویت اقتضا میکند که چشمانش را بر واقعیت ببندد.

به این قسمت از کتاب توجه کنید: "در آخرین تحلیل باید گفت خود ما خوب میدانیم چه انسانهای متزلزلی هستیم، چگونه اسیر تضاد هستیم، چه ترسها و حساسیتهایی داریم، ولی این ضعفها و حساسیتها را در دیگران نمیبینیم. زیرا اولا ما از دیگران دوریم، من مسائل و گرفتاریهای خود را لمس میکنم ولی مسائل شما را لمس نمیکنم. ثانیا ما بوسیلهء ماسکهایی که بر چهره میزنیم و نمایشاتی که میدهیم، خود را جز آنچه هستیم به دیگران نشان میدهیم. بنابراین هر یک از ما تصور میکنیم دیگران همان چیزی هستند که نمایش میدهند، من علیرغم درون متزلزل و ناآرامم برای شما نمایش آرامش میدهم. به شما نشان میدهم که زندگیم قرین شادی و رضایت کامل است. برای پوشاندن ترسها و حقارتهایم ماسک یک آدم شجاع و متشخص بر چهره میزنم و نمیگذارم شما از درون حساس و پر رنج من باخبر شوید. نتیجتا شما حقارت خود را میبینید ولی حقارت مرا نمیبینید. نارضایتی و احساس حسرت و ناکامی خود را لمس میکنید ولی فکر میکنید من از زندگی کاملا رضایت دارم. وضع ما مثل دو سرباز است که هر دو با تفنگ خالی برای یکدیگی سنگر گرفته اند. این تصور میکند تفنگ آن یکی پر است و بنابراین از او میترسد، آن یکی هم همین تصور را دربارهء این یکی دارد."

نتیجهء چنین تصوری هم مشخص است. هر کسی فکر میکند که دیگران در خوشبختی و آرامش بسر میبرند و تنها اوست که بدبخت و گرفتار و اسیر تضاد است.

اگر ما این آگاهی را داشته باشیم که همه سرو ته یک کرباسیم و گرفتار هویت هستیم و وضعیت این دو سرباز را داریم، دیگر همدیگر را به شکل رغیب نگاه نمیکنیم و دچار نمایش شجاعت و قدرت نمیشویم و ترسی نداریم. و وقتی که ترس نداشته باشیم نیازی هم به شناخت دیگری نداریم.

مطلب بعدی این است که اگر ما بتوانیم به مدت مشخصی در ذهنمان کیفیت پاسیو داشته باشیم، پس در آن مدت ذهن کیفیت اکتیو نداشته و از اندیشیدن به هویت خارج بوده است، بنابراین چیزی وجود ندارد تا موضوع شناسایی باشد. اگر ما بخوبی این موضوع را درک کنیم کار تمام است، یعنی متوجه خیالی بودن فکر از بن میشویم. به این سطور از کتاب دقت کنید: "ما تا این حد از آگاهی جلو آمده ایم که میدانیم هر حرکت اکتیو فکر در حکم بازی من با من است. فکر اکتیو نمیتواند با خودش کار کند و خودش را بشناسد. اگر فکر چنین کند در حقیقت خود را وارد بن بست کرده و دارد در انتهای بن بست دور خودش میچرخد. از درک این حقیقت چه نتیجه ای حاصل میشود؟ ذهن تا این حد از آگاهی رسیده است که میبیند هر گونه تلاش و جست و خیز عین تداوم مسئله است، در این صورت ذهن چه کیفیتی پیدا میکند؟ بدیهی است که از تلاش و تقلا باز می ایستد. و بطور خودیخودی آرام میگیرد و همین پایان مسئله است."

سوال رایجی که ایجاد میشود این است که بعد از اینکه ذهن در کیفیت پاسیو قرار میگیرد و متوجه میشود که اکتیو اندیشی مخرب و باعث تداوم هویت است، این آگاهی برای کی حاصل میشود؟ جواب را از روی متن برایتان میخوانم: "دریافتهایی بوسیلهء فکر اکتیو حاصل میشود که پای"من" و مصلحت من در کار است. شما وقتی میگویید در یک مثلث طول مجموعهء دو خط بیشتر از یک خط است، ذهن من این را بعنوان یک حقیقت بدون دخالت هویت درک میکند و میپذیرد."

پس این ادراک برای فکر اکتیو حاصل نمیشود. شناحتی که بوسیلهء فکر اکتیو حاصل بشود فقط کیفیت دانش و اطلاعات را دارد. یعنی اگر هویت فکری ادعا کند که من خودم را شناخته ام، در حقیقت یک سری اطلاعات کسب کرده است نه دیدن واقعیت آنچه هست.

به این قسمت از کتاب توجه کنید: "مثال اشباح در این زمینه مثال خوبی است. کسی که بوسیلهء هویت سعی به شناخت خودش دارد یا میگوید من خودم را شناخته ام، درست مثل این است که بگوید من شبح ها را شناخته ام. (در واقع شبحی وجود ندارد و خیال است اما فکر اکتیو چون خود را واقعی میداند میگوید من خودم را شناخته ام. وقتی نیست چه چیزی را شناخته است؟ ) زمانی ذهن شما میتواند ادعای آگاه بودن بکند که اصولا تصوری از اشباح نداشته باشد. ذهنی که در اختیار هویت فکری است و تجزیه شده است، بین صدها پندار هرگز نمیتواند چیزی را به روشنی ببیند. روشنی و آگاهی به معنی واقعی تنها با یک ذهن کل ممکن است نه با ذهن تکه تکه. در ذهن تجزیه شده همیشه یکی از من ها یا یکی از پندارها سعی میکند بعنوان عامل شناسایی بقیهء پندارها را بشناسد، و این کار یک تلاش عبث و فریب آمیز است."

آخرین سوال و سوال بسیار دقیق این است که چطور تشخیص بدهیم که ذهن کیفیت پاسیو دارد، یعنی در هویت اندیشی قرار ندارد، و چه وقتی کیفیت اکتیو دارد، و من اندیش است. سه سوال را برای خودمان برای بررسی فکری که آمده است مطرح کنیم و با این محک تشخیص میدهیم که کیفیت اکتیو است یا پاسیو. یک: از خودمان بپرسیم که آیا این فکری که به ذهن آمده در زمان نوسان دارد یا نه؟ دو: آیا برای تولید این فکر از حافظه استفاده شده است؟ سه: آیا این حرکت ذهن، یک حرکت جزعی ذهن است یا یک حرکت کلی ذهن است؟ این سه سوال را در مورد فکر برای خودمان مطرح میکنیم و به آن جواب میدهیم.

قسمتی از کتاب را میخوام: "هم اکنون که شما اینجا نشسته اید محققا ذهنتان دارد به یک مقدار موضوعات و مسائل فکر میکند. حالا به افکار خود توجه کنید. ببینید این افکار از کجا میجوشد. آیا از حافظه برمیخیزد یا ارتباطی با حافظه ندارد. اگر فکر از حافظه برخواسته باشد معنایش این است که از" من" برخواسته است و آن موضوع برای هویت مطرح است. و اساسا فکر تا هر کجا که پیش برود و هرقدر که فعالیت کند با هویت پیش میرود و حرکت میکند. حال آیا شما میتوامید از خودتان سوالی بکنید که در آن سوال ذهن شما از سه خصوصیت یاد شده برخوردار نباشد؟ یک نفر به شما میگوید از من سوالی بکن که درطرح آن سوال ذهن تو در زمان نوسان نداشته باشد، با حافظه در ارتباط نباشد و کیفیت جزعی اندیشی هم نداشته باشد. شما چگونه چنین سوالی را طرح میکنید؟ "

نمیشود چنین سوالی مطرح کرد یا چنین حرفی زد، چرا که هر سوالی و هر حرفی منبعث از حافظه است. اگر ذهن بخواهد سوالی مطرح کند که این سه خصوصیت را نداشته باشد اصولا نمیتواند مطرح شود چرا که اگر چیزی این سه خصوصیت را نداشته باشد، در حقیقت سوال و مسئله ای برای ذهن مطرح نخواهد شد. پس هر مسئله ای که برای ما مطرح میشود مسلما منشأ آن حافظه است. حال اگر ارتباط ذهن با حافظه قطع شود یعنی ارتباط ذهن با مسئله قطع شده و هیچ مسئله ای نخواهد داشت. علت مسئله مند بودن ذهن و اینکه گرفتار تیرگی و ابهام اندیشی است، محتویات حافظه است. به این سطور دقت کنید: "علت جهل و تیرگی ذهن محتویات حافظه است. حجاب و خاشاک ذهن محتویات حافظه است. یا دقیقتر بگوییم محتویات حافظه عین تیرگی و جهل است و چون این حجاب یا این عامل تیرگی دست از دخالت در فعالیت ذهن بردارد، ذهن خودبخود در رابطه مستقیم با حقیقت قرار گرفته و بنابراین خالی از مسئله شده."

دوستان چندین بار این تمرین را انجام دهند که ارتباطشان را با حافظه قطع کنند. نه بصورت کنترل و اجبار بلکه بصورت تماشا. تماشا کنند که ذهن چگونه برای ایجاد مسئله به حافظه رجوع میکند. دقت کنند که آیا حافظه وارد فکر میشود یا نه. وقتی مشاهده کنیم که ذهن با استفاده از حافظه دنبال مسئله میگردد، ذهن خودبخود از حافظه خارج میشود و کیفیت خاصی پیدا میکند و آرامش می یابد.

پایان جلسه یازدهم و پایان کتاب تفکر زاید

 

مینا

خلاصه نویسی جلسه دهم خودشناسی

جلسه دهم: تتمه کتاب تفکر زائد، بخش دوم

عنوان: گفتگو

یکی از سوالات مطرح این است که چه عوامل و شرایطی، اعم از خارجی یا درونی، موجب تقویت ذهن و زودتر به ثمر رسیدن خودشناسی میشود؟ مثلا آیا تنهایی و خلوت بهتر است یا در جمع و جامعه بودن؟ یا آیا میزان کم و زیاد آی کیو، دانش، سواد، یا سن و سال  تاثیری در خودشناسی دارد یا نه؟

در مورد سن وسال، هر چه سن بالاتر میرود، ذهن و سلولهای مغز بیشتر به شرایطی که به آن عادت کرده اند خو میگیرند و به همین علت کار خلاصی از خیال هویت سخت تر میشود. اما در مورد تنهایی و خلوت، توضیح این است که، بطور کلی انسان نمیتواند رابطه اش را با جامعه قطع کند، بهرحال ما به مشاغل مختلف مانند نانوا، نجار و آهنگر نیاز داریم. اما نیاز فقط در همین حد است، یعنی یک نیاز واقعی. اما نیازهای هویتی ما بسیار زیاد است، ما به همهء اطرافیانمان نیاز داریم که مورد تایید قرارمان دهند و به به چه چه مان کنند. در جامعه و جمع انسان بیشتر و بیشتر اسیر اعتباریات میشود،

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است.................... که از مصاحب ناجنس احتراز کنی

چه لزومی دارد که انسان بین کسانی که خودشان مبتلا به بیماری هویت هستند بلولد و معاشرت داشته باشد. مگر غیر از  این است که این پدیده خیالی و نکبت و ارزش محوری از همین القاعات جامعه و برخوردهای کودک با جامعه به او القا شده است؟ پس دوری از آنها مفید است مگر در حد نیازهای واقعی مثل خورد و خوراک و پوشاک. البته خلوت گرفتن و قطع رابطه بطور کامل بصورت دوره ای کار بسیار مفیدی است، اما بعنوان تمرین و نه بعنوان روش زندگی، مثلا مدتی از سال را بطور کامل از جمع وجامعه خلوت گزیند مفید است. اما در کل، در ارتباط با جامعه است که انسان میتواند در آینه ارتباطات فعالیت‌های ذهنش را تماشا کند و زیر و بم های آن را بشناسد و در حقیقت به حرکتهای ذهن و تلاشهای آن برای شدن آگاه شود.

و اما در مورد میزان آی کیو جواب این است که میزان آی کیو در درک این موضوع که ما گرفتار یک پدیده خیالی شده ایم و آن را به حساب هستی روانی خود میگذاریم، فرقی نمکیند. البته اگر ذهن انسان منطقی اندیش و ریاضی مند باشد و با واقعیات سر و کار داشته باشد ( به جای هپروتی و پریشان اندیشی) بسیار مفید است و حتی خوب است که بعنوان تمرین به حل مسائل ریاضی و سر و کله زدن با آنها بپردازیم.

و اما سواد و دانش در خودشناسی مضر هستند. هر چه ما سواد و دانشمان بیشتر باشد، امکان ندیدن واقعیت موضوعات در هنگام برخورد با آنها بیشتر است. به خاطر همین بیسواد بودن و بی دانش بودن مفید تر است تا اینکه انسان اطلاعات وسیعی داشته باشد. امیدوارم که از این موضوع تعجب نکنید چرا که این موضوع در خودشناسی و عرفان بسیار مطرح است.

ای برادر موضع ناکشته باش..................... دفتر اسپید ناننوشته باش

عامل موثر و پراهمیت دیگر و شاید بتوان گفت اصلی ترین عامل، درک وخامت موضوع است. اگر هر کس بصورت شخصی درک کند که "هویت و هستی پنداری" چگونه زندگی او را در نکبت، بدبختی و پیچیدگی گیر انداخته است، ضرورت خلاص شدن از آن را بیشتر درک میکند. بنابراین شاید بتوان گفت مهمترین عامل، درک وخامت مسئله هویت است.

باز خر ما را از این نفس پلید................ کاردش تا استخوان جان رسید

مثالی در مورد درک وخامت موضوع بیان کنیم. فرض کنید شما سیگار مصرف میکنید و به شما میگویند مصرف سیگار معلوم نیست که چند سال دیگر شما را به مرگ نزدیک کند، شما آنچنان انگیزه ای برای ترک سیگار ندارید، اما اگر به دکتر مراجعه کنید و به شما گفته شود که اگر همین الان سیگار را ترک نکنید قطعا یک ماه دیگر خواهید مرد، شما همان موقع سیگار را ترک میکنید، به خاطر اینکه جدیت موضوع را بخوبی درک میکنید و با خطر روبرو میشوید. حال اگرما به همین تشبیه خطر هویت را درک کنیم که هویت چطور عمر وزندگیمان را در تباهی و خسران بزرگی فرو برده، رویکرد دیگری نسبت به خودشناسی خواهیم داشت و دیگر با خودشناسی بازی نخواهیم کرد.

موضوع دیگر این است که اگر دقت کنیم میبینیم عادتها، شرطی شدگیها و رفتارهای ما، عادات و رفتارهایی است که هویت فکری در ما ایجاد کرده و از طبعات آن میباشند. حال  بعنوان قدم اول و مهم، همین عادات و خصوصیاتی را که الان داریم را بصورت واقعی ببینیم. مادر یک خیال و تصوری از خود و ایده آلهایمان غرقیم و از زندگی واقعی و عملی که در آن بوده ایم و انجام داده و میدهیم دوریم. کار مفید این است که خصوصیات، رفتارها و عاداتی را که به آنها شرطی شده ایم را بشناسیم. بعنوان مثال یکی از عاداتی که منبعث از هویت است، این است که ما را از ریشه بریده و وابسته به نظر و قضاوت دیگران کرده است.یعنی ما درون ریشه نیستیم و احساس رضایت و آرامش ما وابسته به تایید دیگران است و به همین خاطر مدام در پی کسب رضایت دیگران هستیم. اول اینکه ما باید این برون ریشگی و وابستگی به قضاوت دیگران را خوب در خودمان ببینیم و سپس روشی بکار ببریم که شرطی شدگی به قضاوت دیگران را شل کند. انجام لمها  برای شل کردن عادتهای هویتی کمک کننده هستند ( البته در صورت دانستن مکانیسم لم).

بیت کلیدی از مثنوی معنوی این است :

پیرو پیغمبرانی ره سپر.......................... طعنه خلقان همه بادی شمر

یعنی اگرواقعا جدیت داری، همچون پیغمبران که استوار بودند، باید مخالفت نفس را پیش بگیری و این کار سخت است. مسلما تمرین خلاف آمد برای ذهنی که میترسد خلاف آمد عادت عمل کند و شرطی شدگی ها را بشکند بسیار سخت است، اما این را بدانید که حقیقت علی رغم اینکه برای نفس تلخ است اما در واقع شیرین است. مانند پریدن از تخته شیرجه است که اولش ترس دارد اما وقتی که میپری میبینی خیلی هم خوب بود و اتفاق بدی هم نمی افتد. اما تا وقتی که آن بالا ایستا ده ای و دل دل میکنی در اضطراب و ترس هستی. هر چه ماندن و دل دل کردن را بیشتر کش بدهی بیشتر استرس و اضطراب خواهی داشت. باید بپری! و اگر هم نمیخواهی بپری دیگر آن بالا نایست و از نربان پایین بیا و خودشناسی و عرفان را هم کنار بگذار.

بعنوان مصداق عادتهای حاکم شده بر ما توسط هویت فکری، موضوع نگرانی از قضاوت دیگران را مطرح کردیم. مصداق دوم مقایسه است. ذهن ما عادت کرده است به مقایسه کردن. مقایسه شلاق جهنمی است که انسان در تبع هستی روانی داشتن بر گردهء روان خود میکوبد. اگر خوب به ذهنمان دقت کنیم متوجه میشویم که مادامی که ما در ذهنمان  داریم مقایسه میکنیم، اول برای خودمان یک هستی روانی خیالی متصور شده ایم و بعد این هستی روانی را با هستی روانی دیگری که از کسی در ذهن داریم، مقایسه میکنیم و محور هم ارزشها و اعتباریات هستند. یک خیال را با خیالی دیگر بر اساس خیالات ارزشی مقایسه میکنیم. پروسه مقایسه ( که همیشه هم با دیگران نیست، گاهی ما هستی روانی که برای خومان متصوریم را با هستی روانی که در گذشته داشته ایم مقلیسه میکنیم) "من" یا "هویت" را جریان و تداوم میدهد. تا وقتی که من با دید مقایسه به خودم و اطرافیانم نگاه کنم، همچنان هستم و "هستی"  دارم. اگر بدون دید مقایسه ( نه مقایسه با دیگران و نه مقایسه با گذشته خودمان) به خودمان نگاه کنیم، هیچ تصوری از اینکه من کی هستم نخواهیم داشت. پس دومین مصداق شرطی شدگی منبعث از هویت، مقایسه است.

خصوصیت یا عادت سوم منبعث از هویت، ملامت یا سرزنش کردن خودمان است. ما از ترس سرزنش کردن خودمان دائماً از خودمان فراری هستیم و نمیخواهیم لحظه ای با خود باشیم و تنهایی درونی را به معنی واقعی درک کنیم. اگر دقت کرده باشید، ذهن هر لحظه بهانه ای برای ملامت خود میتراشد. از ابزار مقایسه و وابسته بودن به قضاوت دیگران هم در جهت تشدید و قوت دادن ملامت استفاده میکند. ملامت در حقیقت خشم به خود و نپذیرفتن خود است. اگر من در پی چیزی شدن نباشم و بگویم همینی که هستم ( هر چه که هست) خوبم، جریان ملامت خودبخود قطع میشود چونکه خودم را پذیرفته ام. خوبخود نسبت به خودم خشم نخواهم داشت و نسبت به قضاوت دیگران بی تفاوت خواهم بود. خودبخود جریان مقایسه کردن در ذهنم قطع میشود. بنابراین در ملامت نکردن این همه برکت است.

 جوکی در این زمینه هست. یک نفر به داروخانه میرود و به داروخانه ای میگوید میخ داری؟ داروخانه ای میگوید نه نداریم. میگوید این چه داروخانه ایست که میخ ندارد. باید به داروخانه ای که میخ ندارد جیش کرد. و کارش را میکند و میرود. فردای آن روز می آید و میگوید میخ داری؟ و باز داروخانه ای میگوید اینجا داروخانه است میخ نداریم و دوباره میگوید این چه داروخانه ایست که میخ ندارد و باز کارش را میکند و میرود. داروخانه ای میبیند اینجوری که نمیشود. میرود جعبه ای میخ میخرد تا جلوی بهانه گیری طرف را برای کثیف کاری در داروخانه بگیرد. روز بعد طرف می آید و میگوید میخ داری؟ دارخانه ای میگوید بله، بفرما این هم میخ. طرف میگوید این چه داروخانه ایست که میخ دارد، بلید جیش کرد به داروخانه ای که میخ دارد. و کارش را میکند و میرود. روز بعد میشود و طرف باز می آید و میگوید میخ داری؟ داروخانه ای میگوید، عزیزم تو چکار داری که من میخ دارم یا ندارم. تو کارت را بکن و برو. این حکایت ذهن ماست. اگر خوب به فعالیت ملامت کردن ذهن و اینکه دائم خودمان را سرزنش کنیم دقت کنیم، میبینیم که به انواع و اقسام حیله ها و بهانه ها متوسل میشود برای اینکه جریان ملامت را همچنان در جریان و سرپا نگه دارد. هر دلیلی میتراشد تا بگوید من شایسته ملامتم و شروع به سرزنش کردن و کوبیدن روان کند و از کوبیدن روان در حقیقت برای خودش هستی قائل شود و به آن "هستی خیالی" واقعیت ببخشد. و در پی آن روان را زخم و زیلی میکند و ذهن را در تیرگی و ابهام فرو میبرد. و ذهنی که در تیرگی فرو میرود نمیتواند واقعیات را آنچنان که هست ببیند و در جهل است.

به این پاراگراف از تفکر زاید دقت کنید. "از آنجا که قضاوت دیگران درباره شخصیت ما متضاد و متغیر است، ملامت خود نیز یک امر حتمی و اجتناب ناپذیر است. از یک طرف تمام زندگی ما نمایشی است که سر نخ آن وصل به قضاوت دیگران است، از طرف دیگر در هیچ رفتار و نمایشی نیست که خود را بابت همان نمایشات، به علت متضاد بودنشان، ملامت ننماییم. اکنون تو آگاه باش بر اینکه داری به خاطر بیگانه ای خود را ملامت میکنی. کل شخصیتی که داری و خودت را بابت آن شخصیت ملامت میکنی در تو یک بیگانه است. بنابراین دست از عادت به ملامت خودت بردار. در آن صورت خواهی دید که "من" یا "هویت" دیگر وجود ندارد. از ترس ملامت است که تو اصرار داری به اینکه چیزی باشی. "

در اینجا تمرین یا لم هفته را مشخص کنیم. درباره هویت فکری و عادات و رفتارهایی که به خاطر هویت فکری به آنها خو گرفتیم، سه تا از این عادات را گفتیم که عبارتند از وابسته بودن به قضاوت دیگران که باعث برون ریشگی است، مقایسه و ملامت. ملامت هر سه اینها ( مقایسه، وابسته بودن به قضاوت دیگران و سرزنش خود) را در بر میگیرد. لم این هفته این است که کاملا به ذهن خودمان زوم میکنیم و مشاهده میکنیم که چطور میخواهد ملامت کند. اگر شروع به ملامت کرد. گویی بیگانه ای بیخ گوشمان نشسته و به ما نق میزند. فقط توجه کنیم که خودم به خودم نق میزنم و به خودم خشم میورزم و به روان خودم میکوبم و به همین موضوع زوم میکنیم.

سوال دیگری که مطرح است این است چطور ممکن است که ارزشها و اعتباریاتی که در ذهن ثبت شده و مجموعه آنها تشکیل "مرکز" یا "هویت فکری" را داده‌است را از ذهن پاک کرد؟

جواب این است که بستگی دارد به اینکه ما چقدر برای این ارزشهایی که در ذهن ثبت شده اند اهمیت قائل باشیم. مثالی که در کتاب در این مورد زده شده است اینطور است. " فرض کن شخصی در خیابان با شما برخورد میکند و از شما سوال میکند کبریت دارید؟ چند قدم که از آن شخص گذشتید من به شما میرسم و از شما سوال میکنم آن آقا به شما چه گفت. شما میگویید آن آقا از من سوال کرد که کبریت داری یا نه. این امر حکایت بر آن میکند که سوال آن آقا در ذهن شما ثبت شده است. اگر ثبت نشده بود، اگر سوال آن آقا در ذهن شما باقی نمانده بود، چند لحظه بعد یا یک ساعت بعد که من از شما میپرسیدم به شما چه گفت حرفش به یادتان نمی آمد. ولی آیا یک سال بعد، یا دو سال بعد یا ده سال بعد، باز هم سوال آن آقا در ذهن شما هست؟ آیا امروزبه یاد شما می آید که ده سال پیش یک روز شخصی در خیابان از شما پرسید کبریت داری؟ معلوم است که نه. پس اگر هر چه در ذهن ثبت بشود قابل محو شدن نیست، سوال آن آقا کجا رفته؟ علت اینکه محو کردن هویت از ذهن مشکل است این است که ما نسبت به آن حساسیت داریم. مدام نگران آنیم. مدام آنرا تر و خشک میکنیم. مدام ذهن را به یادآوری آن مشغول میداریم." این یعنی ما آن را رفرش میکنیم. اگر من در جایی یادداشت کنم که دیروز شخصی از من پرسید کبریت داری و هر روز آن یادداشت را بخوانم آن را از یاد نخواهم برد چون هر روز آن را رفرش میکنم و تازه نگه میدارم. علت اینکه هویت ثبت شده و محو شدن آن برایمان سخت است به خاطر این است که دائم بوسیله محیط و مصاحب ناجنس بمباران میشویم که تو این هستی، تو هویت داری، تو شخصیت داری، و هستی روانی داری.

پرسیده اند که فرض کنید توانستیم به آن حالت بی منی که شما توصیف میکنید برسیم، در اینصورت با دیگران که به بی هویتی نرسیده اند و میدانیم که آدمهای ناسازگاری هستنی چگونه میتوانیم تا کنیم؟ اول اینکه ذهن بطور عجیبی مقاومت میکند که عادتهای خودش را کنار بگذارد. مثلا من در گروه دیدم که دوستی علی رغم اینکه برایش مفصل توضیح داده بودیم که خودت را ملامت نکن، و انسان اگر کار خطایی کرده توبه میکند و فرد توبه کننده مانند انسانی است که تازه متولد شده است، و حتی خارج از مباحث کلاس، در جلسه حضوری، خدمتشان گفتم که اگر به قرآن معتقدی، در قرآن آیه است که خداوند این توانایی را دارد که گناهان فردی را تبدیل به نیکیها کند، یعنی به مقداری که گناه کردی، به همان مقدار همان گناهان را تبدیل به حسنات کند که انگار کار نیک کرده ای. اگر حق الناس است که حق الناس را باید برگردانی و بهرحال جبران کنی، ولی بعد از توبه، دیگر لزومی ندارد که خود را ملامت کنی. اما باز هم میبینیم که ذهن از در و دیوار بهانه میتراشد که میخ داری یا میخ نداری. بهرحال این سوال هم شامل همین قضیه میشود که ما بهانه تراشی میکنیم برای اینکه این پدیده خیالی را واننهیم. اول اینکه ما فرض میکنیم که فقط یک نفر ممکن است به بی هویتی برسد و آن یک نفر هم من هستم و حالا من بدبخت که رها شدم از هویت، با دیگرانی که همه در هویت هستند چکار کنم. و معمولا هیچوقت این فرض به ذهن نمیرسد که ممکن است دیگران به بی هویتی برسند و آنها با من اسیر هویت چه باید بکنند. اما اگر این چیزی که در فرض سوال هست را در نظر بگیریم یا کسانی به حقوق مادی فردی که هویت ندارد تجاوز میکنند که اولا فردی که هویت ندارد آنقدر پول جمع نمیکند که دغدغه نگهداری آنرا داشته باشد، دوما اگر کسی به همان مقدار مایحتج معیشتی او تعدی کند اقدام عاقلانه و خردمندانه را در قبال شخص متجاوز اتخاذ میکند. و اصولا فردی که در فطرتش هست آنجور عمل میکند که عمل میکند، یعنی همان حالتی که در او هست خودش اقتضا میکند که چگونه عمل کند. حالت دیگر این است که فرد مورد حمله هویتی قرار گیرد، مثلا به او اهانت شود. در چنین وضعیتی وقتی فرد هستی روانی و هویت ندارد، وقتی نیست، و کسی به او به اصطلاح توهین کند، سوزن یا تیر توهین به کجا میخورد؟ به هیچی میخورد. دراینصورت درد و رنجی وجود نخواهد داشت.

 قسمتی از کتاب را میخوانیم که مربوط به همین قضیه است. "مجموعه واکنشها، رفتارها و روابط انسانی که عشق حاکم بر اوست، یک رفتار و وروابط مثبت، مفید، معقول و خیرآمیز است، نه مثل وضع فعلی ما مخرب و پر نفرت. وقتی من به شما میگویم احمق، محققا یک انسان جاهلم. از نظر اخلاقی و روانی انسانی نابالغ و رشد نکرده ام، یک بیمارم. بنابراین بیش از آنچه مستوجب خشم و نفرت شما باشم مستحق دلسوزی، کمک و راهنمایی شما هستم. و شما میتوانید به جای نشان دادن واکنش خشم آلود با یک کیفیت برادرانه و منطقی مرا کمک کنید تا نسبت به جهل خودم آگاه گردم بی آنکه حتی با این کار احساس نامطلوبی در من بوجود آورید."

پایان جلسه دهم

مینا